خب خب قسمت جدید رسید🎉🎉 فقط ازتون میخوام درمورد یچیزی نظر بدید. من تصمیم دارم که اتفاق های جالبی رو توی داستان قرار بدم اما از اونجایی که اتفاق ها زیادی تخیلی هستن و امکان اینکه اتفاق بیوفته خیلی کمه و یجورایی غیر ممکنه مطمئن نیستم. ازتون میخوام توی کامنت ها بگین که چه نظر درمورد این موضوع دارین😘😘😘
وقتی همه اومدن سوار ماشین شدیم. همین که جین میخواست حرکت کنه.... تهیونگ: هی هی صبر کوک هنوز نیومده که!! جین: اه این بچه باز کجا گم و گور شد؟؟ بعد گفتن این جمله از ماشین پیاده میشه و با صدای بلند کوکو صدا میزنه جین:جونگ کوک...... هییی کوک .... اگه نمیخوای امروزو تو خونه بمونی عجله کن چون من میخوام حرکت کنم. کوک: اوووووومدم. یهو بدو بدو از در اومد بیرون سوار ماشین شد و رو به من گفت کوک: هییی عینکت یادت رفته بود. یعنی داشت دنبال عینک من میگشت؟؟ واقعا میخواستم بدونم واسه چی همچین کاری کرده بود!! من:مرسی و لازم نبود این کارو کنی. کوک: روی میز جا گذاشته بودی فک کردم بدون عینک سختت باشه که ببینی راست میگفت واقعا خستم بود ولی اینکه دوباره برگردم و دنبالش بگردم بیشتر اذیتم میکرد. ازش تشکر کردم و به بیرون خیره شدم . واقعاحالت عجیبی داشت که یکی به فکرم بود. اینطوری داشتم به این موضوع میکردم که رسیدیم.دونه دونه پیاده شدیم و رفتیم داخل. از اون جایی که من با فضای داخل ساختمون آشنا نبود پشت سره بقیه راه میرفتم که وارد ی اتاق شدن که روی درش نوشته بود(اتاق گریم) وقتی رفتیم داخل هر کدومشون روی ی صندلی نشستن تا آماده بشن.منم خیلی بی سروصدا رفتن روی مبل نشستم. واقعا نمیدونستم باید چی کار کنم.
چن دقیقه گذشت تا اینکه یه دختر بهم گفت که روی صندلی بشینم تا کارشو شروع کنه. خدایی نفهمیدم منظورش چیه.من تاحالا از کارا نکردم پس برام مهم نبود ولی برای اینکه زشت نباشه هرکی کاری میگفت انجام میدادم. وقتی کار بقیه تموم شد یکی یکی رفتن به سالنی که قرار بود مصاحبه انجام بشه منم میخواستم پشت سرشون برم که مدیر گفت:تو قرار نیست با بچه ها بری. بعد یه مدت وقتی رئیس کمپانی معرفی کرد وارد سالن میشی. من: باشه پس الان چی کار کنم؟؟ مدیر همینجا بمون تا وقتی که وقتش رسید خودم میام دنبالت. من :باشه. اتاق کاملا خالی بود و من داشتم وسط اتاق رژه میرفتم. کم کم داشتم استرس میگرفتم. معمولا خیلی چرا برام مهم نیست پس زیاد استرس نمیگیرم ولی این یکی فرق داشت. رفتم جلوی آینه وایستادم و به خودم نگا کردم. من : ای کاش بجای تیشرت سفیده او سیاهه رو میموشیدم 😕 دیدم که زیادی دارم استرس میگیرم برای همین یه آبنبات چوبی در اوردم و شروع کردم به میک زدن.یکم آروم شدم. همینطوری با آرامش داشتم پیش میرفتم که یهویی در باز شد....
جیمین:داری آبنبات میخوری؟؟؟؟ ما اون ور داریم از استرس میمیریم اون وقت تو اینجا داری آبنبات میخوری؟؟؟ من:واسه چی استرس دارین؟؟ جیمین: جین الان نیم ساعته داره کوک رو متقاعد میکنه که اول کاری سوتی نده جلوی خبرنگارا. من:طبیعتاً اونی که باید استرس داشته باشه منم پس چرا کوک استرس داره؟؟؟ جیمین: مدلش همینه دیگع زیادی هیجانی میشه. من:آهااا میگم نمیخوای از لای در بیای بیرون؟؟ خندید و اومد داخل جیمین: راستی اومده بودم سشوارو ببرم . کجاست؟؟ از روی میز سشوارو بهش دادم و اونم رفت. یه لحظه خندم گرفتم. خیلی به نظرم بامزه میومد. برای اینکه وقت بگذره و منم استرس نگیرم به مامانم زنگ زدم و باهاش حرف زدم و بهش گفتم که الان قراره چه اتفاقی بیوفته. همینطوری که داشتیم حرف میزدیم یه خانمی اومد داخل و گفت که وقتشه که برم خیلی سریع از مامانم خدافظی کردم و پشت سرش حرکت کردم. _ هروقت اسمتون رو صدا کردن این در باز میشه و شما وارد میشین. + باشه فهمیدم. وقتی رفت لباسمو مرتب کردم و یه دستی هم به موهام کشیدم .
