سلام امیدوارم تا اینجا داستانو دوست داشته باشین بفرمایید ادامه ی داستان
این علامتا همینجوری ادامه پیدا کرد. من با کیبورد کامپیوترم مثلا برای کاکاشی پیام مینوشتم ولی نمیدونستم واقعا اتفاقی میوفته یا نه. کم کم علامتا تبدیل شد به تکون خوردن اشیاء و بعد حروف انگلیسی اولین حرف R بود که برای من ظاهر شد بعد N و J که برای الهه ظاهر شدن و چون خیلی نزدینزدیکظاهر شده بودن ما فهمیدیم که با همن و به هم مربوطن.
اون موقع هانا به من گفت که فکر میکنه یه نفر تسخیرش کرده چون یه بار که داشته با یکی از دوستاش حرف میزده دوستش گفته: خب داشتی میگفتی ادوارد چی شد. و هانا میگفت که اصلا من یادم نمیاد چیزی از ادوارد بهش گفته باشم. و میگفت یه بار هم تو حمام به خودش اومده و دیده یه تیغ دستشه و سریع پرتش کرده اونور.
کمی بعد هم هانا تو اتاقش یه یادداشت انگلیسی پیدا کرده بود که نوشته بود من از این خانواده متنفرم و اینا. ما هم دیده بودیم که گاهی اوقات یهو اخلاقش عوض میشه و حرفایی میزنه که ازش بعیده. بخاطر همین نگران شدیم که اون کیه. هانا میگفت که یه روز با فریاد از خودش پرسیده که تو کی هستی و بعد خودش جواب داده که من خودتم و اینجوری کاملا مشخص میشد که یکی تسخیرش کرده.
علامتا تبدیل به جابه جایی اجسام، غیب شدن بعضی از وسایلامون، ظاهر شدن یه چیزایی مثل جلد مغز تخمه و موهای بلند دخترونه ی طلایی رنگی که تو خونه ی الهه پیدا میشد. دیگه واقعا خسته شده بودیم همین چیزا هر روز تکرار میشد و اتفاق تازه ای نمیوفتاد. من و الهه حاظر بودیم هر کاری بکنیم تا فقط این ماجرا تموم بشه اما هانا خسته نشده بود.
فکرشو بکنید یه وسیله ای رو میخای، میبینی غیب شده. با یه خودکاری کار داری میبینی غیب شده و بعد از یه ماه تو جامدادی مداد رنگی هات پیداش میکنی. من به پیشنهاد نگین کلی دعا ها و ذکر های مختلفی گفتم که بتونیم اطلاعات بدست بیاریم اما هیچی نمیشد و واقعا کلافه شده بودیم. تا اینکه با اومدن ویروس کرونا خونه نشین شدیم و دیگه حتی نمیتونستیم همدیگه رو ببینیم و فقط با تلفن و فضای مجازی با هم ارتباط داشتیم.
من یه برادری داشتم که دو سال ازم بزرگتر بود و قبل از به دنیا اومدن مرده بود. با خودم فکر کردم که اگه اون زنده بود چقدر خوب بود و از خدا خواهش کردم که بیاد پیشم و اون شب حسش کردم که پیشم بود من با یه چیزی مثل تله پاتی باهاش حرف میزدم. بعد از چند روز یهو غیبش زد و من یه انرژی منفی رو تو اتاقم حس کردم و فهمیدم دلیلش اینه که بخاطر اون انرژی نمیتونه بیاد.
بعد از اون فقط وقتی میرفتیم شمال میتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. و الهه بهم گفت که میتونم ازش اطلاعات بگیرم. من علی صداش میکردم. علی گفت که فقط میتونه سوالای بله یا خیر و یا دو جوابه پاسخ بده. و ما فهمیدیم که همه ی این ماجرا ها به هم ربط داره و همشون هم به دنیای ناروتو ربط داره. و حتی ادوارد هم به دنیای ناروتو ربط داره.
