امیدوارم خوشتون بیاد
چشام باز موند سولهی:چرا اینجا اینطوری یونگی:خوب شده سولهی:عالیه رفتم تو اتاق ، باورم نمیشد اتاق از یه مکعب خالی به یه مکعب پر خوشگل تبدیل شده بود همه چی داشت ، ولی همه وسایل خودم بودن. تخت ، قفسه ، دراور ، فرش ، آینه ، میز و بقیه چیزها سولهی:واقعا خوشگله یونگی:اگه از این اتاق خوب استفاده نکنی کمرتو میشکنم ، تا اینها رو بیارم اینجا و جا به جاشون کنم کمرم شکست. سولهی:باشه ، ولی از کجا وسایلم رو آوردی یونگی:از خونتون سولهی:گذاشتن بری داخل یونگی:آره سولهی:چجوری یونگی:با یه دروغ کوچیک سولهی:چی
مامان یونا:کیه اومد در و باز کرد و گفت مامان یونا:تو کی هستی یونگی:سلام مامان یونا:پرسیدم کی هستی یونگی:دوست مامان یونا:دوست کیه یونگی:من دوست دخترتون سولهی هستم مامان یونا:اون دخترم نیست یونگی:الآن هست ولی اگه میخواین دیگه نباشه باید یه کاری کنید مامان یونا:اصلا تو کی هستی که تصمیم میگیری اون دخترم باشه یا نه یونگی:هر جور میخواین فکر کنید ، وسایل اون هنوز تو خونتونه و اتاق هنوز برای اونه مامان یونا:نمیدونم کی هستی و واقعا چی میخوای ولی خوب شد اومدی ، بیا اتاقشو خالی کن به اتاقش نیاز دارم ، بیا تو یونگی:بله
یونگی:چطور بود سولهی:باورم نمیشه هرکاری برای اینکه دیگه نبینتم میکنه از جام بلند شدم سولهی:خودم گفتم ولی ایکاش نمیگفتی یونگی:حالا کجا میری سولهی:آشپزخونه یونگی:گفتم من غذا رو درست میکنم سولهی:تا تو درست کنی من ۶ بار از گرسنگی میمیرم و زنده میشم یونگی:نه ، بگیر بشین الآن میرم یه غذای خوشمزه و سریع آماده میکنم سولهی:باشه از اتاق رفتیم بیرون اون رفت آشپزخونه منم رفتم رو مبل نشستم
(چند دقیقه بعد) بیب ، بیب، بیییییییییییب سولهی:صدای چیه یونگی:چیشده سولهی:نمیدونم رفتیم طرف پنجره پرده رو کشیدم سولهی:وای برف داره میاد یونگی:خب سولهی:خب چیه ، اولین برف امسال یونگی:خب که چی سولهی:من میخوام برم بیرون ، تو هم میای یونگی:امممممم ، آره 😵 هر کدوم رفتیم تو اتاقمون که لباسامون رو عوض کنیم من رفتم تو اتاق در کمد رو باز کردم یه لبخند زدم و یه لباس از توش برداشتم چون لباس پوشیدنم به خاطر دستم یکم طول میکشید باز شروع کردم با خودم حرف زدن (اصلا باورم نمیشه یه پسر انقدر خوش سلیقه باشه ، اخه ببین کل اتاق رو صورتی کرده بعدش تمام وسایل رو مثل اتاق قبلیم چیده ، توی کمد هم همه چی مرتب بود ، کشوی لباسام هم تمیز چیده ، دیوار ها رو هم بعد اینکه صورتی کرده روشون گل و درخت و اینجور چیزا کشیده ، بعدشم همه چیزی که روی دیوار اتاق قبلیم بود رو درست همونطوری چسبونده به دیوار ، عجیبش اینجاس همه ی اینکار ها رو توی ۴۸ ساعتی که من نبودم کرده ) بعد اینکه حرف زد با خودم رو تموم کردم رفتم موهام رو هم درست کردم اونم به سختی (اه ، میخواستم برم موهامو کوتاه کنم ، بخاطر تو دست شکسته ی مزخرف نتونستم برم)