_ خب هم اکنون قراره که از عضو جدید گروه BTS رو به شما عزیزان معرفی کنیم. لطفا وارد بشین. اینو که گفت دری که جلوم بود باز شد و منم با همون استایل جدیم رفتم جلو. یه عالمه آدم اونجا بود واقعا یه لحظه هیجانی شدم ولی خیلی سریع خودمو جمع و جور کردم و روی صندلی که برای من گذاشته بودن نشستم. می ترسیدم یه چیزی بگم که بد بشه هی به خودم دلداری میدادم ولی حس میکردم سردم شده. دستم داشت می لرزید. ولی یه لحظه احساس خوبی بهم دست دادم وقتی برگشتم دیدم نامجون دستشو گذاشته رو دستم. نامجون: هییی اصلا ترس نداره آروم باش. اینو که بهم گفت یه دلگرمی بهم دست داد. سرم رو به نشانه تشکر تکون دادم. همه خبرنگارا شروع کردن به سوال پرسیدن: _ اسمتون چیه؟؟ من:وین _چن سالتونه؟؟ من: نزدیک ۲۰ سالمه _ به چهرتون نمیخوره که اهل کره باشین؟؟ من: درسته من توی ایران به دنیا اومدم ولی توی ی کانادا زندگی کردم. همه سوالا عادی بود ولی یه سوال خیلی منو ترسوند: _شما قراره توی کنسرت آخر هفته حضور داشته باشین. واقعا ترسیدم چون هیچ جوابی براش نداشتم
توی همین لحظه که من نمیدونستم چه جوابی بدم یهو رئیس گفت: _ بله ایشون قراره توی کنسرت این هفته حضور داشته باشن. اینو که گفت چشمام گرد شد. هنوز نرسیده چه کنسرتی!!من برم اونجا چی کار کنم آخه🥴🥴 وقتی مراسم تموم شد و همه رفتن رئیس اومد پیش ما. رئیس: پسرا عالی بودین. ازتون میخوام که به وین کمک کنین برای آخر هفته آماده بشه. بهش رقصای آهنگهایی که قراره اجرا کنین رو یاد بدین و کمکش کنید. جی هوپ:این کاره خوده خودمه🙂 رئیس: متن آهنگارم بهش بدین که تمرین کنه. رئیس اینارو گفت و رفت. من واقعا نمیدونستم که چی کار کنم. الان واقعا نیاز داشتم یه گوشه دنج و آروم پیدا کنم تا فکر کنم ببینم چه غلطی باید بکنم.یهوی جی هوپ دستشو گذاشت روی شونم جیهوپ: ببین پسر اصلا سخت نیست خودم همشو بهت یاد میدم. لبخند زدم و تشکر کردم. جین:شما برین توی سالن تمرین شروع کنین مام بریم لباس عوض کنیم و بیایم. من:شما واسه چی ؟؟ تهیونگ : مام باید تمرین کنیم دیگه😉 جی هوپ منو با خودش برد سمت سالن تمرین و نکات اولیه رو بهم گفت و باهم شروع کردم به تمرین. واقعا کارش عالی بود. نظیر نداشت کارش. وقتی بقیه اومدن شروع کردیم به رقص دست جمعی واقعا لذت خاصی داشت. نمیدونم چرا بیخودی احساس شاد بودن میکردم. همون چن ساعت اول تونستم رقص یه آهنگ رو کامل یاد بگیرم واقعا فکر نمی کردم توی این کارم مهارت داشته باشم.