بعد هانا یه خواب دید در مورد لیسا همون دختری که تو گروه 10 بود. دیده بود که اعضای خاندان اون هم مثل خاندان ما نمیتونن با افراد خارج از خاندان ازدواج کنن ولی خواهر لیسا از دهکده رفته و با یکی دیگه ازدواج کرده و وقتی خانوادش فهمیدن رفتن و خواهرشو کشتن. و بخاطر همین لیسا از خانوادش متنفر میشه. و دیده بود که لیسا از یه آینه رد میشه و تبدیل میشه به الهه.
و اینجوری بود که ما فهمیدیم الهه هم به دنیای ناروتو ربط داره. بعد از چند روز من یه موی کوتاه سفید تو خونمو پیدا کردم. داشتم سکته میکردم و بعد از اینکه اون مو رو با موهای تک تک اعضای خانواده چک کردم و مطمئن شدم مال هیچکدوم نیست داشتم بال در میاوردم. بعدا علی هم تایید کرد که واقعا مال خود کاکاشیه. همچنین علی گفت که کیبورد من واقعا به دنیای ناروتو. پیام میفرسته و همینطور کیبورد الهه؛ گفت اونی که هانا رو تسخیر کرده از دنیای ناروتو نیست، اون انرژی منفیه از طرف دنیای ناروتوعه و فهمیدم که ادوارد یه کسیه به اسم ساماتا که من فکر میکردم خودم ساختمش و دوست برادرم و هم تمرینی من(ساریتا) بوده.
اردیبهشت سال 99 یعنی امسال شده بود. من یه خواب دیدم تو اون خواب ویلای شمالمون بودیم و یه سری چیزایی تو هوا ظاهر میشد و من اونا رو میگرفتم و نمیزاشتم کسی ببینشون، اونجا یه اتاقی بود که در واقعیت وجود نداره و یه پسری که مجهول بود به من گفت باید یه لپتاب که زیر میز بود رو روشن کنی و بعد با یکی از کلید هایی که ظاهر شده یه در نامرئی رو باز کنی من رفتم ولی هر چی کلید رو چرخوندم در باز نشد. گفتم چرا نمیشه و اون پسره گفت چون یادت رفت لپتاب رو روشن کنی. گفتم حالا چیکار کنم؟ گفت باید تا 28 فروردین صبر کنی. گفتم 28 فروردین که گذشت. گفت نه 28 فروردین سال 1400. و بعدا علی هم تایید کرد که نشانه ی چیز خاصیه. ولی تو تعبیر خواب یه مردی که مجهوله نشانه ی دشمنه.
آنها ۵ بزار دیگه نمیتونم صبر کنمم
یه هفته پیش گذاشتم عزیزم چند روز دیگه منتشر میشه
میشه یه پارت کامل بزاری برا توضیحات راجب شخصیتا مثلا راجب گذشته و اخلاق ساریتا یا کارمن اینا بنویسی 🥺
اتفاقا میخاستم همین کارو بکنم ممنون که گفتی عزیزم.
داستانش شبیه فیلم ترسناک بود الا 2 نصفه شبه و من اینو خوندم فک کنم شب خواب بد ببینم
درموردشون توضیح بده
اگه اینجوریه بعدا خیلی ترسناکتر از الان میشه، الان که تازه اولشه.
چشم حتما توضیح میدم.
واییییی مامانننن 😱
ممنون😍😘😚😙
واااااایییییی
خدااااایاااا
انقدر خوبه که بهش وابسته شدم یروز نخونم نمیتونم
تو قطعا یه رمان نویس عالی میشی چون خیلی خوب توضیحات رو مینویسییی
فوق العاده ایییییی
💋💋💋💋💋💋💋💋
زود تر پنجشم بزار
نمیتونم صبر کنم😫😫
ممنون عشقم خوشحالم که خوشت اومده
زودتررر بزار نمیتونم صبر کنم خیلی خوبه🥺💕
واییی خیلی داری خوب پیش میری بازم بزار عالیییی
ممنون عزیزم❤❤
گذاشتم عزیزم هفته ی بعد منتشر میشه
جالب شد...ادامه بده ببینیم چی میشه
خوشحالم که خوشت اومده عزیزم