بعد اینکه کارام تموم شد رفتم طرف در ، همین درو باز کردم دیدم یونگی هم جلوی در وایستاده سولهی:چی شده یونگی:هیچی سولهی:پس چرا جلوی دری یونگی:منتظر بودم بیای بیرون سولهی:ببخشید بخاطر این دست طول کشید ، الآن میتونیم بریم یونگی:باشه ، بریم از خونه رفتیم بیرون سولهی:وای باورم نمیشه یونگی:چی سولهی:این اولین برف بعد فوت مامان و بابامه که میتونم ببینم یونگی:منظورت چیه سولهی:بعد فوت مامان و بابام رفتم پیش خاله و شوهرخالم ، شوهرخالم اصلا نمیزاشت بیرون برم یونگی:چرا سولهی:وقتی مامان و بابام مردن شوهرخالم اونجا بود و از نزدیک صحنه ی حادثه رو دید یونگی:تو چی سولهی:من تو ماشین بودم یونگی:مامان و بابات چجوری از دنیا رفتم سولهی:نمیدونم ، شوهرخالم حتی موقع مرگشم بهم نگفت ، تنها چیزی گفت این بود که مواظب تنها یادگاری مادر و پدرت باش ، حالا مهم نیست الآن وقتی نیست که غمگین باشم ، میخوام تو این لحظه فقط شاد باشم و به چیزای شاد فکر کنم ، با این که مخصوصا تو این لحظه شاد بودن خیلی سخته ولی میخوام شاد باشم. یونگی:باشه ، ولی یه چیز رو میدونی اولین باره میبینم میخندی سولهی:منظورت چیه یونگی:وقتی پیش من بودی تا حالا ندیدم بخندی سولهی:واقعا ، پس چجوری بودم یونگی:گریون ، عصبانی ، متعجب ، نگران این حالت هایی بود که ازت دیده بودم سولهی:هنوز باورم نمیشه اون لحظه که گریه کردم هم دیدی یونگی:باورت بشه ، بخاطر گریه ی اونموقع الآن اینجایی سولهی:کجا یونگی:همینجا که هستی سولهی:من تو خیابونم انگار که ناراحت شده باشه گفت یونگی:اصلا ولش کن ، بیا بریم سولهی:چیشد همونجوری که تو خیابون راه میرفتیم یکدفعه گفتم
سولهی:یه سوال یونگی:بپرس سولهی:گاز رو خاموش کردی یکدفعه برگشت و نگام کرد منم نگاش کردم هر دومون برگشتیم و تند دویدیم سمت خونه وقتی رفتیم توی خونه دود پر بود یونگی:نمیشد زودتر یادت بیاد سولهی:تو یادت رفت گاز و خاموش کنی ، به من چه ربطی داره یونگی:برو پنجره رو باز کن سولهی:چی یونگی:پنجره رو باز کن سولهی:باشه رفتم پنجره رو باز کردم ولی هوا خیلی سرد بود ، رفتم سمت آشپزخونه یونگی هم اونجا بود سولهی:اصلا هیچی رو نمیشه دید یونگی:معلومه نمیشه دید تقریبا ۱ ساعته روشنه به سختی یه پارچه پیدا کردم و...
