
اینم از پارت 6 امیدوارم خوشتون بیاد😊😊
اون اتاق در واقع اتاق مخفی من بود که هیچ کسی جز من ازش خبر نداشت درش پشت قفسه ای بود که توش پر از کتاب بود و برای باز کردنش باید رمزی رو که پشت یکی از کتابا مخفی شده بود رو میزدی با زدن اون رمز قفسه خود به خود جابه جا میشه و در باز می شد من و ساکوتا وارد اتاق شدیم اونجارو خیلی مرتب چیده بودم و دیوارهاش رو نقاشی کرده بودم تازه یه در مخفی هم به اتاق من داشت توی اون اتاق هم چندین در دیگه وجود داشتن انگار یه جای تو درتو بوده و ازش تو قدیم استفاده می کردن دیدم ساکوتا گیج شده ترس رو می تونستم تو چشماش حس کنم محور دیدش رو دنبال کردم و دیدم...
دیدم که چیزی داره تکون می خوره سیاه بود و اون اتاق هم نور کافی نداشت داشت بهمون نزدیک می شد خیلی ترسیده بودیم می خواستیم فرار کنیم ولی نمی شد در رومون بسته شده بود تنها راه فرار رفتن به اتاق خودم بود دستای ساکوتا رو گرفتم و اروم رفتیم عقب تا ما سرعتمون رو بیشتر می کردیم اون هم به ما نزدیکتر می شد وقتی اومد زیر نور جیغ خفه ای کشیدم زود از نردبون بالا رفتم و اون در که به اتاقم می رفت باز کردم ساکوتا هم دنبالم می اومد ولی اون موجود پاش رو گرفته بود بیشتر شبیه یک زامبی بود شایدم واقعا زامبی بود نمی خواستم اتفاقی براش بیوفته خواستم برم پایین نجاتش بدم که ساکوتا داد زد:فرار کن اگه نری می.می.ری برو زودباش من از پسش بر میام می دونستم داره دروغ میگه دوباره اشکام سرازیر شدن
ساکوتا دوباره داد زد:برو چیزی نمیشه اون فقط شبیه یک ویروس که مسافرای دنیاهای موازی رو می خواد برو تعجب کرده بودم رفتم پایین حرفاش برام اهمیت نداشت یه پرتال باز کردم دیدم به سمتم من میاد ساکوتا رو ول کرده بود یه لبخند محوی بهش زدم وقتی اون موجود بهم نزدیک شد افتاد تو پرتال ساکوتا:اخ ببینم دختر زده به سرت می خوای هر دفعه با کارات جون به لبم کنی نمی دونی من گناه دارم بعدش اروم من رو تو بغلش کشید از ترس زیاد فشارم افتاده بود چشمام رو هم رفت و...
یه صدایی رو شنیدم که اروم تو گوشم می خوند میسووا... پاشو...خوبی/؟...ببینم می تونی صدام رو بشنوی؟چشمام نیمه باز بود و یه تصویر جلوم بود نمی تونستم تشخیصش بدم با دستام چشمام رو به هم مالیدم و دیدم ساکوتاست از جا پریدم گفتم:من کجام؟اینجا کجاست/؟تو چرا اینجایی؟(بیچاره بچم از ترس پاره شده😅 ساکوتا:خب ارهه🤣_تو حرف نزن نزدیک بود بچم رو دق بدی 😑خب برگردیم به داستان)ساکوتا:ششش اروم باش مامانت صدات رو میشنوه ها واست غذا اوردم باید بخوری فشارت افتاده هنوز لباسام تنم بود بلند شدم خواستم برم عوضشون کنم ساکوتا داد زد:چیکار می کنی خل شدی حداقل بگو نگا نکن اصن من میرم بعدا میام غذاتو بخور باشه من:ها؟اهااا باشه برو به سلامت(در عالم خیال گم گشته است😑)ساکوتا رفت و منم لباسام رو عوض کردم اروم سرم رو از اتاقم بیرون بردم دیدم مامانم خونه نیست انگار باز رفته بود پیش دوستاش
به غذایی که ساکوتا برام اورده بود نگاه کردم به نظر خوشمزه میومد ولی خیلی می ترسیدم چون تنها بودم زود لباسم رو عوض کردم و غذا رو بردم تو اشپزخونه و با سرعت همه ش رو خوردم طعم خیلی خوبی داشت ظرفارو شستم و بعدش با یه دستمال خشکشون کردم و با خودم یه چاقو برداشتم و رفتم تو اتاقم و دیگه اون روز خوشبختانه اتفاق خاصی نیفتاد اما ساکوتا چون می دونست که می ترسم شب رو پیشم موند ...
برید نتیجه چالش داریم😊
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
من چرا اینو لایک نکردم😐
چرا کامنت نزاشتم
ولش کن عالی بود
این در مخفی داره بعد از پنجره میپره😐😂
ج چ: همین داستان تو، داستان در میان اجنه، و یه داستانی که اسمشو یادم نیست:/ عشق تاریکم قشنگه
داستانی که مینویسی 😇فعلا که اولین داستانیه دارم میخونم 😂
باحال بود 👌💛
😊😊🥺😍
عالی بود.
ممنون خوشملم😘😘
ج.چ: داستان تو😘💜🤝
خیلی خوب و با جزئیات کامل مینویسی😘💜🤝
ممنون خوشملم😘😘
خب قشنگ بود 😊☺️
عمشون رو خوندم و جالب بود ☺️
دوست دارم بدوتم ادامش چی میشه 😊
🙏🏻🙏🏻 ممنون
عالی بود😐🍓
ممنون🍅