.............
به این ترتیب گروه شب نقاب به سمت جلو به راه میافتند .
پیچا : بچه ها من حس بدی راجع به اینجا دارم کمند : هر سه تامون حس بدی راجع به اینجا داریم هر بار که حالا که از پیش آرمادیلو ن رفتیم باید منتظر غول بعدی باشیم .
کمند : بچه ها یه لحظه ساکت ! هربا : آره منم یه صدایی می شنوم . پیچا: احتمالا صدای غول سومه هربا : نه این صدای غول نیست این صدا ..... شبیه صدای رونیه !
پیچا : نه این نمی تونه رونی باشه در همین لحظه سایه کوچکی روی سرشون ظاهر می شه و بعد اونا می بینن که رونی و فلورانس اونجا هستن . رونی : سلام خدمت شب نقابای مزاحم و به درد نخور
فلورانس : چرا ما هر جا میایم اونا هم همونجا هستن ؟ رونی : احتمالا مثل کنه به ما چسبیدن تا ببینن ما می خوایم چی کار کنیم . پیچا : ما که از قصد نیومدیم اینجا
ما همین جوری افتادیم توی این چاله ی بزرگ و بعد با دنیای خودمون آشنا شدیم . رونی : خوب ما تصمیم گرفته بودیم تمام غول های اینجا رو جمع کنیم و تبدیل به یه غول بزرگ کنیم و با اون شما رو شکست بدیم .
فلورانس : نینجای شب هم به خاطر اینکه مجبور به نینجا هاش برسه و زیاد غول نداشت کار جمع کردن غول هاش رو به ما سپرد . رونی : مثلا قرار بود شما رو شکست بدیم . ولی حالا مجبوریم با شما همسفر بشیم .
اینم از پارت ۶ ...
پارت هفت : به زودی
بای 👐👐👐
معلوم نیست خوب بود یا نه ولی خیلی کم نوشتی و کم هیجان بود اون همه که توشته تازه به اندازه یه پارته ۶ پارت = ۱ پارت بیشتر بنویس اولا بهتر بود الان کم کم بد میشه اما باز دستت درد نکنه