(۲۰ دقیقه بعد) سولهی:اه ، یخ زدم همونجور که میرفت سمت اتاقش گفت یونگی:خب برو پنجره رو ببند سولهی:همممم ، راست میگی رفتم پنجره رو بستم و رفتم تو اتاق و لباسام رو عوض کردم ، وقتی اومدم بیرون اونم بیرون بود و روی مبل نشسته بود ، منم رفتم نشستم مبل رو به روش سولهی:چیکار میکنی یونگی:غذا سفارش میدم سولهی:واقعا ، من بگم چی بگیری یونگی:نه سولهی:عیب نداره ، ولی میخوام ببینم چی سفارش میدی بلند شدم رفتم کنارش نشستم یونگی:چیکار میکنی سولهی:میخوام ببینم همونجور که داشت دنبال غذا میگشت و من نگاش میکردم یکدفعه صدای زنگ خونه اومد یونگی:منتظر کسی بودی سولهی:نه ، تو چی یونگی:من که کسی رو اینجا ندارم سولهی:پس کیه یونگی:خب پاشو برو ، ببین کیه سولهی:من برم یونگی:نه پس من برم سولهی:اگه من برم بلایی سرم بیاد چی یونگی:مثلا چه بلایی سولهی:مثلا اگه قاتل باشه یونگی:قاتل کجا بود سولهی:حالا دیدی شانس ما قاتل بود یونگی:باشه من میرم تو یکم به قوه تخیلت استراحت بده سولهی:اولا تو نه و شما ، دوما قوه تخیلم مگه چشه ، سوما چون حوصله نداشتم برم اینجوری گفتم از جاش بلند و شد رفت طرف در منم بلند شدم و همونجا وایستادم درو باز کرد ولی
یونگی:تو کی هستی رفتم جلوی در و به یونگی گفتی سولهی:بیا کنار بعد رفتم جلوی در وایستادم و گفتم سولهی:اینجا چیکار میکنی جونکوک:سلام آبجی کوچیکه ، اجازه هست بیام داخل یه نگاه با یونگی کردم و یه نگاه به جونکوک سولهی:آره ، بیا تو وقتی درو بستم یونگی اومد جلوم و ازم پرسید یونگی:ایشون کیه سولهی:اون یکی داداشم (گفتم دو تا داداش(پسرخاله)دارم)، فقط بدون بدبخت شدم دیدم داره میره طرف اتاق یونگی سولهی:جونکوک اون اتاق من نیست این یکی بعد منم رفتم پیشش جونکوک:واقعا ، خب من میخوام این یکی اتاق هم ببینم یونگی:ولی من نمیخوام جونکوک:شما کی باشی یونگی:من صاحب خونه جونکوک:یعنی تو صاحب خونه ای بعد به من نگاه کرد و گفت جونکوک:راست میگه سولهی:جونکوک راستش ، هیچ کدوم صاحب خونه نیستیم ، ایشون مستجر اصلیه و لطف کردن منم آوردن اینجا جونکوک:واقعا یونگی و من هم زمان گفتیم آره جونکوک:باشه
بعد رفت طرف اتاق من در و باز کرد ولی زود برگشت رو به من و گفت جونکوک:چرا همه ی وسایل اتاقت اینجاس سولهی:یعنی از هیچی خبر نداری جونکوک:نه ، من همین چند دقیقه پیش رسیدم و اول از همه اومدم تو رو ببینم رفتیم نشستیم رو مبل ، یونگی و جونکوک رو یه مبل و من رو مبل رو به روشون همه چی رو براش تعریف کردم از بیرون انداختنم گرفته تا اینکه اومدم اینجا و ارثیه و تصادف و همه چیز سولهی:خب جونکوک:خب که چی سولهی:نمیخوای بگی از کجا پیدام کردی حتی مامان و یوسونگم نمیدونستن من اینجام جونکوک:اگه الآن بگم که همه چی لو میره سولهی:بگو مشکلی نیست جونکوک:تولد دوسال پیش رو یادته قبل اینکه بابا فوت کنه سولهی:معلومه یادمه اون آخرین تولدم بود یونگی از جاش