سلام پارت ششم لطفاً کامنت بزارید و منو حمایت کنید و فراموش نکنید به دوستان خودتون معرفی کنید
زنگ آخر کلاس بود بعد از اون ابر قهرمان بازی طولانی اَما من بازم با اشتیاق به درس خوندن ادامه میدادم.زنگ خورد همه بلند شدن و از خانم خداحافظی کردند.ادرین به من گفت:اِما بیا بریم.گفتم باشه .وقتی از کلاس خارج شدم توی فکر بودم و دنبال آدرین می رفتم.از در مدرسه خارج شدم دیدم راننده ی شخصی اومده و منتظرماست .منو ادرین سوار ماشین شدیم، من توی راه از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و توی فکر بودم،فکر لیدی باگ و کت نوار که برادر و همکلاسیم بودن که یک دفعه آدرین گفت:خوبی؟من برگشتم و گفتم:اره خوبم فقط توی فکر بودم .آدرین سری به نشانه ی تایید تکان داد و سرشو به طرف پنجره ی نزدیک خودش کرد و منم دوباره به پنجره خیره شدم.
توی راه به نظرم اِما اصلا خوب نمی آمد،انگار چیزی ذهنشو درگیر کرده بود اَما ای کاش می دونستم چی بود ؟ وقتی رسیدیم خونه از ماشین پیاده شدیم و وارد خونه شدیم همین که وارد خونه شدیم ناتالی اومد و گفت :آدرین امروز ساعت ۶:۴۵ کلاس شمشیر زنی داری .منم سرمو تکون دادم و گفتم :باشه ناتالی ،پدرم گذاشت ؟گفت:توی اتاق کارشون هستند.اِما رفت طبقه ی بالا توی اتاقش منم بعدش رفتم تو اتاقم .پلگ آمد بیرون و گفت:عجب خواهری داری ؟چطوری اون امتحان سختو داد تازه اولین نفر .من گفتم:تو از کجا می دونی سخت بود پلگ ؟گفت :از حالت چهره تو . بعد روی تختم دراز کشیدم و به پلگ گفتم :به نظرت این ابر قهرمان جدید از کجا امده پلگ گفت :من نمیدونم من فقط می دونم که بهترین چیز توی دنیا پنیره بعد رفت توی کمد پنیرش
وارد اتاقم شده بودم به چمدونم نگاه می کردم که تازه رسیده بود پاریس و بازش کردم . فلوروم گفت:اِما دقت کردی امروز کسی اسمتو نپرسید .گفتم اره چون وقتشو نداشتن .از چمدونم لباسامو در آوردم و یکی یکی گذاشتم تو کمدم و بعدشم خود چمدونمو گذاشتم تو کمد و در کمدمو بستم همین که می خواستم روی تختم دراز بکشم صدای در اومد و من رفتم درو باز کردم ،دیدم آدرین پشت در وایستاده بود گفتم آدرین بیا تو آدرین وارد شد و گفت :مشقاتو نوشتی ؟گفتم :نه داشتم وسایلمو جابجا میکردم کارم تازه تموم شده بود آدرین گفت:پس خوبه بیا باهم بنویسیم .با لبخند گفتم :خیلی خوبه بیا پس شروع کنیم .
ساعت ۶:۳۰ بود ناتالی اومد توی اتاق و گفت : آدرین کلاست دیرت میشه ،ادرین گفت : وای فراموش کرده بودم من دیگه می رم ،خداحافظ اِما اِما : خداحافظ بعد آدرین از اتاقم خارج شد ،پنج دقیقه ی بعد پدرم وارد اتاق شد و گفت :اِما بلند شو باید تو هم بری کلاس شمشیر زنی اِما : چی؟؟ من !! اَما آخه .... گابریل : بلند شو و آماده شو ، وقت نداری اِما: چشم پدر و بعد پدرم از اتاق خارج شد و رفت
بعد از رسیدن به مدرسه از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل مدرسه کلاس شروع شده بود من به سمت رختکن رفتم که دیدم آلیا و مرینت اونجا بودن اَما اونا منو ندیدن چون پشتشون به من بود و من به طرف کمدم رفتن و شروع به پوشیدن لباس هام کردم بعد از آماده شدن دیگه خبری از الیا و مرینت نبود ،رفتم بیرون رختکن و کلاهمو کشیدم رو سرم و از پله ها پایین رفتن و الیا رو دیدم که نشسته رو صندلی ولی خبری از مرینت نبود ،بعد چشمم به آدرین خورد که داشت با یه دختر تمرین میکرد که لباسش قرمز بود . بعد دیدم مرینت از اون طرف داره میاد و به سمت الیا میره . مربی آمد و گفت همه سر خط بعد گفت : اول از همه یه شاگرد جدید داریم می خوام ارزیابیش کنم ،اقای آگرست بهترین شاگرد من هست بیا و با این خانم مبارز کن . آدرین : چشم و کلاهشو پایین کشید و گارد گرفت . منم یه لبخند زدم ،ولی لبخندم معلوم نبود چون کلاه داشتم و شروع به مبارزه کردیم بعد از دو دقیقه آدرین رو شکست دادم خیلی حریف اسونی بود .بعد از اینکه شکستش دادم کلاهمو برداشتم ،ادرین با تعجب به من نگاه می کرد .
