سلامممممم💖💖💖💖 این پارت قراره یه ملاقات کوچولوهم با چهارنفراز اکسو داشته باشیم😊😊😊 امیدوارم خشتون بیاد😍
یک روز ازاون روزکه من وریحانه مثل چی کار کردیم وآشپز خونه رو به اجبار خاله تمیز کردیم میگذره.امروز من تصمیم گرفتم که دوروز دیگه برگردم ایران پیش پدرومادرم.خاله خیلی ناراحت شد که اینقدر زود دارم میرم ولی اخرش که باید میرفتم.بازم ریحانه باصداش منو از فکر دراورد.ریحانه:میگم نمیخوای قبل رفتن جواب جیمین رو بدی؟من:نه اول باید بابام راصی بشه وبعد جواب قطعی رو بدم.ریحانه:خوب حداقل بهش میگفتی داری میری ایران.من:نه بهتره ندونه توهم بهش نگو به تهیونگ هم گفتم نگه.صدای خاله از توی اشپز خونه اومد.خاله:دخترا آماده شین بریم بیرون.ریحانه:کجا میخوایم بریم؟خاله:به بابات گفتم بریم شهربازی.ریحانه:اخ جونمی جون .به ذوق ریحانه خندیدم خیلی شبیه بچه هامیشد وقتی ذوق میکرد.ریحانه:پاشو بریم تا مامانم نظرش عوض نشده. باریحانه آماده شدیم.مادر ریحانه گفت که اول بریم خریدتاشب که عمو اومد باعمو بریم شهربازی.
کنارهم من وریحانه وخاله توی پیاده رو راه میرفتیم.خاله:دخترا تامن میرم ازاون مغازه خرید کنم شماهم چندتا بستنی بگیرید بخوریم.باریحانه به طرف بستنی فروشی رفتیم وسه تا بستنی قیفی گرفتیم.خاله هم خریداش تموم شده بود وپیش ما اومد.روبه خاله گفتم:خاله من میرم چندتا سوغاتی برای مامان وبابام بگییرم تندی میام.خاله:باشه ما اینجا هستیم توبرو.به طرف مغازه ای که همه چیزمیفروخت رفتم ودونه دونه لباساشو نگاه کردم تالباس قشنگی انتخاب کنم.بلاخره برای مامان یه دستبندولباس خریدم وبرای باباهم کت وشلوارخوش دوختی رو گرفتم.برای خودمم چندتا لباس گرفتم .پیش ریحانه وخاله برگشتم.خاله:خریداتو کردی؟
من:آره خاله جان ببخشید منتظرتون گذاشتم.خاله:این چه حرفیه عزیزم بیا بریم الان امیر(بابای ریحانه)میاد.ریحانه کنارم وایستاد وگفت:حالا چی خریدی؟من:بریم خونه میبینی.سوار ماشین عمو شدیم وبعد از اینکه خریدارو توی خونه گذاشتیم رفتیم شهر بازی.کنار ریحانه وایستاده بودم توصف بلیط برای چرخ وفلک.مامان وبابای ریحانه چون حوصله ی این کارارو نداشتند روی صندلی های شهربازی نظاره گر مابودن.بلاخره بلیط وخریدیم.ریحانه:خوب بریم پرواز کنیم.خندیدم ودنبالش نشستم توی اتاقک چرخ فلک.ریحانه روبه روم نشست وگفت:فکر کن اون بالا گیر کنیم خیلی باحال میشه.من:وقتی گیر کنیم اولین نفر تومیترسی بعد میگی باحاله.ریحانه:حالا گیرکه نکردیم بزار بره بالا بعد.وقتی به بالاترین نقطه ی چرخ فلک رسیدیم وایستادوقلب من ریخت.
