سلام... من اومدم با پارت نهم...(بی تی اس که توی واقعیت نمیتونه بیاد ایران ولی خب ما با تصوراتمون اونا رو میاریم اینجا... 😂😍💜🤦♀️🤣🤣) هررررر کی خوشحاله و خوشش اومد با قلب 💜💜💜برام کامنت بزاره و نظرش رو بگه💝❣️
ازم جدا شد و سریع از بالکن رفت بیرون... به رفتنش نگاه میکردم که دوباره برگشت🌙🌙... دستاش رو گذاشت رو بازوهام... دیگه چشمام از این گشاد تر نمیشد... تکونم داد و تند پرسید:کی.... کی میریم ایران؟؟؟ کی؟؟ شوک زده آروم گفتم :شاید یه هفته دیگه شایدم زودتر بریم... سرش رو تکون داد و دوید بیرون... به خودم اومدم.. چم شده بود؟؟؟ لبخندی نشست رو لبام... خوشحال بودم... رفتم بیرون دیگه باید این پانسمان لعنتی رو باز میکردم و یه دوش میگرفتم...کلافم کرده بود...
رفتم تو اتاق که دیدم داره چمدونش رو میبنده و آهنگ میخونه... به زبان خودش... خخخخ... چه جالب.. اولین باره اینجوری میبینمش... سنگینی نگاهم رو حس کرد... سریع برگشت طرفم و انگار چیزی میخواست بگه ولی میترسید... *چیزی شده؟! بگو... مانیا:خب حقیقتش ایران با اینجا خیلی فرق میکنه.... از اخلاق و دین و رفتار و غذا و همه چیز بگیر تا... تا... تا سبک لباس پوشیدن... خب... یعنی خانواده منم روی اینجور چیزا به خاطر دینمون خیلی حساسند... حالا که میخوای با من بیای... خب یعنی میشه من... من... من لباسات رو با سبک ایران انتخاب کنم و چمدونت رو ببندم؟؟؟؟ نگاهش کردم... از سکوتم چیز دیگه ای برداشت کرد و اومد چیزی بگه که سرم رو تکون دادم... مانیا :یعنی قبول میکنی؟! خب آخه شماها نمیزاری بقیه لباساتون رو انتخاب کنن... مشکلی نداری با این؟؟
*نه مشکلی نیست... تو با بقیه فرق میکنی.... لبخندی زدم... و رفتم داخل کمد.. دنبالم اومد... مانیا :چه فرقی؟؟چرا درست نمیگی؟! لبخندی زدم و گفتم :فقط خواهشا لباسای خوشکل و خوب و رو مد برام انتخاب کن... بعدش رفتم تو حموم تا دوشی بگیرم...
از زبان مانیا . . . . به خودم اومدم... برگشتم تو کمدش... چمدونش رو کشیدم بیرون و درش رو باز کردم... انگشت به دهن رفتم سراغ لباساش... خب اول میرم سراغ کت و شلوارش... سه دست کت و شلوار شیک و مردونه انتخاب کردم... به رنگ آبی نفتی و مشکی و خاکستری... کراوات هم براش انتخاب کردم... تاشون کردم وگذاشتم تو چمدون... رفتم سراغ پیرهنش... چند دست خوشگل و سر سنگین و مردونه انتخاب کردم... بهش میومدن... دو تا کت چرم هم به رنگ سفید و سیاه براش برداشتم... رفتم سراغ شلوارش... اوووف ماشاالله... سعی کردم اونایی که پاره پاره نیست رو بردارم... قهوه ای... یشمی... مشکی و آبی... شلوار لی هم گذاشتم براش... یه کت و شلوار چرم چسبون هم براش گذاشتم... هر چی باشه اون خوانندس...شاید لازمش بشه... لباس راحتی هم چنتا مناسب و شیک براش برداشتم... اووووووف. عجب چمدونی براش بستم...