جین: هووووف مرررردم.ناهارم نخوردیم. تهیونگ: یچیزیشفارشبدیم بخوریم دیگه عصر شد😵 بعد نیم ساعت غذاهایی که سفارش داده بودن رسید. همگی نشستیم که یکم غذا بخوریم. نامجون: میگم بچه ها حواستون باشه هااا خراب کاری نکنین. کوک: واسه چی باید خراب کاری کنیم آخه؟؟ جیمین: باهوش الان ۸ نفریم. موقع رقص باید حواسمون باشه که ترتیبمون به هم نخوره. کوک: اهااا الان فهمیدم. جین: تو چرا هیچی نمیخوری؟؟ من: نمیتونم😕 تهوینگ : حالت خوب نیست؟؟ من: ن خوبم چیزیم نیست جین: هیچی نمیخوری آخر سر میمیریااا من: چیزیم نمیشه کل عمرم همینطوری زندگی کردم. جین:معلومه ؛از جیمینم کوچولو تری . هییی جیمین تو دیگه کوچولو تر از بقیه نیستی البته اگه قد بلند وین رو فاکتور بگیریم😂😂یاع یاع یاع. جیمین: هیییی 😂😂😂😂 واقعا این جمع برام قابل درک نبود. اینکه باهم غذا بخوریم و شوخی کنیمو بخندیم خیلی حس جدیدی برام بود .
وقتی رسیدیم خونه جی هوپ بهم گفت که توی خونه یه اتاق هست که اونجا تمرین میکنن. منم رفتم اونجا تا سروصدا کسیو اذیت نکنه. کل شبو اونجا بودم و عین دیونه ها داشتم تمرین میکردم. خیلی برام مهم بود که همه چی بدون مشکل و بدون نقص باشه برای همین داشتم تمام تلاشم میکردم. صبا می رفتیم کمپانی و اونجا تمرین میکردیم و شبا هم من توی خونه تمرین میکردم. تقریبا ۲ روز دیگه کنسرت برگزار میشد و من همینجوری تمرین میکردم. همگی توی سالن تمرین بودیم که شوگا اومد داخل شوگا: هییی بچه ها پوستر های کنسرت امروز چاپ شده بیاین ببینین چخبره.!! جین پوستر رو گرفت و خوند: پنچ شنبه این هفته اولین کنسرت گروه بی تی اس به همراه جدید ترین عضوش. عکس منم زده بودن درست وسط پوستر. یه لحظه به قیافه هاشون نگا کردم و خجالت کشیدم. کوک: هییی پسر تبریک میگم. تهیونگ: میگم خیلی خوش تیپ افتادیااا جی هوپ: چشماشو ببین چقدر برق میزنه😂😂یه لحظه بیا جلو ببینم واقعا چشمات این شکلین. من واقعا در حیرت بودم از رفتارشون.🤯 جین: هییی بچه ها اذیتش نکنین. تبریک میگم پسر😉 از همشون تشکر کردم و دوباره همگی شروع کردیم به تمرین کردن.
وقتی داشتیم میرفتم سره راه مدیر رو دیدم مدیر: پسرا چیکار کردین؟؟ جین: خوبه وین دیگه تمام رقص های مهم رو یاد گرفته. خیلی برام سوال بود من قراره دقیقا توی کنسرت چی کار کنم؟؟ مدیر: وین از اونجایی که توی این فرصت کم نمیتونیم توی ترتیب خوندن تغیر ایجاد کنیم به این فکر کردم که تو میتونی با بقیه هم خوانی کنی؟؟ من:بله میتونم. میتونم عین صدای خودشون رو تقلید کنم و مثل خودشون بخونم. جی هوپ: واقعا؟؟😳😳 من: جدی میتونم. وقتی بچه بودم یبار یه سرما خوردم که باعث شد بتونم بیشتر صدا هارو تقلید کنم. دوسال پیشم یه مدت کلاس های دوبلری میرفتم. کوک: پسر این دیگه کیه؟؟ ببین میخوای یبار کامل همه چیزایی که باید درموردت بدونیم رو بهمون بگی؟؟؟ همه خندیدن. من: فکر نمیکردم واقعا مهم باشه😅میخوای امتحان کنیم؟؟ رفتیم سمت اتاق که آهنگارو اونجا ضبط میکردن. من: خب چی کار کنم؟؟؟ جین: میتونی عین من صحبت کنی؟؟ من: یه جمله بگو یعنی یکم حرف بزن تا بتونم صداتو تقلید کنم. جین: میدونستی من ورد بایدهنسامم😎 من: آره میدونستم(صدام درست عین صدای جین بود) جی هوپ: وایییی واقعا درست عین خودت گفت😳😳 کوک: میتونی عین من بخونی؟؟ من: معلومه که میتونم. رفتم پشت دستگاه و شروع کردم به خوندن قسمتی از آهنگ که معمولا کوک اون رو میخوند.صدام با صدای کوک مو نمیزد
