سلام کیوتا😍 اینم پارت پایانی🤗🤗🤗 اگه بد بود به بزرگیه خودتون ببخشید😊امیدوارم دوست داشته باشید🤩
باخوندن شماره ی هواپیما ازنگاه کردن دست کشیدم.اولین نفر ریحانه بود که بغلم کردوگفت:آبجی مواظب خودت باش.خاله:دخترم رسیدی حتما زنگ بزن.عمو:عموجان حامد(بابام)گفت که رسیدی زنگ بزنی داییت بیاد دنبالت.من:باشه مرسی به خاطر همه چیز.خاله:برات غذا گذاشتم تو هواپیما بخوری.سرمو تکون دارم وخاله رو بغل کردم.یه بار دیگه صدای بلندگو که اسم پروازمو میگفت اومد.ازخاله جداشدم ودستمو برای همشون تکون دادم وبه طرف هواپیما رفتم.روی صندلیم نشستم وچمدونمو زیرپام گذاشتم.سرمو به شیشه تکیه دادم وبه خواب فرورفتم.باتکونای مداوم یک نفر بیدار شدم.خدمه ی هواپیما با مهربونی گفت:پاشو عزیزم رسیدیم.وسایلامو برداشتم.حتی نتونستم چیزی بخورم توهواپیما.برای ریحانه پیام دادم رسیدم وبه داییم زنگ زدم
.بادومین بوق برداشت.دایی:بله بفرمایید.برای اینکه باهاش شوخی کنم صدامو عوض کردم وگفتم:آقای خوش صدا کجایی؟دایی:شما؟من:من جادوگر شهررویام میخوای همه ی مشخصاتتو بگم.داییم:مزاحم نشو خانم .تندی قبل اینکه قطع کنه گفتم:منم دایی.داییم:میدونم آخه فقط یکی توخانوادمون کخ داره که اونم تویی.من:دایی بی ادب شدی ها.دایی:فرودگاهی الان میام.گوشی رو قطع کرد.روی صندلی نشستم ومنتظرش موندم.همینطوری به دستام نگاه میکردم که دستای یکی دورگردنم حلقه شد وصدای مردونش وسط جیغم گم شد.همه نگام میکردم که صدای دایی اومد.دایی:یعنی اینقدر ترسناکم؟من:دایی ترسوندیم.دایی:وقت برای ترسوندن هست بیا بریم مامان وباباتوسوپرایز کنیم.من:زندایی هم هستن.دایی:آره ولی خبرداره تواومدی.سوارماشین دایی شدم وروبه دایی که تازه نشسته بود وماشینو روشن کردگفتم:دایی این روزاکه نبودم اتفاقی نیافتاد؟دایی:نه توکه رفتی همه جاساکت بود وازدستت یه نفس راحت کشیدیم.بلند گفتم دایی.که چیزی نگفت وماشین روجلوی درمون پارک کرد.زنگ آیفونو زدم وجوری که دیده نشم کنار در وایستادم.صدای مامان اومد.مامان:کیه؟خودمو انداختم جلوی آیفون وگفتم:بهترین دختر دنیا.مامانم:ههه خندیدم توبهترین دختر دنیایی؟دایی وسط حرف مامانم اومدو گفت:خواهر درو باز کن بعد.مامان:ای وای یادم رفت بیاتو.من:ازکجابیایم درکه باز نیست.مامان درو باز کردوبا دایی رفتیم تو
نگم که چقدر دل وقلوه بین من وزنداییم رد وبدل شد ومامانم هم به نحوه ای خودش ازم پذیرایی کرد.باباهم طبق معلوم سر کارش بود.مامان:خوش گذشت بدون ما.خودمو به گریه زدم وگفتم:نه اصلا مگه بدون غرغرات می تونست خوشبگذره؟مامانم کوسن مبل رو برداشت وخواست پرتاب کنه که به طرف اتاقم دویدم وگفتم:من خستم میرم بخوابم.مامان:برو شام بیدارت میکنم.روی تختم نشستم وگوشیمو نگاه کردم.یه پیام از وی بود.بازش کردم《رسیدی؟》براش پیام دادم که رسیدم.یکم خوابیدم که مامان بیدارم کرد که وقت شامه.بیرون که رفتم بابارو دیدم که روی مبل مثل همیشه نشسته بود وتوفکر بود.لبخند بزرگی زدم وگفتم:بابا من اومدم ها