ریحانه:چراوایستاد.من:نمی دونم.ریحانه:نکنه مثل فیلما ازپایه هاش جدابشه وبره توشهر.من:نچ این فیلم نیست الان درست میشه.یکم گذشت ولی درست نشد.ریحانه شروع کرد به گریه کردن.نمی دونستم ریحانه رو ساکت کنم یا ترس خودمو.میترسیدم این آخرین روز زندگیم باشه به خاطر همین برای جیمین پیام دادم(اگه تنهات میزارم منو ببخش ولی باکسی ازدواج کن که لیاقتتو داشته باشه.من در آخرین لحظات عمرم هم تورادوست خواهم داشت ومرگ من انتهای دوست داشتن تونیست.خداحافظ برای همیشه.دوست دارت مایا)شروع کردم منم گریه کردن
با حرکت چرخ وفلک به ریحانه نگاه کردم.اونم به من نگاه کرد وباهم گفتم:مازنده ایم؟تاآخر اینکه به زمین برسیم مثل دیوونه ها میخندیدیم.وقتی پیاده شدیم مسئول چرخ وفلک گفت:شماخوبید؟منو ببخشیدچهار تاآدم معروف اومدن همه دورشون جمع شدم منم یادم رفت چرخ وفلکو حرکت بدم.ریحانه عصبانی گفت:کی بود؟ کجاست؟مسئول چرخ وفلک:الان سوار چرخ وفلکن.ریحانه عصبانی همون جا وایستاد تا بیان منم کنارش وایستادم با یادپیامی که به جیمین دادم هی بلندی کشیدم وگوشیمواز توی جیبم دراوردم ولی اونقدر هول بودم گوشیم پرتاب شد جلوتر.رفتم وخم شدم تا برش دارم که دستی مردونه اونو زودتر برداشت.سرمو بالا اوردم وبه چهره ی روبه روم خیره شدم.پسر روبه روم لبخندی زد وگفت:این باید مال شما باشه.
سرمو تکون دادم وگوشی رو از دستش گرفتم.به ریحانه نگاه کردم که مات به چهارتا پسر روبه روم نگاه میکرد.نگهبان چرخ وفلک:ببخشید آقایون این خانم هاباشما کار دارن انگار موقع اومدن شما این دونفر سوار چرخ وفلک بودن واونجا موندن و.....ریحانه حرف مسئول چرخ وفلک رو قطع کرد و بازبون گرفته گفت:آ..ره شما...نمی گین...مردُم...یادشون..می..ره ...چن..د.نفرسوا...ر..چرخ و..فل....ک هست...ن و...با..ید.پیاده..بشن...که...او..مدی..ن وجم...عیت...رو...جمع...کردید...وما..او..ن...با...لا...سکته...کردیم(حرف ریحانه:آره شما نمیگین مردم یادشون میره چند نفر سوار چرخ وفلک هستن وبایدپیاده بشن که اومدین وجمعیت رو جمع کردیدومااون بالاسکته کردیم)
من:ریحانه چرا اینطوری حرف میزنی؟یکی از پسرا گفت:ببخشید نمی خواستیم اینطوری بشه ولی لو رفتیم واونا مارو شناختند.ریحانه:اها.من:ریحانه اینا کین؟پسری که موبایلموداد گفت:من بکهیون از اکسو هستم و(به پسر کناریش اشاره کرد وگفت:کای وسهون وسوهو دوستای منن.من:اها خوشبختم.کای گفت:حالا که شمارو ترسوندیم چطوره دعوت ما شام بریم رستوران؟ریحانه:آره بریم .من:خاله وعمو چی؟ریحانه:پیام دادن خودشون رفتن رستوران ماهم یه چیزی بخوریم برگردیم خونه.سوهو:خیلی خوبه پس بیان بریم رستوران روبه روی شهر بازی.کنار اون چهارتا به طرف رستواران رفتیم.توی رستوران خلوت بود ولی به هرحال اون چهارتا قیافه هاشونو یه جوری مخفی کردن.روی صندلی که نشستم یادم افتاد که برای جیمین پیام دادم وباید تندی اون پیامو نابود میکردم ولی چطوری؟
بهترین گزینه وی بود.تندی شمارشو گرفتم واز همه معذرت خواهی کردم وبیرون رستوران رفتم.بادومین بوق صدای وی از پشت خط اومد.من:سلام بر برادرعزیزم.وی:سلام خواهری خوبی؟من:نه اصلا کمکم کن ته.وی:چی شده؟من:یه پیامی از ترس مردن به جیمین دادم خواهش میکنم پاکش کن تا ندیده.وی:باشه خیالت راهت الان میرم بای.من:بای.گوشی رو قطع کردم وپیش بقیه برگشتم.پسرروبه روئیم که حدس زدم سوهو باشه گفت:شما از کره نیستید درسته؟ریحانه:من دورگه ام ولی دوستم مال ایرانه البته نامزدش که یک خوانندست...آخ..پامو محکم روی پاش فشاردادم تا حرفشو قطع کنه ولی خیلی پرو توی چشمام زل زد وگفت:چیه مگه دروغ میگم،اسمش...
