سلام ،، میراکلسی ها وارد بشن ،، ورود انواع و اقصام خوانندگان و نویسندگان ممنوع . آهای شوخی کردم کی پاپی ها آبشاری ها و بیلینکی ها ،، میراکلسی ها و... بیان داخل ،، چون یه داستان جالب نوشتم ،، این داستان رو الان دارم مینویسم اگه خوش تون اومد و باز دید ها بالای ۳۰ تا خورد بقیه مینویسم ،، این یه داستان آبشار جاذبه و میراکلسه و کاملا و اکیدا با بقیه فرق داره ،، اگه تو افق محو نشدین اسمم بیپر ۲ نیست ،، بدون صحبت زیاد ،، یریم ببینیم داستان از چه قراره ،، بریم ببینیم .
آه ،، شب های پر ستاره پاریس سکوته تنهایی را میشکست و همه را محو خودش می کرد و مثله همیشه آدرین به فکر لیدی باگ بود . آدرین : یعنی لیدی داره چیکار میکنه ؟ . پلگ یه چشم غُره به آدرینه میره و میگیره میخوابه ،، در طرفی دیگر تیکی در حاله تماشا ی ستاره ها بود . تیکی : مرینت ،، امشب خیلی قشنگه . مرینت هم میره پیشه تیکی . مرینت : حق با توعه ،، امشب واقعا مناسبه که با نور ستاره ها بخوابم . بعد مرینت رفت توی تختش و با تماشای ستاره ها بخواب میره ،، صبح میشه و مثله همیشه مرینت دیر از خواب پا میشه و باید سریع کارهاش رو برسه تا بره مدرسه . مرینت : حالا چه خاکی تو سرم بریزم ،، که نصفه کارهام مونده . تیکی : به نظرم حرف بزنی ،، وقتت بیشتر نمیره . مرینت : آره ،، راست میگی .
یهو گوشواره مرینت برق میزنه و روی زمین یه دایره عجیب غریب که یه مثلث وسطتش بود و ۱۰ تا علامت توش بود ظاهر میشه . مرینت : این دیگه چیه ؟ . بعد دایره بیشتر برق زد و یه پسر رو ظاهر کرد ،، که یه کلاهه آب و سفید داشت و وسطش یه درخت کاج آبی بود . مرینت : تو کی هستی ؟ . یهو پسره بیدار میشه و مرینت رو میبینه و سریع میره عقب و میگه « تو کی هستی ؟ ،، من چطور اینجام ؟ » . مرینت : من باید این سئوال هارو بپرسم ،، تو کی هستی و اینجا چیکار می کنی ؟ . پسره : وقتی خودمم نمیدونم ،، چطوری جواب بدم ؟ » یهو چشمه پسره به کتابی که روی زمین بود افتاد و پرید تا بگیرتش اما مرینت متوجه شد و سریع کتاب رو گرفت . مرینت : حتما جواب ها داخله این کتابه .
پسره : نه ،، بازش نکن . مرینت : پس مطمئن شدم جواب هام داخله این کتابه . بعد مرینت کتاب رو باز کرد و تعجب کرد و کتاب رو پرت کرد ،، و پسره از این فرصت استفاده کرد و کتاب رو گرفت ولی اونم کتاب رو دید و تعجب کرد ،، و پرتش کرد . مرینت : داخل ( داخله ذهنش ) کتابه این پسره درباره میراکلس ها نوشته بود ،، چطور ممکنه فقط یه جلد از کتاب وجود داشت چطور ممکنه ؟ . یهو دسته پسره به یه چیزی خورد ،، و گرفتش . پسره : این دیگه چیه ؟ . یه جعبه دایره ای که خال خالی بود ،، پسره برش داشت ،، ناگهان مرینت چشمش به پسره افتاد که جعبه میراکلس ها دستش بود .
