
فلش بک: حدود ده، یازده سال پیش سه بیوک: امروز از یتیم خونه فرار کردم و فکر کنم حدود هشت شب بود بارون شدیدی داشت میبارید و منم جایی برای خواب نداشتم توی خیابون سرد و تاریک داشتم قدم میزدم که یه نفر کلاه هودیم رو کشتید +چه غل*طی داری میکنی ☆جایی داری که بری +به ت*و چه ☆امروز دیدمت که داشتی از یتیم خونه فرار میکردی +که چی؟ الان داری تهدیدم کنی؟ ☆نه اصلا فقط میخوام کمکت کنم +چرا؟ چرا میخوای بهم کمک کنی ☆نمیدونم، فقط به نظر میاد که سختی کشیدی +نه، من بهترین زندگی رو دارم دلت براب خودت بسوزه ☆دروغ نگو، چرا انقدر لجبازی + جای خواب دارم ☆این کلید مغازمه، یکم جلو تر بری پیداش میکنی که رستورانه +مگه ک*ری میگم جای خواب دارم ☆من ساعت هشت صبح میام، خوب استراحت کن اینو گفت و رفت تصمیم گرفتم غرورمو بزارم کنار و برم توی مغازش چون، جایی نداشتم که برم اونجا
مرد: از خونه ام اومد بیرون و به سمت مغازم حرکت کردم ...... وارد مغازم شدمو اون دختره که دیشب دیده بودمشو دیدم که روی یکی از میز ها خوابش برده ☆یاا، دختر +ترسیدم ☆ببخشید که ترسوندمت، چرا اینجا خوابیدی، اون پشت یه اتاق هست +اتاق؟ واقعا؟ اصلا حواسم نبود +من دیگه باید برم، ممنون ازتون ☆کجا؟ بیا اول یه چیزی برات درست کنم +نه من باید برم مدرسه ☆مدرسه؟ کدوم مدرسه؟ اگه بری مدرست اونا قطعا میگیرنت +عاا راست میگین، پس چی کار کنم ☆با من زندگی کن، پسر منم ساعت دو میان اینجا +بابت رفتار دیشبم ازتون غذر خواهی میکنم ☆مهم نیست میتونم یکم درباره ی خانوادت بدونم؟ +چیرو میخواین بدونین؟ ☆میخوام بدونم چجوری اونا رو از دست دادی؟ +از دست ندادمشون اونا زنده هستن ☆چی +مامانم میگفت که من نحسم هم مامانم هم بابام از من متنفر بودن و وقتی که ده سالم بود منو بردن یتیم خونه یعنی من الان شش ساله که اونا رو ندیدم ☆یعنی چی ؟تو رو همینجوری ول کردن؟ +بله
☆درکشون نمیکنم، یعنی چی +و دلیل اینکه از یتیم خونه فرار کردم این بود که اونجا واقعا جهنم بود بابام بهشون گفته بود که بهم غذا و همینطور پول تو جیبی ندن و منم تنها چیزی که میتونستم بخورم نون بود ☆نون؟ تو شش سال تمام نون خوردی؟ +مسخرس نه؟ اینکه یه ادم فقط با خوردن نون زنده بمونه ☆بچه ی بیچاره +اینا رو نگفتم که دلتون برام بسوزه فقط گفتم که بدونید اینکه پیدام نکنن چقدر برام مهمه ☆خیالت راحت باشه این راز پیش من میمونه +ممنون ☆چی دوست داری الان برات درست کنم +نمیدونم عامم چیزی که خیلی دلم برای خوردنش تنگ شده کیمپابه و جاجامیونگ هستش ☆باشه همون الان برات درست میکنم یه ساعت بعد ☆بیا ازش لذت ببر ذوقی که داشت رو میشد از توی چشماش فهمید +ممنون بابت غذا و شروع کرد به خوردن غذا ها و حین اینکه داشت غذاش رو میخورد یهو زد زیر گریه ☆چی شده؟ جاییت درد میکنه +نه، فق..ط هق خی.یلی خوشمزه بود هق خیلی وقت بود که غذای به این خوشمزگی نخورده بودم
بعد از اینکه غذاشو خورد رفت خوابید بعد از چند ساعت رفتم توی اتاق تا ببینم حالش چطوره.... (پایان فلش بک) چشامو باز کردم و با نامجونی روبرو شدم که روی تخ*ت خوابیده بود +چرا هر وقت چشامو باز میکنم باید تو رو ببینم اهه (دلتم بخواد:/) از توی تخت اومد بیرون رفتم سمت یخچال که یه چیزی برای خوردن پیدا کنم...
برو بعدی
قبول دارم کهه کم بود ولی نمیتونم بیشتر ینویسم چون امتحانی ترممون شروع شده و تا تموم نشده نمیتونم چیزی اپ کنم اره دیگه لایک و کامنت فراموش نشه بوص بهتون شرط اپ پارت بعدی: ۱۰تا کامنت،۱۵ لایک
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فایتینگگگ
عالیههههههههه ادامه بدههههه
چرا دیگه نمینویسی؟
نمیزاری ؟
عالیییییییییییییییی بود اگر تونستی لطفا اپ کن میدونم داخل امتحانا واقعا سخته اونم الان که حضوری شدیم
ولی ممنون میشم اپ کنی
بوس
واییییییییییی حرف نداشت معرکه بود
تا ۲۷ دیگه اپ نمیکنی درسته ؟
نیعتسعنیحعیحعسعحسست
(فقط برای اینکه ده تا کامنت داشته باشی و اینکه عالی بود پارت بعدو بزار)
همینعسنعسعنیح۵سعح
پخیعنینعسنعسنعیق۶جحی
مهیعنیمعقحعیحعیعحی۵حی