سلام دوستان از اونجایی که نویسنده ول کرد رفت من داستان رو ادامه میدم نویسنده هم اسمش Alesاست اگه بخواین از اول بخونین به ایشون مراجعه کنید
از لوکا و کاگامی خدا حافظی کردیم و رفتیم از آدرین:داشتیم می رفتیم سمت ماشین که مرینت بهم گفت آدرین اصلا دلم نمی خواد برگردیم پاریس گفتم فکر کنم دلت نمی خواد بای پیش کلویی و لایلا مرینت گفت اره 😂 گفتم مرینت لکنتت خوب شده مرینت گفت خب راستش من از اول هم لکنت نداشتم داستانش طولانیه بعدا بهت میگم گفتم باشه
رفتیم و نشستیم تو ماشین و رفتیم خونه عمو مرینت وسایل هامون رو جمع کردیم که فردا کاری نمونده باشه مرینت:وسایل هامون رو جمع کردیم و رفتیم خوابیدیم فردا صبح با صدای آدرین پاشدم گفت مرینت پاشو خواب موندیم نیم ساعت دیگه هوا پیما می پره ۳ متر پریدم هوا گفتم چیییی واییی بدوووو سریع کارامون رو کردیم شانس آوردیم دیشب وسایل هامون رو جمع کرده بودیم🤦♀️🤦♂️از عموم خداحافظی کردیم و رفتیم وقتی رسیدیم هوا پیما پریده بود خدایا!!
جالب این بود که پدر و مادر من فکر کردن من سوار هواپیما شدم ناتالی هم همین فکر رو درباره آدرین کرده بود🤦♀️🤦♀️🤦♂️🤦♂️ای خدا من و آدرین موندیم تو چین البته یک شانسی که آوردیم این بود که میشه بریم خونه عموم و کاگامی و لوکا هم هنوز تو چینن و آدرین هم چینی بلده😂
من زنگ زدم مامانم گفت مرینت کجای هواپیما نشستی چرا ما نمی بینیمت؟گفتم خب…راستش…مامان ما از هواپیما جا موندیم گفت چییی دخترم اصلا شوخی بامزه ای نبود بگو کدوم ردیف نشستیگفتم مامان جدی میگم گفت وای مرینت جواب آقای اگرست رو چی بدم گفتم نمی دونم و گفت باشه براتون بیلیط میگیریم با اولین پرواز بیاین گفتم کی؟گفت ۳روز دیگه و خداحافظی کردم و قطع کردم
آدرین:خب مرینت از قرار معلوم من و تو فعلا تو چین مونده گاریم گفت اره 🤦🏻♀️گفتم چرا حالا ناراحتی ؟!گفت هیچی گفتم فکر کنم بتونیم باهم تو این ۳ روز تفریح کنیم😉گفت ام…خب…باشه کجا بریم گفتم اول باید بریم هتل بگیریم گفت می تونیم بریم خونه عموم گفتم راستش من خجالت می کشم تو هتل راحت ترم گفت باشه و رفتیم تو یک هتل ادرین یک اتاق خواست…
رفتیم تو اتاق ولی تخت یک نفره نبود دو نفره بود مرینت گفت ادرین این که چیز.. خب ... من.... گفتم مرینت فقط همین یک اتاق رو داشتن گفت اوکی ساعت ۸شب بود من و مرینت رفتیم غذا بخوریم
مرینت: توی سالن آدرین یک جعبه از تو جیبش در آورد و گفت هنوز برای رسمی کردنش زوده مرینت ولی من دوست دارم و این هدیه کوچیکیه که علاقه من به تو رو ثابت میکنه…من اول هنگ کردم گفتم چی ؟جان؟ کجا؟ (دوستان مرینت الان ۱۷سالشه و آدرین ۱۸سالشه)بعد من و آدرین باهم رفتیم فقط آدرین گفت مرینت چون اذیت میشی برای همین اتاقمون رو عوض کردم گفتم مرسی آدرین راستش یک مقداری معذب بودم ☺️ (اتاق دوتا یک تخته بود)
من به آدرین گفتم آدرین واقعا دستبد قشنگه و بغلش کردم اونم بغلم کرد گفت من دوست دارم ولی تو منو دوست داری؟گفتم نه من دوست ندارم قیافه آدرین اینجوری شد😳گفتم من دوست ندارم عاشقتم بعد خندیدیم سرم رو چسبوندم به سر آدرین (عکس این پارت)بعد اون چونه منو گرفت و منو بوسید
بعد یک صدای شنیدم رفتم دم پنجره آدرین:یک شرور اومده بود سر دوراهی بودم از مرینت محافظت کنم یا با شرور بجنگم وای گفتم مرینت … تو برو قایم شو منم …منم میرم قایم شم تأیید کرد و رفت قایم شد و رفتم یک جا تغییر شکل دادم و بعد کفشدوزک رو دیدم گفت پیشی من هرجا من برم تو هم میای گفتم نه چرا باید بیام لیدی باگ گفت لیدی باگ؟سابقا می گفتی بانوی من گفتم حسودیت شد😏گفت معلوم که نه چرا باید بشه که یهو……
امید وارم خوشتون اومده باشه تا قسمت بعدی خداحافظ ایول تستچی🥰
چشم
چشمت بی بلا
میدونم بهش گفتی خودم دیدم ولی اونم گفته که راضی نیست
باباجون شما حرس نخور😊
خوب تک که بهش گفتی گفته مشکلی نداره؟ عزیزم هر کسی باید داستان خودش رو بنویسه نه داستان یکی دیگه رو
دیگه داستان رو ننویس چون خود نویسن ه ی اصلی داستان پات بعدیش رو گزاشته دیگه داستان رو نزار چون داستان برای یکی دیگه هست و خودش داره ادامه میده
و تو باید داستان خودت رو بنویسی نه داستان یکی دیگه
عزیزم خودم به ایشون گفتم جریان چیه
دوستان قسمت بعد در حال برسه😉
عالیییی
🙏🙏💞
عالیییییییییییییی بود حرف نداشت تو معرکه ای شاید ولت بخوادد تست های منم بخونی
عالی بود لطفا داخل قسمت بعدی هویت هم رو بفهمن
بابیه اینا کو ادامه داستانت رو نمی نویسی
سلام گلم
چرا پارت های قبلیت نیست؟
نه عزیزم یکی یک داستان نوشته بود ولی نصفه نیمه گذاشته بود من بقیه شو ادامه دادم دوستان اگه میخواین از اول داستانم رو بخونید سرچ کنید عشق لیدی باگ به آدرین براتون میاره از ۱ تا ۶ هست که من الان ۷ رو نوشتم