مرینت : لطفا در اون جعبه رو باز نکن . مرینت دیر گفت و پسره درش رو باز کرد و یه نور عجیب دوره پسره چرخید و یه کوامی قرمز رنگ با خال های سیاه از اون نور ظاهر شد و یه گوشواره هم توش بود . پسره : چه موجود جالبی ،، باید داخله جورنالم بنویسم . مرینت کاملا گیج شده بود که چی بگه بعد اون کوامی رفت و از پشته مرینت تیکی رو آورد بیرون . تیکی : چیکار می کنی نباید بزاری کسی درباره ما بفهمه . مرینت : تیکی ،، این کوامیه خیلی شبیهه توعه و این میراکلس شبیهه ماله منه . تیکی : نمیدونم ،، من تنها کوامیه کفشدوزک هستم ،، واقعا نمیدونم . مرینت : تو پسره ،، کی هستی ؟ . پسره خودشو معرفی کرد « اسمه من دیپر پاینزه و شما کی هستین ؟ » .
مرینت : اسمه منم مرینت دوپن چنگه و چطور داخله اتاقه منی ؟ . دیپر : واقعا نمیدونم ،، منو و خواهرم داشتیم میرفتیم مدرسه که زیر پامون یه دایره عجیب بود که وسطش دو تا نماد کفشدوزک و پنجه ی گربه بود و دورش ۶ تا علامت حیوونی ،، بعد برق زد و من اومدم اینجا . مرینت : علامت وایسا . بعد دفترش رو در آورد و اونو کشید و نشونه دیپر داد . دیپر : آره همین بود . مرینت : ولی من یه چیز دیگه دیدم ،، وسطه اتاقم یه دایره که یه مثلث وسطش بود و ۱۰ تا علامت عجیب توش بود دیدم . دیپر : مثلث و ۱۰ تا علامت ،، صبر کن . بعد دیپر از تویه کیفش دفترش رو درمیاره و همون دایره ای که مرینت گفت رو کشید و به مرینت نشون داد . مرینت : همین بود ،، درست همین بود . دیپر : چطور ممکنه این ۱۰ علامت نابودیه بیل سایفره . مرینت : و این دایره ای که دیدی ۸ تا از میراکلس هایی هستش مهم و قوی هستن .
دیپر : میراکلس چیه ؟ . مرینت : بیل سایفر کیه ؟ . مرینت : وایسا من اول به سئوالت جواب میدم بعد تو ،، مگه تو درباره ی میراکلس نمیدونی ؟ . دیپر : نه ،، جادویی یا موجودیه ؟ . مرینت : لیدی باگ رو میشناسی ؟ . دیپر : نه ،، اینی که میگی کیه ؟ . مرینت : جان ؟! ،، تو اونا رو نمیشناسی ،، مگه میشه . دیپر : وایسا نکنه من به یه دنیا دیگه اومدم . مرینت : منم میخواستم همینو بگم . دیپر : اصلا باور نمی کنم داخله به دنیای دیگه اومدم ،، اصلا ممکن نیست و خیلی خفن . مرینت : حالا من هنوز جوابه تو رو ندادم ،، خب ببین این جعبه ای که دستته اسمش جعبه ی میراکلسه و میراکلسه وسیله ای هستش که وقتی باهاش تبدیل بشیم قدرت فرا بشری پیدا می کنیم ولی اونم در حد فقط یک استفاده .
دیپر : آها ،، حالا من جوابت رو بدم ،، بیل سایفر یه مثلث شیطانی هست که خیلی قدرتمنده و فقط تنها فکرش تسخیره دنیاعه ،، و منو خانوادم چند بار باهاش روبه رو شدیم و جنگیدیم و آخرش هم فرستادیمش اون دنیا . مرینت : عجیب نیست . دیپر : چرا ،، مگه شما هم شهرتونه راز های عجیبی داره ؟ . مرینت : راز که نه ،، اما یکی وجود داره به اسمه هاکماث که میراکلسی داره میتونه پروانه ها رو تبدیل به آکوما کنه و این آکوما ها شیطانی هستن و هرکسی رو کنترل می کنن و کسی رو تسخیر کردن رو قدرت میده و مثله هاکماث میشن . دیپر : آها ،، میگم اگه اینطوره کسی چیزی نیست که از مردم محافظت کنه ؟ .
