این داستان راجع به یک دختر و پسر هست که .... ادامش خودت بخون
سلام . اسم من را اون هست و ۱۵ سال دارم ، من یک دختر لجباز ، باهوش ، کنجکاو و احساساتی هستم . من دختر پادشاه سرزمین خورشید هستم که از زمانی که یادم میاد پیش خاله ، شوهر خاله و پسر خاله ام زندگی میکنم، اونطور که خودم میدونم سر یک جنگ پدر و مادرم و مردم های سرزمینم کشته شدند ، خاله ام همسر پادشاه سرزمین ماه هست . ما با هم در یک سیاره زیبا زندگی میکردیم
سلام . اسم من آیان هست ، من پسر پادشاه سرزمین ماه هستم . من کمی سرد ، خونسرد و کم اعصاب( در داستان میشه پر اعصاب ) هستم . من زندگی عادی دارم و به پدرم در امورات کشور کمک میکنم
از زبان را اون : امروز روز آرومیه و من در اتاقم مشغول خوندن کتاب مورد علاقه هستم ، اسمش عشق الهه خورشید و ماه است . یک ساعت بعد .... در رو زدن ، را اون : کیه ؟ خدمتکار : منم بانو . را اون : بیا داخل . خدمتکار : بانو ملکه خواستن که شما به سرعت به قصرشون برین . را اون : اتفاقی افتاده ؟خدمتکار : متاسفم اما من هم نمیدانم، خیلی نگران شدم به خدمتکار گفتم بره بیرون .
حالا باید لباسمو عوض کنم ، ۱۵ دقیقه بعد .... درو باز کردم ، خدمتکار سری به نشان احترام خم کرد و راه افتایدم و رفتیم به سمت قصر ملکه ، درو زدم. را اون : ملکه میتونم بیام داخل ، ( این قسمت آیان هم میاد ) خواستم برم داخل که یک مرد هیکلی از کنارم سریع رد شد و رفت داخل ، من افتادم . خیلی عصبی بودم . یعنی آدم به این بزرگی رو ندید
بلند شدم و خواستم برم داخل که یک خدمتکار جلومو گرفت و گفت نمیتونی بری ، گفتم چرا گفت : متاسفیم اما شاهزاده این طور دستور دادند. حالا فهمیدم دم پس اون مرده شاهزاده بوده
از زبان آیان مامان حالت خوبه ؟ ملکه : من حالم خوبه ، فقط فشارم افتاد . نگران نباش . یکم که گذشت از اونجا بیرون اومدم . یادم افتاد که داشتم میومدم داخل زدم به یکی . اشکال نداره ( بیشعور چرا نداره ، زدی به یه دختر خوشگل و ...) داشتم میرفتم به سمت بخش اصلی که یک دختری را دیدم ، احساس کردم اون رو
یک دختره رو دیدم و احساس کردم اونو دیدم ، یادم اومد اون کسی بود که خوردم بهش . داره میره داخل ، یعنی چیکار داره؟ من هم به سمت همون جا داشتم میرفتم که دیدم نگهبان ها اجازه نمی ن از اونجا جلوتر بره و اون عصبانی . ازش پرسیدم که داخل چی کار داره ؟ گفت : با پادشاه کار دارم .منم گفتم که من پسرشم و من دستور دادم نزارن کسی بیاد داخل ، با عصبانیت گفت : تو واقعا نمیدونی ادب چیه که وقتی میزنی به یکی باید ببینی چه اتفاقی براش افتاده ، !؟. خدمتکاری میخواست حرف بزنه که دستشو برد بالا به نشان اینکه حرف نزن . من بهش توجه نکردم و رفتم ، از پشت سرم صدای راه رفتن شنیدم ، توجه نکردم و وقتی به جلوی در رسیدم یکی منو کنار و رفت داخل ، نگاه کردم دیدم همونه که بهم پوزخند زده و داره میره
تا اینجا دوستش داشتین ، اگه دوست داشتین بهم بگین تا ادامش بدم لایک و کامنت فراموش نشه . بوس بوس
نظرات بازدیدکنندگان (0)