ایندفعه وسط حرفش پریدم وگفتم:دوستم یکم خیال بافه.ریحانه گفت:اصلا هم خیال باف نیستم تووجیمین عاشق هم هستین پس نامزدین.سهون:جیمین توی بی تی اس؟من:نه اون...ریحانه پرید توحرفم.ریحانه:آره پارک جیمین.من:الکی میگه مشکل مغزی داره.ریحانه:اصلاهم ندارم.چهارتاشون به وحشی بازیا ی مانگاه میکردن که پیشخدمت اومد وگفت:خانوما لطفا آرومتر.ریحانه:توچی میگی این وسط؟من:درست صحبت کن.ریحانه:نکنم چی میشه؟من:ریحانه بهت یه چیزی میگم ها.ریحانه پاشد وگفت:بیابگو اگه جرات داری.سوهو:بسه دیگه زشته.ریحانه ساکت شد ونشست.من:معذرت میخوام.کای:وای خیلی خفن بود.قیافه ی من وریحانه(😐)کای:ببخشید غذا چی میخورید؟
هرکدوم غذامونو سفارش دادیم ودرسکوت خوردیم.موقع خداحافظی بود که کای گفت:کاشکی میزاشتین ما برسونیمتون.من:نه ممنون یکم پیاده روی میخوایم کنیم.بکهیون:ازاشناییتون خیلی خوشحال شدم وامیدوارم بازم ببینمتون.ریحانه:من بیشتر.کای:دیگه دعوا نکنیدها.من وریحانه خندیدیم وباهم گفتیم چشم.کای وبکهیون سوارماشین شدن وسهو وسهون هم ازماخداحافظی کردن وسوارشدن.دست ریحانه رو گرفتم وگفتم:خواهری چون فردا شب میخوام برم میبخشمت.ریحانه:منم چون خیلی دوسم داری میبخشم.دست همو گرفتیم وبه طرف خونه راه افتادیم.دم در خونه که رسیدیم گوشیم زنگ خورد.وی بود.
وی:مایاچکارکنم گوشیش نیست؟من:یعنی چه؟وی:رفتم تواتاقش خواب بود ولی گوشیش نبود.من:نمی تونی زنگ بزنی به گوشیش؟وی:آخه ممکنه باصداش بیداربشه.من:وی یه کاری کن خواهش میکنم.وی:مگه چی نوشته بودی.من:یه چرت وپرتی نوشتم ازترس.وی:ترس چی؟من:باریحانه رفته بودیم سوارچرخ وفلک شدیم و.....براش همه چیزو تعریف کردم جزدیدن کای وسهون سوهو وبکهیون.وی:باشه یه کاری میکنم خیالت راحت.من:مرسی داداشی.وی:خواهش خواهری فقط ازکجا شمارشو اوردی؟من:خودت دادی که جوابشو بهش بگم.وی:اهاتوی رستوران باشه بای.من:بای.بعدسلام کردن به خاله وعمو رفتم تو اتاقم
.ریحانه هم وارد شد وگفت:چی شده؟من:توی چرخ وفلک یه پیامی به جیمین دادم.ریحانه:چه پیامی.پیاممو بهش نشون دادم.ریحانه:اولالاچه رمانتیک.شروع کردبه خندیدن.من:الان چیش خنده داره حالا به وی گفتم پیامشو بپاکه(پاک کنه).ریحانه:ولش کن ببینه چی میشه مگه بیابخوابیم فردایه عالمه کارداریم.من:باشه.کنارهم روی تخت دراز کشیدیم.ریحانه:اگه بری دلم باز برات تنگ میشه.من:منم دلم برات تنگ میشه ولی چه کنم باید برم.ریحانه:پس زودبرگرد.من:قول نمیدم ولی باشه.چشمام گرم شدوبه خواب عمیقی فرو رفتم.