بابا:خوش اومدی دخترم خوشگذشت؟کنارش نشستم وگفتم:نه بدون شما خوش نمیگذره.تک خنده ای کرد وگفت:یه کم کمتر چابلوسی کن بابایی.ازجام پاشدم وبه سمت آشپز خونه رفتم وگفتم:چابلوسی نمیکنم حقیقته.روی میز نشستم وگفتم:بوی غذاهایی مامانم یه چیزه دیگه ست بده که روده کوچولوهه روده درازمو خورد حالا چی هست؟.مامان برام برنج کشید وگفت:قرمه سبزیه همون که تو و...حرفشو قطع کرد وناراحت نگاهه خورشتا کرد.میدونستم چی میخواست بگه.داشت از برادرم میگفت که عاشق قرمه بود .بحثو عوض کردم .من:دایی رفت؟مامان:آره گفت میره خونه ی خودش.من:اها
باباهم روبه روی من نشست .مامان بشقابارو جلومون گذاشت ونشست.درسکوت غذا میخوردیم.نمی دونستم درسته که الان حرف جیمین رو وسط بکشم؟ولی دلو زدم به دریا وگفتم:ریحانه خیلی دوست داشت بیشتر وایسم.بابا:باباش گفت که قراره چندماه دیگه بیان ایران.اهانی گفتم .مامان:خوب چکار کردید؟من:خریدکردیم شهربازی رفتیم و...دیگه چیزی نگفتم که مامانم گفت:دیگه چی؟من:با اجازتون کنسرت هم رفتیم.مامان:عیب نداره ولی دفعه ی دیگه اجازه بگییر.من:میگم یه چیزی بپرسم؟بابا:بپرس دخترم.من؛اگه یکی توی کره عاشقم بشه وازم خواستگاری کنه جواب شما چیه؟بابا:نه.بانه ای که باباگفت لرزیدم.اونقدر محکم گفت که ساکت شدم.
مامان:حالا واقعا یکی....باحرف بابا مامانم چیزی نگفت.بابا:بسه غذا سرد شد.می دونستم بابا ازاینکه ازش دور بشم بعد مرگ ماهان میترسید.اما من نباید کوتاه بیام.جیمین منتظرجوابی از جانب منه پس وقت ایستادن در برابرمخالفت های باباست.ایستادم وگفتم:آره یکی منو دوست داره منم دوسش دارم تصمیم شما هرچی میخواد باشه،باشه ولی من ازدوست داشتنم دست نمی........یک طرف صورتم سوخت وحرفم نصفه موند.باورم نمی شد پدری که هیچ وقت دست روم بلند نکرده الان بلندکنه.چشمام پر اشک شدوبه طرف اتاقم دویدم.حالا میفهمیدم عشق به این راحتی هابه دست نمیاد وباید براش جون بدم
.سه روز از اون شب میگذره.نه صبحانه میخورم نه شام. توی اتاقم خودمو حبس کردم وبیرون نمیرم.صدای زنگ گوشیم توجهموبه خودش جلب میکنه.اونقدر این سه روز ضعیف شده بودم که با دستم به زور گوشی رو بلندمیکنم وروی گوشم میزارم.من:الو.صدای شاد ریحانه لبخندرو بعدسه روز روی لبم میاره.ریحانه:های عشقم.من:سلام آبجی جونم.ریحانه:شیری یا روباه؟من:الانکه یه بدبختم که بدجور شکست خوردم.ریحانه:چی شده مایا؟من:ریحانه بابا روی من دست بلند کردالانم سه روزه که محلم نمیده فقط مامان میادتواتاقم وباکلی گریه وزاری به خاطراینکه غذابخورم میره.ریحانه:یعنی سه روزه غذا نخوردی؟من:ریحانه باید بجنگم ولی چطوری؟ریحانه:فدای اون صدات بشم چرااینقدر سختی به خودت میدی؟بزارماداریم میایم ایران بابام با بابات حرف میزنه.من:باباگوش به حرف هیچکس نمیده.ریحانه:اگه نداد یه جور دیگه راضیش میکنی.صدای در اتاق اومد.من:ریحانه بعدا بهت زنگ میزنم.ریحانه:باشه مواظب خودت باش .گوشی رو قطع کردم.