بلند و داشت میرفت طرف اتاقش سولهی:کجا یونگی:تو و برادر عزیزتو نمیدونم ولی من دارم از گشنگی میمیرم سولهی:منم گشنمه ، تو رو خدا یه چیز خوشمزه سفارش بده سرشو تکون داد و رفت تو اتاقش جونکوک:به به چه صاحب خونه هایی ساعت ۱۰ شب هنوز شام نخوردن سولهی:راستش اتفاقای اونروز رو براش تعریف کردم که یکدفعه زد زیر خنده جونکوک:وای چرا انقدر هر دوتون احمقین سولهی:چی جونکوک:هیچی سولهی:راستی داشتی میگفتی چجوری فهمیدی اینجام جونکوک:اها اون سال یادته چه کادویی بهت داد سولهی:کی جونکوک:بابا و من با هم سولهی:آره ، ولی من هیچوقت نفهمیدم چیشو دو نفری خریدین جونکوک:الآن میفهمی ، اون دستبند رو بابا خرید ولی توی اون دستبند یعنی تو اون شکل دستبند یه ردیاب کوچولو هست
سولهی:ردیاب جونکوک:آره سولهی:ردیاب برای چی جونکوک:منم نمیدونم سولهی:یعنی چی جونکوک:یعنی بابا گفت بزارم ، یه آدرس داد و منم بردم اونجا وقتی هم برگشتم بابا بهم نگفت چرا باید اینکار رو بکنم سولهی:به هرحال دلم برات تنگ شده بود جونکوک:منم همینطور بعد اینکه یکم دیگه حرف زدیم دوباره صدای زنگ خونه اومد جونکوک:منتظر کسه دیگه ای هم بودید سولهی:نه ، شاید غذا رو آوردن جونکوک:شاید ، پاشو درو باز کن سرمو تکون دادم و رفتم درو باز کردم سولهی:ممنون جونکوک:بالاخره غذا اومد سولهی:بیا بخوریم جونکوک:نمیخوای هم خونه ایت رو صدا کنی سولهی:راست میگی رفتم طرف اتاقش در زدم جواب نداد به جونکوک نگاه کردم یه بار دیگه در زدم بازم کسی جواب نداد ، جونکوک بلند شد اومد اونم جلوی در وایستاد جونکوک:خب درو باز کن سولهی:کار بدی نیست جونکوک:اگه اتفاقی افتاده باشه چی سولهی:بازم راست گفتی یه بار دیگه در زدم چند ثانیه منتظر موندم و درو باز کردم جونکوک:یعنی چی چرا اتاق خالیه رفتم داخل و اتاق رو کامل گشتم سولهی:جونکوک نیست جونکوک:مگه میشه سولهی:نه نمیشه ، ولی حالا شده جونکوک:تو کمد رو گشتی سولهی:آره ، دقیقا مثل پیدا شدنش ، ناپدید شد جونکوک:منظورت چیه سولهی:بیا بریم جونکوک:کجا سولهی:یه جا هست که احتمال میدم اونجا باشه جونکوک:کجا سولهی:مغازه جونکوک:مغازه ی کجا سولهی:محل کار من جونکوک:چرا باید اونجا باشه سولهی:الآن وقت سوال و جواب نیست بیا بریم جونکوک:پس غذامون چی سولهی:برگشتیم میخوریم جونکوک:آخه داغ داغ خوشمزه تره تو اتاقم همونجور که لباس عوض میکردم گفتم سولهی:وقتی برگشتیم گرمش میکنیم در اتاقو باز کردم و گفتم سولهی:بریم جونکوک:باشه