اززبون جیمین:داشتم میخوابیدم که برای گوشیم پیام اومد.شماره ی ناشناس بود.پیامو بازکردم.اولین کلمه ای نظرمو جلب کرد،مایا بود.پیامو خیلی سریع خوندم.وقتی پیامو خوندم شروع کردم خندیدن.بدجوری ذوق کرده بودم که از خوشحال رفتم زیر پتو وپیامو پشت سرهم میخوندم میخندیدم.باصدای در ساکت شدم ومنتظربودم ببینم کیه.صدای آرومشو میشنویدم که داشت باتلفن صحبت میکرد.حدس زدم تهیونگ باشه.بااولین جمله اش فهمییدم پشت خط مایاست.وقتی صحبتش تموم شد حس کردم روی تخت نشسته.پتومو از روم انداختم اونور.تهیونگ جیغ خفه ای زد وگفت.
:ترسوندیم.من:تواتاق من چکارمیکنی؟تهیونگ:دیدم اتاقت کثیفه اومدم تمیزکاری.من:چرانزاشتی فرداتمیزکنی؟تهیونگ چیزی نگفت که گفتم:مایابهت چی میگفت وشمارتو ازکجاداشت؟تهیونگ:داستانش طولانیه ولی انگار پیامشو خوندی.به گوشی تودستم اشاره کرد.من:آره پس برااین اومدی؟تهیونگ:جیمین خواهشا تظاهرکن که نخوندی ومن پاک کردم.من:باشه ولی چرا؟تهیونگ:چون جوابش هنوز قطعی نیست وباید فرداشب که رفت ایران.....جلوی دهنشو گرفت وادامه شو نگفت.من:فرداشب میخوادبره ایران.تهیونگ:خواهش میکنم تطاهرکن اینم نشنیدی.من:ولی الان شنیدم بقیش.تهیونگ:باید ازباباش بپرسه بعد بهت بگه.من:خوب حالا میتونی بری وبزاری بخوابم.بالبخند قلبی شکلی که زد گفت:پس شتر دیدی ندیدی.من:شتر،منظورت چیه؟ تهیونگ:دیگههه این ضرب المثله ایرانیه خودت برو دنبالش.ازاتاق رفت بیرون ومنوتوی خماری گذاشت. اززبون مایا:بلاخره شبی که میخواستم برم رسید به اصرارمن تهیونگ نیومد فرودگاه.فقط خاله وعمو وریحانه اومدن.نمی دونم منتظرکی بودم که هی نگاه دوروبر میکردم.
خوبببببب اینم ازپارت دهم😊😊😊 امیدوارم داستانمو دنبال کنید وبانظرات خوبتون بهم انگیزه بدید😍😍😍 دوستون دارم یه عالمه🤗 اندازه ی یه قابلمه😁
عالیییی
آجی جون نمیخوای فصل دوشو بنویسی بزار دیگه فصل دورو
باشه گلم اگه تونستم😅😘😘😘
عزیزم طولانی تر کن از صبح دارم از پارت اول میخونم ولی نمیخوام تموم شه
انشالله فصل دوم هم مینویسم که طولانی شه😘♥️
عالی منتظر پارت بعد هستم
مرسی گلم 😘😘😘
عالی حرفی ندارم برای گفتن پارت بعدی رو زودتر بذار
مرسی درحال برسیه😍😘
چرا حس می کنم جیمین رو تو فرودگاه میبینه؟؟؟
شاید😊😘
من برم گریه کنم یا زوده؟؟؟
براچی😁😊
فوق العاده مثل همیشه💖😁
من از پارت9 دنبال میکردم قبلش ندیده بودم که رفتم از اول خوندم
اگ دوست داشتی تستای منم یه سری بزن😜
حتما عزیزم مرسی😍😍😍
💞
مهشششررههههههههه لاو یو عالیه زود پارت بعدو بزاارررر
مرسی درحال برسیه عزیزم❤😘
عالی آجی جون عالی بود
ادامه بده
فایتینگ کیوتم
مرسی آجی😘😘😘