دستگیره پایین اومد ودر باز شد.بابا بود.یکم ازش میترسیدم ولی ترسمو نشون نمیدادم.روی تخت کنارم نشست وگفت:میخوام باهات حرف بزنم.من:میشنوم .بابا:اولین چیزی که برای یک پدر مهمه راحتی وخوشبختیه خانوادشه،من برای برادرت هرکاری میکردم تا خوشحالیشو ببینم ولی نمی دونستم بااین کارها فقط اونو ازخودم دور میکنم.برادرت یکی رو میخواست که بهش نظارت کنه اون با کسایی دوست شد که باعث مرگش شدن.سرشو انداخت پایین وادامه داد:اون روز که رفت دلم شور میزدوقتی که خبر دادن که ماشینش توی دره افتاده وتموم کرده حالم بدشد وسکته کردم به خودم بااینکه خیلی سال گذشته لعنت میفرستم که چرا گذاشتم بااون وضع بره.چراازش خداحافظی نکردم.برادرت مارو ترک کرد ولی بابودن تو حالم بهتر بود ولی چه فایده که توهم مثل یه جسد متحرک شده بودی هرروز میدیدم چقدر گریه میکردی ولی کاری از دستم برنمیومدکه برات انجام بدم تااینکه با پدر ریحانه آشنا شدم
وتو و ریحانه شدین دوستای هم وهم حال من وهم حال توومادرت بهترشد دلم نمی خواست بفرستمت کره چون میترسیدم تنهام بذاری وقتی گفتی یکی رو دوست داری عصبی شدم چون میترسیدم ترکم کنی ولی اصلا حواسم به این نبودکه این کارم داره تورو نابود میکنی من داشتم دوباره باعث نابودیه خانوادم میشدم پس بهم قول بده خوشبخت بشی واگر تونستی هرروز نشد یک روز توی ماه یاسال بیایی پیشمون وبهمون سر بزنی.اشکامو از روی صورتم پاک کردم ومحکم بابامو بغل کردم وگفتم:ببخش که درکت نکردم .بابا:من بودم که تورو درک نکردم دخترم.من:بابا این حرفو نزن فقط بهم قول بده که توهم بهم سر بزنی.بابا تکخنده ای میکنه ومیگه:نه به باره نه به داره ازالان داری پرو میشی ها.مامان هم وارد اتاق شد وگفت:این دوتارو ببین پاشین ببینم که کلی کار داریم .بابا:به روی چشم.من:مامان جونم یه کوچولو از اون غذاهای خوشمزتو میدی؟ مامان:برو بخور که بعدش باید کمک کنی خونه تکونی کنیم.
اززبون جیمین:چند روزه که روی پای خودم بند نیستم همش منتظر تماس مایام.ولی دیگه انتظاربسه خودم باید باهاش تماس بگیرم.ولی اگه جوابمو ندادچی؟یه فکری به ذهنم رسید.به سمت اتاق تهیونگ رفتم وگوشیشو برداشتم.تهیونگ توی اتاق نبود پس میتونستم راحت بامایا حرف بزنم.صدای جین از پشت سرم اومد.جین:تواتاق تهیونگ چکار میکنی؟برگشتم وروبهش کردم.گوشی رو توی جیبم گذاشتم وگفتم:هیونگ میشه به تهیونگ نگی؟جین:چیرو؟من:اینکه اینجا بودم.جین:باشه ولی چکار میکردی؟من:میخوام با گوشیه تهیونگ به مایا زنگ بزنم.جین:پس الان زنگ بزنم که منم ببینم چی میگه.جونگ کوک:کی چی میگه؟جونگ کوک هم پشت جین وایستادوباکنجکاوی به من وجین نگاه کرد.من:هیچی یه رازیه بین من وجین.جونگ کوک:خوب به منم بگو.شوگا کنار جونگ کوک وایستاد وگفت:چی شده؟
جونگ کوک:جین وجیمین یه رازی دارن.همه به من وجین نگاه کردن.من:باشه میگم من مایارو دوست دارم.جونگ کوک:اها اونو که میدونستیم.من:ازکجا؟جونگ کوک:جین به من گفت منم به بقیه گفتم.به جین نگاه کردم.جین:خوب چیزه...حرفی نزد که گفتم:حالا هم که میدونید عیب نداره میخوام بهش زنگ بزنم ساکت باشید.نامجون جی هوپ هم اومدن تواتاق وگفتن:به کی؟من:خودتون میفهمین تاتهیونگ نیومده ساکت باشین تا بزنگم.شمارشو گرفتم . اززبون مایا:داشتم غذا میخوردم که گوشیم زنگ خورد.تهیونگ بود.تندی جواب دادم.من:به به داداشی چه عجب بهمون افتخار دادید زنگ زدید؟یه قاشق پر غذا توی دهنم گذاشتم ومنتظر جواب تهیونگ شدم ولی با صدایی که شنیدم غذاتوی گلوم گیر کرد وبه سلفه افتادم