رفتم گوشیش رو بردارم که یهو دستم به لیوانی که کناره گوشی بود خورد و افتاد و شکست... و منه بدبخت بدشانس حواسم نبود و پام رفت رو شیشه... تیکه بزرگی بود و زخمش عمیق بود... چون خیلی میسوخت. .. آخ بلندی گفتم که کوکی دوید سمتم... هنوز خون ها رو نگاه نکرده بودم... چون اگه خون میدیم قش میکردم و نمیتونستم تکون بخورم... فشارم افتاده بود و بی حال شده بودم... کوکی سریع از رو زمین بلندم کرد و گذاشتم روی تخت... ترسیده بود... کف پام رو گرفت و شیشه رو بیرون کشید که جیغ بلندی زدم... کف پام رو محکم گرفته بود... که دستش پر خون شد... تا خون ها رو دیدم بیحال شدم و دیگه نفهمیدم کی از حال رفتم...
از زبان جونگ کوک . . . . تا شیشه رو از پاش کشیدم جیغ بلندی کشید و از حال رفت... بچه ها اومدن تو اتاق و حراصون دورم جمع شدن... وی:کوکی زخمش چقدر عمیقه؟؟ دستت رو بردار... تا دستم رو برداشتم خون با شدت بیشتری بیرون زد که ترسیده دوباره روش رو محکم گرفتم که وی سریع شال مانیا رو از سرش باز کرد و محکم بست به پاش اما طولی نکشید که شالش هم پر خون شد... شوگا:باید ببریش بیمارستان جونگ کوک... زود باش... خون زیادی ازش رفته.... سریع دستم رو دادم زیر زانوهاش و بلندش کردم.... سویچ رو چنگ زدم و به سمت ماشین دویدم... گذاشتمش صندلی عقب و ماشین رو روشن کردم و به سمت بیمارستان روندم... اونقدر هول کرده و ترسیده بودم که یادم رفت ماسک بزنم...
رسیدم... دوباره سریع بغلش کردم و به سمت داخل رفتم... داد زدم:*پرستاااار... پرستااار... یکی کمک کنه... پرستار سریع سمتم اومد و به سمت اتاقی هدایتم کرد... گذاشتمش رو تخت... یه پرستار دیگه هم اومد... پرسید با چه چیزی پاشون... خشکش زد تا نگاهش به من افتاد... حرف تو دهنش ماسید... گفتم:پاش با شیشه برید که رفت تو پاش... تا شیشه رو از پاش در آوردم از حال رفت و بیهوش شد... تکون نمیخورد...کلافه صداش زدم که به خودش اومد و سریع شروع کرد زخمش رو بخیه بزنه... به اون یکی پرستار گفتم میشه خواهشاً یه ماسک برای من بیارید؟!سرش رو تکون داد و ودید بیرون و با ماسک اومد... سریع ماسک رو به صورت زدم و گفتم خواهشاً به کسی چیزی نگید که منو اینجا دیدید.. شرایط اورژانسی بود... سرشون رو تکون دادن و مشغول کارشون شدن... و زیر چشمی نگاهی بهم میکردن...
بعد از اینکه پانسمان کرد گفت:نباید رو پاهاش وایسه ... دوسه هفته ای طول میکشه که زخمش خوب بشه چون زخم عمیقی بود... از حال رفتنش هم مربوط با خونشه... کم خون بوده وتا خون دیده از حال رفته... چند دیقه دیگه بهوش میاد... و اینکه جای بخیه هم روی پاهاش نمیمونه... سرم رو تکون دادم:باشه ممنون... خواهش میکنم... و رفتند بیرون... پتو رو کشیدم روش و منتطر موندم تا بیدار بشه که پرستاری اومد و براش یه سرم زد و رفت بیرون... ... *حالت خوبه مانیا؟ درد نداری؟؟ مانیا :نه فقط میسوزه... *باید مواظب زخمت باشی... نباید رو پاهات وایسی... جای زخمت هم نمیمونه... تا دوسه هفته دیگه باید بخیه هات رو بکشی... اینا همه سفارش پرستار بودااا...