مرینت : هست ،، لیدی باگ و کت نویر ،، ابر قهمرمان های پاریس . دیپر : پــاریـــس؟! ،، مگه اینجا کالیفرنیا نیست ؟ . مرینت : نه ،، اینجا پاریسه . بعد دیپر از پنجر بیرون رو میبینه . دیپر : باورم نمیشه من الان پاریسم . مرینت : خب بعدا هم می تونیم درباره ی لیدی باگ و میراکلس و غیره... بگیم ،، ولی این کوامی خیلی شبیه تیکیه ،، اسمت چیه ؟ . بعد کوامی رفت پشته دیپر و خیلی آروم گفت « اسمم..اسمم..مایلی هستش » مرینت اصلا صداش رو نشنید . مرینت : نشنیدم . دیپر : میگه اسمش مایلی هستش . مرینت : آها ،، حالا چه کوامی هستی ؟ . مایلی : کوامیه..کوامیه..کفشدوزک هستم . مرینت : چچچیییی؟! ،، تیکی فقط کوامیه کفشدوزکه ،، دو تا نداریم نمیشه . دیپر : دیگه همه چیز میشه ،، دنیای دیگه وجود داره حالا اینم داره .
یهو مرینت یه چیز مهم یادش اومد . مرینت : بدبخت شدم ،، مدرسه م شروع شد باید برم ،، ولی تو رو چیکار کنم ؟ ، نمی تونم اینجا بزارمت اینجوری مارد رو پدرم میبینن تو رو حالا هی دلیل بیار اما هیچ . دیپر : راست میگی . مرینت یه فکری زد به سرش . مرینت : من یه نفشه دارم بعد دره گوشه دیپر گفت . دیپر : این خوبه بهتر از چیز های دیگه ست . بعد مرینت دیپر رو از دره پشتی میبره بیرون و همراهه خودش به مدرسه میبره ،، آلیا مرینت و دیپر رو میبینه و میره پیشش . آلیا : مرینت از کی تاحالا بچه به مدرسه میاری ؟ . مرینت : حالا ( داخله ذهنش ) چه بهونه ای بیارم ؟ . مرینت : خب..این پسره...این پسره...یکی از دوستامه که داخل نیوریورک با هم آشنا شدیم... بعد دیپر سرش رو تکون میده به عنوان بله ،، ولی آلیا هی به مرینت نگاه میکرد هی به مرینت .
آلیا : پس نیویورک بودیم ،، نبدی بعضی موقع ها ،، پیسه این پسره بودی ،، من فکر کردم پیشه آدرینی یا... مرینت : نه بابا...آدرین کیه؟...و قضیه اون چیزی که فکر می کنی نیست...این دوستمه...اسمش دیپر پاینزه...دیپر آلیا ،، آلیا دیپر . آلیا : باشه ،، خیلی خوشبختم از دیدارت دیپره ،، راستی چند سالته ؟ . دیپر ۱۳ سالمه و دور اوله متوسطه . آلیا : خوبه حداقل میتونی تو مدرسه با ما باشی . مرینت و دیپر : خداروشکر ( داخل ذهنشون ) قضیه بخیر گذشت . آلیا : راستی ،، ۳۰ ثانیه تا معلم بیاد . مرینت تا شنید با کله رفت تو میزش و دیپر هم آورد پیشش . بعد خانم بوسیه اومد .
خانم بوسیه : سلام بچه ها ،، امیدوارم که آکومایی نشده باشین . بعد همه خندیدن . خانم بوسیه : انگار ۲ تا دوست کوچولو داریم . مرینت : ۲ تا ؟! ،، ولی فقط دیپر اینجاست ،، خانم بوسیه . خانم بوسیه : منظورم این آقا پسری هستش که همراهته و اون دختر کوچولو که زیره میزه آدرین نشسته . مرینت : زیر میز ! . بعد مرینت و دیپر رفتن زیر میز رو نگاه کردن ،، یهو دیپر داد زد « مـــیـــبـــل؟! » بعد کله ش خورد به میزه ،، بعدش از زیر میز در اومد و رفت پیشه میبل . دیپر : میبل تو اینجا چیکار میکنی ؟ . میبل : منم همین سئوالو ازت دارم . نینو : شما همدیگر ذو میشناسین ؟ . دیپر و میبل : بله ،، ما خواهر و برادر دوقلوییم .
