این داستان از ادامه فصل ۴ است
مرینت. بعد ازاینکه ارباب شرارت را شکست دادیم باخودم گفتم ارباب شرارت اینجاهم دست از سر ما بر نمی داره از کت خدا حافظی کردم ورفتم هتل پیش الیا ولی بادیدن یک سخن عجیب ناراحت شدم دیدم ادرین داره بر می گرده پاریس ودیگه پیش من نیست ادرین. از بچه ها خداحافظی کردم ورفتم توماشین که برم فرودگاه خیلی ناراحت بودم که دیگه پیششون نیستم ولی از یک طرف خوشحالم که حالا پیش لیدی باگ هستم
مرینت. الیا صدام زد وگفت نگران نباشم منم گفتم نگران چی منکه نگران نیستم الیا. گفتم خوب میدونم نگران ادرین هستی مرینت. اه باشه بابا نگرانشم خوبه خیالت راحت شد الیا. دیدی گفتم دوسش داری مرینت. نبابا اون فقط یک دوسته همین الیا. اخ چقدر حرس میخورم ازدست این دیوونه مرینت. خانم مندلی صدامون زد وگفت ماهم از فردا برمیگردیم پاریس منم خوشحال شدم وبا الیا رفتیم تو اتاق
شب بود وخوابیدیم فردا صبح دیدم الیا با عصبانیت نگام میگنه الیا. اخ دختر بیدارشو دیگه مردم از بسیکه صدات زدم مثل اینکه یادت رفته امروز قرار بریم پاریس مرینت. اخ یادم نبود بلند شدم وداد زدم که میرم پاریس پیش ادرین وای حواسم نبود که الیا هم اونجاست همه حرفامو شنید الیا. دیدی گفتم دوسش داری پس حالا نمی تونی بهونه بیاری مرینت. باش بابا تو راست میگم پاشو بریم اماده شیم
بعد از کلی فقط اماده شدیم رفتیم دیدیم همه بچه ها وخانم مندلی از ما عصبانی هستند بعد متوجه شدیم که چقدر دیر کردیم از خجالت اب شدیم رفتیم زمین وقتی رسیدیم فرودگاه بلیط هایمان راداندوما گرفتیم خوشبختانه من کنار اقای داماکلیس نبودم پیش الیا بودم بیچاره نینو پیش ایوان بود من والا کل سفر باهم میگفتیم و می خندیدیم
بعد از کلی وقت رسیدیم من که کمرم داشت میترکید ازبستیکه صندلی هاش بد بود ادرین. امروز قرار بود که مرینت ایتا بیان باید برم اکاده شم تا نیامدن رفتم حمام دوش گرفتم بعد موهایم را سشوارگرفتم وبعد کتو شلوارکه مرینت برا م دوخته بود را پوشیدم که رنگ سورمه ای بود
(نکته نینو به ادرین گفته بود که قرار امروز حرکت کنند) بعد ازاینکه اماده شدم بزور از پدرم اجازه گرفتم که بتونم برم ملاقات بچه ها ولی نمیدونم چرا ایندفعه زیاد روم فشار نیاورد وسوال پیچم نکردم بنظرم ناراحت میومد ثلی نمیدونم چرا خوشبختانه به موقع رسیدم
گابریل. اخ نمی دونم این پسر چی تو اون دوست های دهاتی دیده من نمیدونم اصلا ولش کن من الان از دست کت نویرولیدی باگ عصبانی ام حتا با اینکه معجزه گر جدید داشتم بازم نتونستم شکستشون بدم (به همین خیال باش) نکته داره با ناتالی صحبت میکنه
الیا. وقتی رسیدیم به یک چیز عجیب بر خوردیم دیدیم اپرین امده استقبالمون دیدم مرینت مثل گوجه قرمز شده یک لحظه توجه کردم دیدم ادرین کتی که مری براش دوخته بود روهم پوشیده من یک مشکلی مرینت رو گرفتم تا به خودش بیاد وابرو ریزی نکنه
مرینت. یک هو الیا میشکولم گرفت دردم اومد ولی داد نزدم فهمیدم برای چی این کارا کرد منم سریع خودم را جمع وجور کردم وبا بچه ها به ادرین سلام کردیم وبعد سوار اوتوبوس شدیم ورفتیم خونه هامون وقتیرسیدم خونه با پدر ومادرم سلام کردم ورفتم تو اتاق که لباس هامو بزارم سرجاش وهمینطور جعبه معجزه گر هارو اخ چقدر دلم واسه اتاقم تنگ شده بود وبه عکس های ادرین نگاه میکردم که یهو
ممنونم که خوندید می دونم کم بود ولی مطمعن باشید که دفعه بد جبران میکنم
لطفا نظر بدید وباید چجوری ادامه بدم واز شما نظر زیاد میخوام ها تا بعدی را بزارم بازم ممنونم که خوندید
نظرات بازدیدکنندگان (0)