سلام من آمدم با یک داستان دیگه امیدوارم خوشتون اومده باشه کامنت فراموش نشه 💌
امروز داشتم به سمت مدرسه میرفتم وقتی رسیدم آلیا گفت بدو بیا بشین آروم رفتم نشستم گفتم آدرین نیامده گفت نه وقتی زنگ تفریح بود از نینو پرسیدم که آدرین کار داره گفت نه از زبان آدرین 👈🏻 داشتم از محافظم و ناتالی فرار میکردم که ناگهان محافظ و ناتالی از سمت دیگه ای آمدن وای نه از طرف دیگه ای رفتم از زبان مرینت 👈🏻 کلاس تمام شد وقتی داشتم میرفتم آدرین دیدم گفت مرینت کمکم کن گفتم چرا که یهو محافظ و ناتالی دیدم آدرین دنبال میکنند
گفتم دنبالم بیا رفتیم توی یک کوچه خالی وقتی اونا رفتن پرسیدم چرا اونا دارن دنبالت میکنند گفت من با یک دختر قرار دارم ولی نمیخواهم ببینمش گفتم چی گفت پدر من برای پدر و مادر اون دختر لباس طراحی میکنه مخصوصا برای همون دختره لباس طراحی میکنه حسابی قرمز شده بودم 😡
گفتم مثل اینکه اونا رفتن گفت آره ممنون مرینت خداحافظ وقتی آدرین رفت با خودم گفتم یعنی اون با آدرین چیکار داره به تیکی گفتم وای نه گفت مرینت آروم باش اون دختر شاید با برای مدل بودن و ..... کار داره گفتم آره این امکانش بیشتر هست از زبان آدرین 👈 خیلی عجیب بود چرا مرینت عصبانی بود پلگ گفت بیخیال بیا بریم خونه من خیلی گشنمه گفتم پلگ تو یه شکمو متحرک هستی
داشتم با خودم حرف میزدم گفتم خیلی خوبه چون این قرار خراب کردم اون دختر حالا 3 سال میره اروپا عالی این خیلی خوبه وقتی رفتم خونه پدرم دیدم گفت چرا این قرار به هم زدی اون دختر حالا 3 سال میره اروپا ( نویسنده : چه خوب گابریل آگراست : ساکت باش نویسنده : باشه ) یک لبخند خوب زدم رفتم از زبان مرینت 👈
وقتی رسیدم پدرم گفت مرینت کجایی چقدر دیر آمدی گفتم ببخشید من الان میام باید چندتا ماکارون درست کنم رفتم اتاقم وقتی لباس عوض کردم به تیکی گفتم همینجا بمان من برم چند تا ماکارون درست کنم تیکی گفت باشه وقتی رفتم پایین بابام داشت آرد برمیداشت که من خوردم بهش تمام آرد ها ریخت روی من ( نویسنده : 😂😂 مرینت : کجاش خنده داره 😡)
تمام آرد ریخت رو من بابام گفت ببخشید مرینت نه اشکال ندارد دوباره من میرم لباس عوض میکنم 😑 وقتی رفتم بالا تیکی گفت مرینت چرا آنقدر سفیدی گفتم تیکی تو دیگه سوال نپرس تیکی گفت باشه مرینت وقتی دوباره لباس هایم عوض کردم رفتم پایین چند تا ماکارون درست کردم
وقتی بردم بالا تیکی گفت وای 😋 گفتم بیا تیکی بردار با هم شروع کردیم به خوردن از زبان آدرین 👈 درحال تمرین پیانو 🎹 بودم داشتم می نوازیدم پلگ درحال خوردن پنیر کممبر 🧀 بود داشتم فکر میکردم عکس دختر کفشدوزکی جلوی پیانو 🎹 گذاشته بودم تصمیم گرفتم تنها باشم برای همین گفتم بیا بریم پلگ پلگ گفت وای نه گفتم پلگ تبدیل گربه ای
رفتم به برج ایفیل که یک نفر از پشت گفت گربه سیاه برگشتم دیدم دختر کفشدوزکی بود گفتم بانوی من اینجا چیکار میکنی گفت هیچی میخواستم تنها باشم که ناگهان تو را دیدم گفتم پس این معنی داره که هرجا بری من همانجا هستم گفت چی میگی گفتم بیخیال
اینم یک داستان دیگه به بقیه داستان ها و تست های من سر بزنید امیدوارم خوشتون اومده باشه
نظر فراموش نشه 💌
وات د فاز کت نوار؟!؟!
پارت بعد تایید شد
پارت بعد تایید شد
عالی بود 😄😄😄 به تیت من هم سر بزن
ممنون چشم
مثل خودت بی نظیره
ممنون
عالی بود خیلی خوب بود💖پارت بعد را زود بنویس 😃🌹به تست های منم سر بزن🌹♥️
ممنون
چشم
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️
این داستان دوتا نویسنده داره ❤️