سلام بچه ها این اولین داستانمه امیدوارم خوشتون بیاد.
خب اول شخصیتای داستانو بهتون معرفی میکنم
رابرت و تسا خواهر و برادر هستن و توی المان بدنیا اومدن ولی از بچگی توی کره زندگی می کنن چون پدرشون کره ایه و همون سال اول که اومدن مرده.رابرت سه ساله که با چونهی ازدواج کرده و زندگی خوبیم دارن.تسا هم با مامانشون اویا زندگی میکنه و گئوم نامزدشه که تو امریکا مهندسه.
جیهیون یه زنه ثروتمنده که یازده سال پیش با سانگهون ازدواج کرده.همون سال اول ازدواجشون هم سانگجون تصادف میکنه و میمیره و جیهون بعد از سال شوهرش با برادرش سونگهو ازدواج میکنه و یه پسر شش ساله هم به نام جیهون دارن.
جیهیون یه برادرم داره به اسم جین که تو امریکا درس خونده و سه ماهه که برگشته سئول
خب بریم سراغ داستان
از زبان راوی:خانواده چویی یه خانواده خیلی صمیمی هستن و زندگی اروم و معمولی دارن البته نه برای همیشه. خانواده ی کیم یه خانواده ی مفره هستن که مهربونی عشق بینشون جایی نداره. داستان اینن دوتا خونواده داستان گذشته ی اشتباه یه پدره که خیلی چیزا رو نابود و خیلی چیزا رو بهشون میده.
از زبان رابرت:چونهی داشت تو اتق حاضر میشد منم نشسته بودمو منتظر مهمونا. چونهی از اتاق اومد بیرون.میخواست بره تو اشپزخونه که صدای زنگ اومد رفتم درو باز کردم -به به مادر عزیز چه عجب از اینوارا تسا:سلام داداش سلام چونهی جون چونهی :سلام خوش اومدین بفرمایین😊
همه احوال پرسیا رو کردیم و نشستیم و گرم صحبت کردن شدیم ............. نزدیکای ساعت 8 بود که تلفن تسا زنگ خورد بلند شد رفت تو اتاق درم بست. _الو سلام بفرمایین-بله؟شما؟.....چی داری میگی؟. . . .الو ااالو
با استرس از اتاق اومد بیرون که صدای زنگ در اومد تا اومدم بلند شم سریع دوید سمت در یه بسته پستی برای تسا بود همه تعجب کرده بودیم مامان گفت:اون چیه؟ چونهی:خب چرا اوردن اینجا؟؟ تسا جوابی نداد..نشست رو کاناپه و درشو باز کرد.دستاش میلرزید. توش یه نامه بود با یه عکس...........
توی عکس یه زن و بچه بودن چهره ی دختره که تو بغلش بود خیلی اشنا بنظر میومد. سریع در نامه رو باز کرد همه بهش نگاه میکردن نامه:اون عکسی که میبینی عکس مادر حقیقی توعه اونیم که تو بغلشه تویی......مادرت کارگر خونه ی پدربزرگت بود.خانواده مادرت خیلی ثروتمند بودن حتی بیشتر از پدرت ولی مادرت بخاطر اون پدر🤬🤬🤬ی تو جلوی اونا وایساد و تو نقش خدمتکار اومد توخونه ی پدربزرگت و کارگری شون رو میکرد. پدرت از ترس پدرش یه مدت به بهانه سفر یک ساله مادرتو سیغه کرد بعدم یه سال باهم زندگی کردن بعد اون سال دیگه از بابات تا پنج ماه خبری نبود تا اینکه یه روز رفت پیششو گفت با اویا{مادر البرت}ازدواج کرده و دیگه مادرتو نمیخواد تسا دیگه ادامه نمیده صورتش خیس و چشاش خون شده بود هرچی میپرسیدیم چی شده جواب نمیداد.نامه از دستش افتاد مامان نامه رو برداشت و........................
سلام دوستای عزیزم خیلی ممنون که داستان رو خوندید 😍😍😍
خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم☺☺☺😘
عالی بود داستان لطفا از پونی کوچولو هم تست بزار و اگه تستای من قبول شدن توشون شرکت کن