سلام دوستان اینم از پارت چهارم داستان امیدوارم خوشتون بیاد کامنت فراموش نشه 💌
از زبان مرینت 👈 از خواب بیدار شدم وای نه دیرم داره میشه وقتی کیف برداشتم داشتم میرفتم که نامه دیدم نامه برداشتم رفتم وقتی رسیدم رفتم سرکلاس وقتی زنگ تفریح بود داشتم با تیکی حرف میزدم که نامه پشت تیکی دیدم وقتی نامه برداشتم ننوشته بود از طرف کی هست ؟
وقتی باز کردم دیدم نوشته 👇 سلام مرینت خوبی ساعت 7 بیا به برج ایفیل می بینمت تمام شد حتی ننوشته از طرف کی هست به نظر تو تیکی از طرف کی هست گفت نمیدانم از زبان آدرین 👈 داشتم قدم میزدم تو مدرسه که مرینت دیدم که داره نامه که من فرستادم میخوانه
از زبان مرینت 👈 وقتی کلاس تمام شد داشتم میرفتم که آدرین دیدم داشت سوار ماشین میشد که ناگهان من دید به من سلام کرد گفت سلام گفتم سسسسسسسلام گفت میخوای برسونمت که یهو آلیا آمد گفت چرا که نه مرینت برسون قرمز شدن گفتم چی میگی آلیا 😡 آدرین گفت باشه بیا مرینت سوار شو گفتم باشه
وقتی سوار شدم من یک طرف ماشین بودم آدرین یک طرف دیگه وقتی رسیدیم گفتم خداحافظ که یهو نامه از داخل کیف افتاد پایین که آدرین گفت مرینت نامه ات افتاد گفتم ببخشید نامه برداشتم رفتم ساعت 7 بود تیکی گفت مرینت باید بری داشتم لباس طراحی میکردم گفتم باشه
وقتی رسیدم به برج ایفیل گربه سیاه دیدم گفتم سلام گفت سلام مرینت من منتظر بودم گفتم منتظر من پس تو اون نامه نوشتی گفت آره مرینت تو تنها کسی که میشه با هات حرف زد چون تو هم همین حس داری گفتم چه حسی گفت مهم نیست بیا با هم درد و دل کنیم
گفتم باشه گفت من دختر کفشدوزکی دوست دارم قرمز شدم گفتم چی گفت من دوست دارم با دختر کفشدوزکی باشم 🙂 همین جوری ماتم گرفته بود گفت من درباره خودم گفتم نوبت تو هست قرمز شدم گفتم من حرفم قطع کرد گفت مرینت من میدانم تو یکی دوست داری گفتم راستش من آدرین آگراست دوست دارم از زبان آدرین 👈
با خودم گفتم چی گفت من دوست دارم یک بار هم که شده با آدرین باشم هیچی نگفتم که ناگهان تلفن مرینت زنگ خورد از زبان مرینت 👈 مامانم بود وقتی جواب دادم گفت مرینت زود بیا فردا یک جشن افتتاح داریم گفتم چی داریم گفت شهردار و همسرشان در یک شهر دیگه هتل افتتاح کردن و قرار هست که با هلیکوپتر شخصی برن اونجا مرینت بیا بقیه وقتی آمدی میگم گفتم باشه
به گربه سیاه گفتم من باید برم گفت ولی مرینت حرفش قطع کردم رفتم از زبان آدرین 👈 مرینت منو دوست داره با تعجب گفتم پنجه ها داخل همینطور ماتم برده بود به پلگ گفتم بهتر بریم خونه از زبان مرینت 👈 داشتم میرفتم که خوردم به لوکا که در حال گیتار زدن بود افتادم گیتار هم از دست لوکا افتاد
گفت مرینت حالت خوبه گفتم آره ببخشید لوکا گیتار از دستت افتاد گفت اشکال ندارد یک لبخند کوچک زدم گفتم من باید برم وقتی رفتم لوکا گیتار به دستش گرفت یک ریتم آروم نوازید وقتی که داشتم میرفتم به لوکا نگاه کردم گفتم ممنون لوکا گفت خواهش میکنم
خوب دوستان اینم پارت 4 ممنون از تست چی دوستان پارت های دیگه بخونید اگه نخواندید چون به هم ربط داره کامنت فراموش نشه ❤️🌼
دوستان پارت بعد تایید شد
عالی بود افرین👏👏👏🌸🌸🌸
ممنون
عالییی بود حرف نداشت پارت بعد رو زودتر بزار
♥️
♥️
♥️
♥️
راستی ممنون که واسه داستانم نظر دادی🌈🌈🌈🌈😘😘♥️
به داستان من هم سری بزنید 😉
ممنون چشم
عالی فقط پارت بعدی رو زودتر بده
ممنون تا پارت 7 گذاشتم تو برسی هست
عالییی هست .
یه سری به داستان منم بزنید
ممنون چشم
عالی بود بعدی رو زود تر بزار🥰🥰🥰
ممنون گذاشتم درحال برسی هست
عالی من دنبالت میکنم لطفا به داستانهای منم سر بزن
ممنون چشم
خیلی عالی بود خیلی خیلی خیلی خوب بود🥰😍💖 فقط کم بود به نظرم سعی کنی بیشتر بنویسی بهتره 😃بازم میگم خیلی عالی بود حتما تو یکی از تست هام داستانت را معرفی میکنم 💖😃🌹 راستی به تست های منم سر بزن😉
ممنون چشم
عالی 👌🏻
ممنون
خیلی عالی بود آفرین عزیزم❤️❤️❤️❤️
ممنون