
😘😘😘😘😘😘😘😘
از زبان مرینت:همه پیشه هم جمع شدیم از ابرقهرمان ها و آدرین خداحافظی کردم. به آدرین گفتم:سریع بیا آن دنیا گفت:باشه ع.ش.ق.م😀 ولی از همین حالا دلم برات تنگ شد🥺 گفتم: تا وقتی که شما ها برگردید هیچ کدام از کوامی ها را برمیگردانم😊 خداحافظ 😘پری ها دورم جمع شدن ورد خواندن و دیگه نفهمیدم چی شد 😶
از زبان آدرین:پری ها گفتن:شما را هم با ورد میبریم خانه تا ملکه ی ابرقهرمان ها سوپرایز بشه😊 گفتیم: ممنون 😘و ما هم رفتیم همه خانهی خانواده ی اسپارو بودیم مامانم و بابام مامان و بابا مرینت همه سلام کردیم رفتیم داخل اتاقی که مرینت بود😄هنوز بهوش نیامده بود.مو هایش سفید بود😥😥بغض داشت گلوم را اذیت میکرد. رفتم پیشش نشستم همه داشتن مارا نگاه می کردن آلیا هم داشت فیلم میگرفت😐🤦🏼 گفتم: مرینت مگه نگفتی هم دیگه را میبینیم،مگه نگفتی ما گربه سیاه و دخترکفشدوزکییم؟،مگه نمیدونی وقتی نباشی زندگی برام معنی نداره؟،مگه نگفتی از آرزوی 2سالت دست نمیکشی؟،مگه تو کفشدوزکی نبودی که گربش را تنها نمیزاشت؟،مرینت پاشو😭😭😭😭 یکدفعه دیدم مو های مرینت داره سرمه ای به رنگ خودش برمیگرده😀پلک هایش را تکان داد😯😯
بعد چشمانش را باز کرد 😊 گفت: آدرین برگشتیم خونه 😊 پریدم بغلش گفتم:حالت خوبه؟گفت: نگران من نباش 💓 گفتم:ع.ش.ق.م عاشقتم 😍و بعد همو..................(خودتان میدانید😁) همه جیغ و درست و هورا کشیدن.من و مرینت سرخ سرخ شدیم😳😳😳به بقیه گفتم:میشه چندمارا تنها بزارید😊 گفتن: البته 🙃🙃و رفتن رو تخت مرینت نشستم و گفتم: میشه یک درخواستی کنم؟گفت:بگو عزیزم 💓 گفتم:بانو میشه 2روز خانه ی ما بمانی؟گفت:بایداز مامان و بابام اجازه بگیرم 🙃
گفتم:من میگیرم💖😊 گفت:باشه عزیزم 🙃ولی کوامی ها را باید برگردانیم 🙃همه ابرقهرمان ها و غیر ابرقهرمان ها آمدن😁 از زبان مرینت: گفتم:مثل یک دایره بشنید و نشستن من هم رفتم وسط شون نشستم چشمام را بستم و البته با کمک آدرین نشستم چون توی این دنیا فلجم🙃 گفتم: ملکه ی کوامی ها برخیز منم ملکه ی ابرقهرمان هاصاحبت هستم برخیز چون دوباره برگشتم،پلگ برخیز ملکه ی ابرقهرمان ها هستیم دوباره برگشتم. کوامی ها برخیزید که ملکه ی کوامی ها دارد برمیخیزد🔱🔱نوری دور مان جمع شد❤️تیکی برگشت، گفت:مرینت😍 گفتم:تیکی🥺🤩 همدیگر را بغل کردیم هر کدام از کوامی ها وقتی دوباره برگشتن صاحب های خود شأن را بغل کردن🙃🙃 آدرین از من پرسید: مرینت کوامی ها مادر و پدر دارن؟گفتم:نمیدانم🤷♀️ کوامی ها باهم یک صدا گفتن:تیکی و پلگ مادر و پدر ما هستن😆😆 گفتم:ت.ت.تیکی کوامی ها چی گفتن😰😰 گفت:آه مرینت درسته من مادر و پلگ هم پدر کوامی هاست😊
پلگ به تیکی گفت:قندعسل آن مسئله را تمام کردی؟تیکی هم جواب داد:این را گفتم ولی نگفتم که بخشیدمت😢و بعد یک قطره اشک از چشم های کوچولوی تیکی افتاد پایین😩 روبه پلگ کردم و گفتم: چیکار کردی که تیکی آنقدر ناراحته؟گفت:چند سال پیش من و تیکی دعوا کردیم😞 گفتم:سرچی؟گفت:من به تیکی تحمت زدم که دوستم نداره😢😢چون چند وقت بود که اصلا بهم توجه نمیکرد😭تیکی گفت:تو اصلا فکر نکردی چرا توجه نمیکردم چون من مادرم فهمیدی آن زمان دیزی بچه بود نیاز به توجه داشت(دیزی کوامی خوک که رز با هاش تغییر شکل میده😊)کوامی که قدرتش خوشحالی و آرزوی دیگه ران را نشان دادن به فرد نیاز زیادی به توجه داره تو که خوب این را میدانی😢😢😢
پلگ گفت: باشه عزیزم من تفسیر دارم ولی تو من را ببخش توکه ملکه ی منی من را ببخش🥺🥺🥺🥺🥺از زبان تیکی: گریه میکردم و وقتی پلگ گفت تو که ملکه ی منی توی فکر عمیقی رفتم😶😶
تمام شد.یک نکته: آدرین قراره مرینت را ببره خانهی خودشان چون تولدش خودش شخصا ببرتش به محل جشن❤️و توی این3 روزی که مرینت آنجا میمانه یک اتفاق عجیب میوفته❤️
برای پارت بعد باید1لایک و 3تانظر باشه اگر هم بیشتر باشه ایرادی ندارد🙃
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خبر فوری پارت24درحال بررسی هست 😘
یک نظر مانده😊
عالییییییییییییییی بود♥♥♥😆😆
❤️🖤
عالی بود ... اولین لایک و اولین کامنت و اولین بازدید ...
ممنون عزیزم 💓