خانم بوسیه : خیلی خوبه ،، مثله اینکه خیلی خوش شانس هستین راستی شما ها همراه آدرین و مرینت چرا هستین ؟ . دیپر : خب..خب..راستش..من دوسته مرینت هستم...ما با داخله...نیویورک آشنا...شدیم . میبل : منم..منم..آدرین رو داخله...نیویورک دیدم و دوست...شدیم . میبل و دیپر : و اومدیم پاریس...تا چند وقت..پیشیون بمونیم... بعد دیپر و میبل خیلی تعجب کردن چون جمله رو باهم گفتن . خانم بوسیه : مرینت و آدرین واقعا میخوان پیشه شما بمونن ؟ . مرینت و آدرین : ب..بله . خانم بوسیه : خب امروز شما ها مهمون ما هستین ،، حالا بقیه کتاب هاتون دربیارین ادامه درس . مرینت و دیپر و میبل رفتن نشستن . دیپر : یعنی ( داخله ذهنش ) چطوری اومدیم اینجا ؟ ،، حتما دلیلی داره .
دقیقه ها گذشت و بالاخره زنگ تفریح خورد و مرینت دسته دیپر گرفت و اونو کشید برد و بیرون و گوشه ای . مرینت : اون خواهرته ؟! . دیپر : آره ،، یادته گفتم زیر پای من و خواهرم دایره ای ظاهر شد ،، من اومدم حتما اونم اومد که اومده ،، حتما دلیلی داره . یهو میبل مثله جن کنار مرینت و دیپر ظاهر میشه ،، و مرینت و دیپر میپرن رو هم . دیپر : خدا نگم چیکارت نکنه میبل ،، هنوز این عادتت رو ول نکردی . میبل : خیلی خوشحالم که پیدات کردم ،، اگه آدرین نبود من حتما داخله پاریس گم و گور میشدم . دیپر : آدرین ؟! ،، آدرین کیه ؟ . آدرین : منم . یهو آدرین مثله جن پشته دیپر مرینت ظاهر میشه و دیپر و مرینت میرن بغله هم . دیپر : تو رو خدا این اخلاق رو نداشته باشین . میبل : دیپر من همه چیز رو به آدرین گفتم . دیپر : منم همه چیز رو به مرینت گفتم ،، یعنی به غیر از ما ۴ تا کسی از اومدن ما به دنیا دیگه نمیدونه ،، و ففقط به عنوان یه دوسته خارجی مارو میشناسن . میبل : آره .
این بهترین داستانیه که تا الان خوندممممم عالی بودددددد.ترکیبی از دوتا از بهترین داستانای دنیاااااا(البته گرویتی فالز بهتره)
خیلی عالی بود دمت گرم
همهی داستانات خیلی باحالن
بقیه اش هم بزار
ممنون
پارت بعد هم درحاله بررسیه
عالی بود
ممنون
خب خب خب
بیپر ۲
بزار ببینم
مگه تو داستانای منو نمی خونی ؟؟؟
داستان منم که ترکیبی آخه دقیقاً هم همینه
داستان میراکلس و گراویتی فالز
بعد نمیدونستی
ولی خب مهم نیست
دوست دارم ببینم چجوری پیش میره
ماله من خیلی فرق داره باور نمی کنی
تا پارت ۳ صبر کن میفهمی
خوبه دوست دارم ببینم
وای عجب ترکیب باحالی خیلی خوشم اومد عالی بود 😍😁😁منتظر پارت بعدیم
موافقم حتما میزارم
عالییییییییییییییییییییییییییی بود بعدی رو بزار
ممنون حتما میزارم
وای واقعا خیلی عالی بود.
مرسی
چه عجب از میراکلس داستان گذاشتی فکر کردم فقط فازت ابشار جاذبس
😂😂😂
من فازم همه ی کارتونا هستش
میبل اونجوری نوشته نمیشه mabel درستشه
آره حق با ساری
اسممو کردم بیپر ۴ ولی هنوزم بیشتر طرفدار استارم
😊😊😊
مهم نیست خود دانی
اوه ببخشید اشتباه نوشتم بیشتر طرفدار میراکلسم یه پسترم ازش تو اتاقم دارم
خیلی عالی بود
مرسی