
👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻
ساکوتا:میسووا عجیب شده بود یهو یه چیزی توجهم رو به خودش جلب کرد موهاش چشماش و همه ی بدن میسووا نور میداد یه چیزی حس کردم باد شروع به وزیدن کرد زمین می لرزید دور و برمون اتیش گرفته بود و بارون شدیدی شروع به باریدن کرد در همون لحظه بود که...دیدم بدن میسووا داره از زمین جدا میشه دستاش رو به طرف سارا گرفت و بدن سارا هم شروع کرد به نور دادن زخمش داشت ترمیم می شد و بعد چند دقیقه میسووا افتاد رو زمین و از هوش رفت منم دست تنها نمی تونستم هر دو رو با خودم به کمپ برگردونم میسووا رو برداشتم و بردمش پیش سارا کتم رو از تنم دراوردم و روشون انداختم هوا خیلی سرد بود و داشتم یخ می زدم از بعد ناهار هم که چیزی نخورده بودم هرطور شد یکم هیزم جمع کردم و تونستم اتیش رو روشن کنم و خودم رو گرم کردم بعدش همونجا خوابم برد
چشمام رو که باز کردم دیدم ساکوتا کنار یکم خاکستر خوابیده بود بدن ساراهم خیلی داغ بود بلند شدم که ساکوتا رو بیدار کنم دیدم عرق کرده بدنش داشت تو تب می سوخت انگار حالش خیلی بد بود سارا هم بیهوش بود رفتم دور و بر رو گشتم صدای اب میومد یه سطل اب برداشتم و همونجا یه تیکه از دامنم رو جدا کردم و قشنگ تو اب رودخونه شستمش و با سطل اب برگشتم پیش ساکوتا و سارا هردو تب داشتن مجبور بودم ازشون مراقبت کنم تا طرفای ظهر پیششون بودم و سعی می کردم بدنشون رو خنک کنم ولی خیلی گشنم بود دیگه طاقت نداشتم قبل سفر یه کتاب گیاه شناسی با خودم برداشته بودم کتاب رو از کیف در اوردم و شروع کردم به گشتن دنبال گیاهای دارویی و خوشبختانه یکم هم قارچ پیدا کردم وقتی برگشتم سارا بیدار شده بود منم محکم خودم رو پرت کردم تو بغلش و به خودم فشردمش میسووا:سارااااااا سارا جونمممم _چیشده میسووا گریه نکن اروم باش میبینی حالم خوبه_باشه گریه نمی کنم_ساکوتا چیشده؟_هیچی مریضه ..سارا می تونی این قارچ هارو بپزی یا سرخ کنی یا ..سارا::اره بلدم _پس منم میرم این دارو رو اماده می کنم
کتاب رو باز کردم میسووا:خب یکم از این رو داخل اب میجوشونم بعد دوتا از این بهش اضافه می کنم حالا این مخلوط رو بهش اضافه می کنم یکم برگ رنگین کمان و یوری هم می خواد تموم شد حالا باید صبر کنم تا سرد شه.سارا:دیدم میسووا خیلی سرگرم دارو درست کردنه از همون اول اشناییمون جالب و عجیب بود و یه دوست خوب و ..._سارا بوی سوختگی میاد_ها...ااااااای سوختن میسوواااا _ای حواس پرت حالا باید زغال بخوریم و زدیم زیر خنده همون موقع بود که صدای ناله ی ساکوتا رو شنیدم:اااه ...ما..مامان...مامان رفتم سمتش و اروم تکونش دادم :ساکوتا ...ساکوتا...داداش چشماش نیمه باز بود سرش رو گذاشتم رو پاهام و بهش دارو دادم بعد حدود نیم ساعت تبش کامل پایین اومد و خیلی اروم خوابیده بود ولی گشنگی امون نمیداد سرم رو گرفتم بالا یه چیزایی دیدم _سارا اونا چی هستن_هااا اونا گردو هستن ببینم می تونی بری بالا میسو جونم_مگه چاره ای هم دارم با ترس هر طور شد از درخت رفتم بالا و یکم گردو انداختم پایین و سارا هم اون هارو جمع کرد فقط مشکل اساسی این بود که نمی تونستم برم پایین😣
_هی دختر زودباش بیا پایین دیگه وگرنه خودم میام از اونجا میندازمت پایین وایسا اومدم_نه نه نههه سارا نیا خودم دارم میام صبر کن داشتم اروم میومدم پایین که بله افتادم زمین و همه ی بدنم بدجوری درد گرفت خواستم ببینم ساکوتا بیدار شد که دیدم ساکوتا نبود ساکوتا:افرین پرش خوبی بود_هاااااااااااا بیدار شدی ببینم حالت چطوره؟_اخه تو میخوای من رو ذوق مرگ کنی؟_خب من نمیدونستم تو.._دیگه تکرار نشه_باشه چشم-_سارا تو حالت چطوره می تونی تا کمپ راه بری-_اره می تونم _خب پس میریم خواستم بلند شم ولی نتونستم پام پیچ خورده بود ساکوتا رو صدا زدم:ساکوتا من نمی تونم راه برم فکر کنم پام پیچ خورده چیکار کنم؟_چی بذار ببینمش ... خوشبختانه پیچ نخورده🤲🏻_واقعا چه خوب پس می تونم راه برم😊_پات در رفته😎_چییی😨😨-_بیا کولم تا کمپ می برمت منم که چاره ای نداشتم رفتم رو کولش و تا اونجا حملم کرد داشتیم به کمپ می رسیدیم که یکی از دور بهمون نزدیک شد و نفس زنان گفت:...
دوستان ببخشید این پارت کم بود ولی مجبور بودم کات کنم به هر حال جای حساس داستان بود دیگه اگه نظری هم واسه داستان دارید بگید که چی کم داره و چطور کامل ترش کنم لطفا تا نتیجه برید کارتون دارم
💗🙏🏻🙏🏻ناظر عزیز لطفا منتشر کن 🙏🏻🙏🏻💗
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستان که عالی اصلا مشکلی نیست 😬هنه سرشون شلوغ میشه 🙂 و اینکه جواب تا میتونستم ثواب میکردم اون دنیا لاقل برم بهشت 😂
با خوانوادم کیف میکنم💖
خب بعدی👈🚶♀️💙
نمیدونم چی بگم
واقعا داستانت عالیه 💛💛💛💛💛💛💛💚💚💚💚💚💚💚💚
ممممنوووووووووووووون🥺🥺
عالی بود آجی.راستی میتونم آجی صدات کنم؟
و اینکه اگه میشه پارت هارو طولانی تر کن.ممنونم
ممنون اجی چرا نشه😊
راستش اجی الان سرگرم امتحانتم هستم نمی تونم طولانی ترشون کنم ولی روز بعد امتحاناتم توی 1 روز 3 پارت میزارم🤗😉
ایراد نداره آجی.درک میکنم.خودمم درگیر امتحانات و درسم هستم و زیاد وقت نمیکنم جزءدرس خوندن کار دیگه ای انجام بدم مخصوصا تو این ماه فشار درسا بیشتر شده.
اولا داستانت خیلی قشنگ هست از مال من بهتره ✌️
چون هم طنز داره هم به جزئیات دقت میکنه و همه چی داره 🙂
نمیدونم واقعا 🙄 خب قطعا به میشینم چرتکه میندازم ببینم کم و کاستی چی دارم چی میشه و میشینم مینویسم 😂
خیلی ممنون داداش داستان همه به سبک خودش بهترینه💓
باش برو من مزاحمت نمیشم🙄😅