آدرین : اِما !!! تو....اینجا چی کار می کنی ؟؟ اِما: بابا گفت که باید منم بیایم کلاس بعد همون دختره با لباس قرمز اومد و گفت : آدرین اتفاقی افتاده ؟؟ آدرین : نه گاکامی ،فقط یادته درمورد خواهرم باهات صحبت کرده بودم گاکامی: اره یادمه آدرین : خب الان خواهرم شکستم داد من دستم بردم جلو و گفتم : اِما هستم اونم دستش آورد جلو و گفت : گاکامی هستم اِما : خوشبختم بعد رفتیم سر تمرین ، کلاس تموم شد و دیدم از اون طرفم مرینت و الیا اومدن ،الیا : هی بچه ها نظرتون چیه بریم بستنی بخوریم . آدرین : فکر خوبیه ولی فکر نمی کنم بابام اجازه بده اِما: اونش با من ،بعد یه لبخند زدم . خب گاکامی تو هم با ما بیا . گاکامی: من نمی تونم ،راننده میاد دنبالم و باید برم خونه اِما :مال ما هم میاد ولی قرار ازش فرار کنیم فقط بهتر همین الان بریم تا نیامدن بعد همه با هم از مدرسه خارج شدیم و رفتیم سمت بستنی فروش
داشتیم راه میرفتیم که بچه ها همه با هم وایستادن منم وایستادم . آلیا : بستنی فروشیه آندره ؛ بهترین بستنی فروشیه پاریسه . خب آقای آندره پنج تا بستنی می خوایم . آندره : حتما و شروع به آماده کردن بستنی ها کرد وقتی بستنی ها رو گرفتیم نشستیم رو یه لبه که رو به روم رودخانه بود( منظورم همون جایی که در فصل سه قسمت آخر نشسته بودن و لوکا آهنگ میزد ) وقتی داشتم می شستم حالت چهره ی مرینت رو دیدم انگار ناراحت بود و داشت به آدرین و گاکامی نگاه می کرد ،یه حسی به من می گفت مرینت آدرین رو دوست داره منم چون نمی خواستم ناراحتیه مرینت ببینم بلند شدو و گفتم : گاکامی میشه من بشینم پیشه آدرین گاکامی با ناراحتی بلند شد و رفت ،حتی دیگه نشست و رفت . آدرین : چیکار کردی اِما ؟؟ اِما : من چی کار کردم ؟؟ دلم می خواست پیش تو بشینم.. همین!! بعد چند دقیقه که داشتیم حرف می زدیم که یه چیزی به سمت ما پرت شد ما همه با هم بلند شدیم و به پشت سرمون نگاه کردیم . یه زن بود که اکوماتایز شده بود اومد سمت ما و گفت : خب اما آگرست هنوزم می خوای پیش آدرین بشینی ؟! اِما: گاکامی آروم باش من فقط می خواستم پیش برادرم بشینم . - من گاکامی نیستم دختر کاغذی هستم . اِما : آروم گفتم شنا بلدید ؟؟ هر سه تاشون نگام کردن و گفتن اره . اِما : اون کاغذیه نمی تونه تو آب باشه با شماره ی سه می پریم تو آب
دختر کاغذی از کیفش کاغذ برداشت و گفت برای مرگ آماده شید اِما : یک .....دو ....و حالا سه سه تایی پریدیم تو آب بعد من به یه سمتی شنا کردم و از اب بیرون اومدم، گفتم : فلوروم خوبی ؟ فلوروم : من که تو آب نبودم اِما: چی ؟؟چطور؟
از آب اومدم بیرون اولین کاری که کردم تیکی رو از کیفم در آوردم تیکی داشت سرفه می کرد . مرینت : خوبی ؟؟ تیکی : اره فقط یکم دیر تر در می آمده بودی معلوم نبود چی میشد . مرینت : خداروشکر ...حالت خوبه ..خب دیگه بهتر تبدیل بشیم که کلی کار داریم ....تیکی اسپانس ان بعدش به سمت دختر کاغذی رفتم وقتی رسیدم کت نوار اونجا بود و داشت باهاش می جنگید. کت نوار : بالاخره اومدی بانوی من لیدی باگ : اره یکم طول کشید ولی اومدم کت نوار : پس اون ابر قهرمان جدید کجاست ؟ لیدی باگ : نمیدونم
امیدوارم از داستان خوشتون آمده باشه کامنت فراموش نشه . به دوستانتون معرفی کنید سپاس
خیلی عالیه بیست
ممنون عزیزم 😊
عالی بود
ممنون