.جیمین:سلام خوبی؟مامانم نگران یه لیوان آب دادو گفت:کیه؟من:یه دقیقه لطفا گوشی دستتون باشه.دستمو روی بلند گو گذاشتم وبدون اینکه به مامان جواب بدم رفتم تو اتاقم.من:سلام خوبی؟.جیمین:بدون خداحافظی رفتی ایران بعدمیخوای خوب باشم.من:ببخشید.جیمین:نمیبخشم چون دلم بدجوری برات تنگ شده.قلبم قیلی ویلی رفت وگفتم:منم.جیمین:توچی؟من:منم دلم تنگ شده برای کره.جیمین:برای کره یامن؟من:جیمین اذیت نکن.جیمین:حالا خانم کی جواب منو میدن؟من:منکه از خدامه...جلوی دهنمو گرفتم بدجور سوتی دادم.جیمین:منم از خدامه.من:نه منظورم اینه که طبق رسم ورسوم های ایرانی هاباید بیان پیش پدر ومادرم.جیمین:اره میدونم کلی تحقیق کردم.من:پس حالا که میدونی خدافس.جیمین:باشه خانمی خدافس. گوشی رو قطع کردم.لبخندم بی معنی کش میومد.داشتم دیوونه میشدم وخبر نداشتم
دوروز بعدمادر وپدر جیمین با برادر کوچیکش اومدن ایران برای خواستگاری ویک ماه بعدیه عروسی توی ایران گرفتیم ولی چون اقوام جیمین کره بودن اونجاهم یه عروسی گرفتیم الان درست دوماهه که از اون روزا میگذره وامروز تولد منه ولی چه فایده که هیچکس بهم تبریک نگفته حتی جیمین.عصبی گوشیمو برمیدارم وکنسرت دیروز بی تی اس رو میبینم.بادیدن صحنه ی روبه روم بدجور عصبی تر میشم.دختره به جیمین میگه اوپا دوست دارم جیمین هم لبخند میزنه.آخ که چقدر حرص میخوردم ودلم میخواست کله ی جیمین رو بکنم آخه چرابه دختره لبخند زد.بدجوری حسودیم شده بود.به سمت تلفن رفتم یابهتر بگم پرواز کردم.اینقدر ازاینکه کسی تولدمو یادش نبوداعصبانی بودم که میخواستم سر یکی خالیش کنم.با دومین بوق صدای جی هوپ توی تلفن پیچید.جی هوپ:بفرمیید.من:سلام جیمین هست؟جی هوپ:مایا تویی اره هست وایستا الان میگم بیاد.بعد چند ثانیه صدای جیمین اومد.
جیمین:جانم.من:این دختره کی بود تو کنسرت دیروزت که هی به اوپا گفتنش لبخندمیزدی؟جیمین:حسود خانم منکه فقط لبخند زدم یعنی لبخندهم نباید بزنم؟من:نه نباید بزنی منم حسود نیستم.جیمین:پس من حسودم که دارم از حسودی آتیش میگیرم؟من:جیمین.جیمین:اصلا بیا اینجا من کارم تموم بشه بریم بیرون.بافکر اینکه وقتی بریم بیرون تولدمو بهم تبریک بگه گفتم:باشه اومدم.گوشیمو برداشتم خواستم کیفمو بردارم که عکس مامان وبابا کنار تخت توجهمو جلب کرد.دلم براشون تنگ شده بود.اما اونهاهم که همیشه تولدمو تبریک میگفتن امروز تبریک نگفتن اصلا هیچکس نگفت حتی ریحانه.لبخند کم رنگی زدم .اگه جیمین خواست برام کادو بگییره حتما ازش میخوام برام بلیط ایرانو بگییره که برم مامان وبابامو ببینم. جلوی استادیومی که گروه بی تی اس توش ضبط وتمرین میکردن وایستادم.جیمین بهم کلیدشو داده بود که هروقت خواستم بیام.درو باز کردم.همه جارو تاریکی فرا گرفته بود.گوشیمو از توکیفم در اوردم که به جیمین زنگ بزنم که برقا روشن شد وصدای تولدت مبارک همه ی سالن رو گرفت.اولین نفری که دیدم جیمین بود که روبه روم وایستاد وگفت:تولدت مبارک.اونقدر خوشحال بودم که بوسیدمش وگفتم:مرسی.با دیدن جمعیت پشت جیمین خجالت کشیدم.ولی وقتی مامان وبابامو دیدم خجالتمو فراموش کردم وبه طرف آغوششون پرواز کردم.اون روز بهترین تولدِعمرمو جشن گرفتم.
