part2 مادر جهنمي من _ مارينا: بايد يه جوري دفترمو از توي اين حوض بردارم,اگه برادرم بود ميتونست.ناچار شدم برم توي حوض..كل لباسام خيس شدن..از حوض اومدم بيرون اه دفترم پاره شده حتي...حتي شعري كه تازه نوشته بودم....چرا این باید وضع زندگی من باشه؟اگه مادرم من و با اين وضع ببينه حتما تنبيه ام ميكنه
بهتره يه جوري وارد خونه بشم كه من و نبينه_رسيدم خونمون...به بدبختي تونستم جوري كه كسي من و نبينه وارد خونه شم...سريع لباسامو عوض كردم..اه چرا همیشه باید اين لباسو بپوشم؟ديگ چاره ای نیست اومدم برم پیش مادرم براي ناهار كه يهو خواهر كوچیکم پرید بقلم
ماريا: اجي جونمم دلم برات تنگ شده بود مارينا: خواهري من فقط 6 ساعت خونه نبودم ماريا: حتي اگ چند دقيقه هم باشه دلم برات تنگ میشه خودت ميدوني تازگیا چه اتفاقی افتاده مارينا: اره خواهري مگ میشه فراموش کنم؟ درحين همين صحبت ها صداي ترسناكي شنيديم: مارينا و ماريا..بدويين بياين نهار ماريا: بهتره بريم تا مامان عصبي نشده مارينا: اره موافقم اجي.. ماريا: من خيلي از مادر ميترسم قديما خيلي خوب بود ولي بعد از اون تصادف باهامون بد شد
كمي بريم تو گذشته_1 سال پیش_: ماريا: بابايي حالا حتما بايد بري؟ بابا: اره دخترم ولي سعي ميكنم زود بيام خونه و برات خوراكي بيارم ماريا: باشه..داداش:خب ديگ باید بريم داره دورمون ميشه ها ولي اونا ديگ هیچ وقت برنگشتن..روزاي بد از همينجا شروع شد
نظرات بازدیدکنندگان (0)