شوگا: ببین اگه مثل منم بتونی بخونی دیگه برام ثابت میشع که واقعا کارت درسته. منم شروع کردم عین خودش رپ خوندن.خدارو شکر توی تند تند حرف زدن هیچ مشکلی نداشتم😂(وقتی عصبی میشم تند تند حرف میزنم) شوگا: من دیگه حرفی ندارم. وقتی خودمو بهشون ثابت کردم برگشتیم خونه.همه چی مثل روزای قبل بود. منم اونقدر حواسم به تمرین کردن بود که اصلا خبر نداشتم دور و برم چه خبره.کی به کیه و چی به چیه.کی شب شد کی صب شد . یجورایی همه چی ریخته بود بهم.اینقدر خسته بودم که دیگع حتی نمی تونستم سره پا وایستم. خودمو انداختم زمین و چشمامو بستم.یکم گذشت احساس کردم یکی اومد توی اتاق ولی نتونستم از جام بلد شم.اومد بالا سرم و دستشو توی هوا تکون داد. خیلی سعی کردم چشمامو باز کنم تا ببینم کیه ولی حتی نتونستم پلک بزنم. کوک: هییی بچه هاااااا......الوووووو...جین کجایییی؟؟ جین: چیه؟؟؟ توی آشپزخونم کوک: فکر کنم وین مرده....تکوووون نمیخوره. اینو که شنیدم خندم گرفتم ولی حتی نای خندیدنم نداشتم. کوک: جین شوخییی نیییست دارم جدی میگم تکون نمیخوره. من:زندم(خیلی آروم گفتم) کوک: جیییین مثل اینکه زندست یه چیزایی داره میگه ولی من نمیفهمم. تازه یادم اومد این اصلا فارسی بلد نیست واسه همین دوباره گفتم من: دارم بهت میگم زندم. کوک: اهااا جین به کارت برس داره میگه زندست. جین: باااااشه حتما خستس ببرش توی اتاااااق تا استراحت کننننه. کوک: باااااشع
کمکم کرد بلند شم . من: یکم بهم آب بده کوک: بطری کجاست؟؟ آها بیاا یکم که آب خوردم حالم بهتر شد بلند شدم که به کارم برسم کوک: هییی داری چی کارمیکنی؟؟ بیا بریم یکم بخوام. من: ن خوبم مشکلی نیست. کوک: یعنی چی مشکلی نیست همین ۵ دیقه پیش مثل جنازه افتاده بودی اینجا من: دارم میگم حالم خوبه اگه خسته شدم استراحت میکنم کوک: پس منم همینجا میشینم. رفت نشست گوشه اتاق و من کار خودمو کردم. یکم که گذشت باهم رفتیم توی اتاق چون دیگه واقعا نمی تونستم سره پا وایستم. توی اتاق بودیم که یهویی تهیونگ اومد توی اتاق تهیونگ:کوک ببین چی پیدا کردم . بیا باهم ببینیم. فک کنم داشتن باهم فیلمی کارتونی چیزی میدیدن. منم توی فکر بودم که پنچ شنبه سوتی ندم. تهیونگ: میگم این چرا به دیوار خیره شدع؟؟ کوک:ببین خیلی عجیب میزنه!! تهیونگ: فکر کنم چیزیش شده باشه کوک: هییی وین میگم چیزی شده اینطوری ذل زدی به دیوار؟؟ تهیونگ: هییی چی میگی کوک آها!😳 کوک:نباید میگفتم؟؟😕 من:ن بابا چیزی نیست داشتم فکر میکردم. حوصلم سر رفته بود پاشدم از اتاق برم بیرون در اتاق رو که باز کردم ی چیزی دیدم من: میگم تهیونگ تهیونگ:چیه؟؟ من: یه چیز پشمالو سیاه و قهوه ای پشت در واستاده داره منو نگا میکنه فکر کنم اومده دنبال تو😐 کوک: اهااا اون یونتانه بزار بیاد تو از جلوی در رفتم کنار یونتان رفت درست وسط کوک و تهیونگ نشست. سگه بامزه ای بود.😊 دره اتاق رو بستم و رفتم بیرون.
عالییی بود ❤🤩🌸🌟
عالی بود خیلی عالی
یه چیزی بگم
من چند تا عکس از یونتان دیدم که ادای اعضا رو در میاره واقعا بامزه هست تازه یه بار وی رنگ اش کرده بود 😨
آره یونتان واقعا بامزست😂اما من ندیدم وی رنگش کنه😂
خئلیعالی منتظر م زود بزار فسیل شدم تا این پارت بیاد😐💜✊🏻