مانیا :میشه بریم؟! اینجا رو دوست ندارم... *آره من برم کارای ترخیصت رو انجام بدم... رفتم بیرون... پرستاران اشاره میکردند و زیر چمشی نگام میکردن و پچ پچ میکردن... بدون توجه به اونا سریع کارای ترخیص رو انجام دادم... در اتاق رو باز کردم که دیدم سعی داره روی پاهاش وایسه... اخماش تو هم بود و لبش رو به دندون گرفته بود... داد زدم:چیکار میکنی؟! مگه نگفتم نباید روی پاهات وایسی!! چرا حرف گوش نمیکنی دختر... بغض کرده گفت:پس چجوری بیام خونه؟؟ *اینطوری.... یه دستم رو دادم زیر زانوهاش و یه دستمم دادم دور کمرش و از رو تخت بلندش کردم... مانیا :داررررری چیکاااارررر میکنی؟؟؟ هی؟؟؟؟ منو بزار زمین!!! *هیشششششششش... هیچی نگو خواهشاً... دیگه چیزی نگفت...
واییی نمیدونی پرستارا چجوری نگامون میکردن.... برام مهم نبود اصلا... من پسری بیست ساله بودم که به این نگاه ها هیچ توجهی نمیکردم... چون فقط برام طرفدارامن و من به عنوان طرفدار هام دوسشون دارم و عاشقشونم... اما مانیا معذب بود و سعی داشت تو بغلم قایم شه... به این سادگی لبخندی زدم... این دختر با همه دخترای دور و ورم برام فرق میکرد... به عنوان طرفدارم نبود... کسی که حتی منو هم نمیشناخت... خجالتی بود... دختری 16 ساله که هر چی ازش میدیدم دوست داشتم بقیه رفتاراش رو هم بشناسم و بیشتر درموردش بفهمم... یکی از دلایلی هم که میخواستم باهاش برم ایران همین بود... در ماشین رو باز کردم و گذاشتمش روی صندلی جلو... سریع رفتم یه آبمیوه خریدم و دادم دستش و مجبورش کردم که بخوره... _مرسی *خواهش میکنم... بخور... ماشین و روشن کردم و به سمت خونه روندم... *چیزی لازم نداری؟! مانیا:نه ممنون... رسیدیم خونه... پیاده شدم و در ماشین رو براش باز کردم... نگاهی بهش کردم که سرش رو انداخت پایین...
خب... اینم از پارت نهم... دوستتون دارم... تا پارت بعدی فعلا💜👋🏻 (اما منتظر کامنت هاتون هستم🥰) این رو بدونید که آرنیا عاشقتونه😘😘😘💜💜💜💜درضمن باور کنید. من پارت ها رو زود میزارم ولی خب تستچی دیر منتشر میکنه... منتظر باشید که کلی اتفاقای خفن تو راهه🤩😍🥰
واییییییییییییی
لاوم این خیلی قشنگ می کنه این تیکه ها رو بردار پلیززز
عالیییی بود 🤩🤩🤩🤩🤩❤❤❤❤
ادامه بده موفق باشی عزیزم🌸🌟
هیچ وقت تسلیم نشو 💮🍃
💜💜💜💜
یعنی وقتی دیدمش شاخ در آوردم مثل پست امروز جانگ کوک چون خیلی وقت بود پست نگذاشته بود
بازم مثل همیشه عالی لطفا زود تر پارت بعدی را بگذار منتظرم
نمیشه بقیشو تو یه پارت بنویسی؟
اخه از ده خوشم میاد😎
مـمـنـونـ بـابـتـ ایـنـ پـارتـ
💜💜💜💜💜💜💜💛💛💛💛
عالیییییی بودددددد مثل همیشه بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم.
عالیییییییییییییییییی😍😍🤩🤩♥️♥️💜💜
عالی بود یعنی وقتی دیدم حالم خیلی بهتر شد
واقعا داستانت محشره من تو خواب تمام داستانتو خواب میبینم خیلی خیلیییییی خوشمل بود