خوب جیمین لاوراداستان تموم شد میتونید مایا رو پخ پخ کنید😁(البته منم هستما😈) کامنت فراموش نشه دوستتون دارم💋💋💋بوس بای بای😊 راستی یه سوال دلبخواهی🤔 بامن دوست میشی؟😊😊😊 من الهامم و۱۴ سالمه🙂
عالیییییی
منم پونزده سالمه
سوزانا هستم «فاطمه اسم مستعارمه »
منم اسفندیم
دوست بشیم
تو یه نویسنده عالیی 💞💞
عالیییییییییییی بودددددد💜💜💜شایلینم ۱۳ سالمه داستاناتو همرو خوندم خیلی خوبی✋🏻💜💚میشه لطفا فصل دو داشته باشه اگ میتونی؟🙃💜 و اینکه میخوام مایارو پخ پخ کنم 😂😂✋🏻✋🏻درسته همرو دوس دارم ولی بایسم جیمینه😂✋🏻💜
سلام اجی دوست میشم :))))
من رایحه عم ۱۴ سالمه :)))
متولد چه ماهی هستی؟
اگه درست بگم باید تورک باشی؟
اخه یجای داستان گفتی همیشه کخ میریزی
نمد شایدم حدسم اشتباه بوده باشه :)
معلومه آبجی جونم😍😍😍منم الهامم۱۴ساله😘❤اسفندیم😉نه ترک نیستم خوشگلم اهل خراسان جنوبیم😊❤کخ که یکم میریزم ولی یواشکی😁😅
داستانت روکامل خوندم عالی بود😊😊💕💕💕
بیاباهم دوست بشیم من نیلوفرهستم 14سالمه 🌺
مرسی عزیزم😘😍😍حتما منم الهامم۱۴ساله😊🤗🤗
وای عای بود
حرف نداشتتتتتتت😃😃😃😃
مرسی عزیزم😍😍❤
مثل همیشه خوب نبود عالی بود آجی جونم
مرسی عزیزم😘😍❤
عالیییییی❤❤❤❤من حدیثم ۱۴ سالمه،همسنیم🤗☺
مرسی آبجی حدیث😘❤چه خوب😍
باشه ال آی ۱۲ ،تو دو سال از من بزرگتری اگه اشکالی نداره باشه و داستانشو به دوستام هم پیشنهاد دادم اگه ترکیه ای بلده هر کی میفهمه چی میگم büyük aşklar nefretle başlar در باره ی مایا و جیمین یعنی عشق های بزرگ با نفرت شروع میشه اگه داستانام منتشر بشه به مال من هم سر بزنین ولی الان نه بعد ۱ سال که اگه منتشر شد
حتما عزیزم😘♥️چه یک سال چه چندسال منتظرشون هستم😉😘
سلام منم ۱۲ سالمه هم سن هستیم ثنا اسم مستعارمه دوست میشی؟
عالی بود.
آیلین هستم.۱۳ سالمه.الان تازه دو ماه شده که اومدیم ترکیه برا زندگی.عاشق داستانت شدم.ازوقتی اومدم اینجا تستچی رو دیدم.و الان رو داستانی کار می کنم.اسمش شروع عشق استخری هست.بعد اون یکی هم میزارم اسمش عشق ایدلی هست.اگه این اسمارو دیدید لطفا سر بزنید.الهام خانم.مای کیوت.😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😚😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😙😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘
مرسی عزیزم😍😍❤حتما منتظرداستانات هستم✊فایتینگ آبجی آیلین😘😘😘