(چند ساعت بعد) سولهی:همه جاهایی که فکر میکردم باشه رو گشتم ولی نبود جونکوک:بیا برگردیم خونه شاید برگشته باشه سولهی:راست میگی (چند دقیقه بعد) در خونه رو که باز کردم دیدم یونگی رو مبل نشسته ولی یه خانم هم کنارش بود یونگی:سلام ، کجا بودین جونکوک:ما باید از شما بپرسیم کجا بودین یونگی:من ، من تو اتاقم بودم جونکوک:نبودی یونگی:مگه میشه جونکوک:آره میشه سولهی کل اتاق رو گشت ولی نبودی یونگی به من نگاه کرد و گفت یونگی:واقعا تو گشتی ، پس میتونم قسم بخورم تو اتاقم بودم جونکوک:چه ربطی داره یونگی:الآن مطمئن شدم اتاق رو کامل نگشتی جونکوک:چطور اینو میگی یونگی:من رو تختم بودم ، یعنی خوابیده بودم جونکوک یه نگاه به من کرد منم یه نگاه به یونگی یونگی:دیدی همه جا رو نگشتی جونکوک:راست میگی روی تخت رو نگشتیم یونگی:من هیچوقت دروغ نمیگم من گفتم سولهی:پس بگو اون خانم کیه یونگی:دوستم جونکوک:دوستت یونگی:آره دوستم من حرکت کردم و رفتم طرف اتاقم که یونگی گفت یونگی:زودتر بیا تازه پیتزا رو گرم کردم تا از دهن نیوفتاده بیا بخوریم رفتم تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم وقتی اومدم بیرون مثل همیشه رفتم مبل رو به روی یونگی و دوستش نشستم جونکوک هم اومد کنارم نشست جونکوک:خب نمیخوای دوستت رو بهمون معرفی کنی دوستش از جاش بلند شد و گفت سویون:سلام من سویون هستم ، از دیدنتون خوشبختم من و جونکوک هم سلام کردیم و خودمون رو معرفی کردیم یونگی:خب حالا که با هم آشنا شدین بیاین غذا بخوریم شروع کردیم غذا خوردن وسط غذا خوردن سویون به یونگی یه چیزی گفت سویون:یونگی من قراره کجای این خونه بمونم من به تعجب گفتم سولهی:میخواین اینجا بمونین سویون:اگه جایی باشه ، بله یه مدت اینجا میمونم یونگی:اگه سولهی قبول کنه میتونین از یه اتاق استفاده کنین سویون نگاهی به من کرد ، منم سرمو تکون دادم یعنی اشکالی نداره بعد غذا خوردن یونگی و سویون رفتن تو آشپزخونه منم داشتم میرفتم تو اتاقم که
(از زبون یونگی) رفتم تو اتاق و غذا رو سفارش دادم بلند شدم که برم بیرون همین دستگیره ی در رو گرفتم سویون:میبینم برادرشم اومد برگشتم با عصبانیت و صدای بلند جوری که صدام بیرون نره گفتم یونگی:تو اینجا چی میخوای سویون:همیشه همینی هیچوقت از دیدنم خوشحال نشدی یونگی:معلومه نمیشم کسی که الآن باید اینجا باشه سومین نه تو سویون:هزاران بار بهت گفتم ولی برای هزارویکم هم بهت میگم من جای هیچکس رو نگرفتم و هیچکس رو نکشتم یونگی:منم برای بار هزارویکم میگم تا ثابت نکنی باورت نمیکنم سویون:برام مهم نیست اومدم یه چیز دیگه بهت بگم یونگی:اصلا نمیخوام بدونم چیه سویون:تو نمیخوای بدونی ولی باید بدونی ، اون میخواد ببینتت یونگی:کی سویون:بابات یونگی:اون که میدونه من نمیتونم برم اونجا سویون:ولی اونکه میتونه بیاد اینجا یونگی:اونم نمیتونه سویون نگام کرد و منم نگاش کردم یونگی:نکنه سویون:آره یونگی:کیه و کجاست سویون:یه آدم گنده که موهم نداره سر کوچتون وایستاده یونگی:ولی من نمیتونم برم سویون:چرا یونگی:سولهی و برادرش بیرونن سویون:خب بهشون بگو میخوای بری بیرون دیدن یکی یونگی:قبلا بهش گفتم کسی رو اینجا ندارم سویون:بگو میخوای بری یه دوری بزنی چون سرت درد میکنه یونگی:نمیشه ، چون این بهونه رو قبلا آوردم سویون:اصلا بگو میخوای بری جایی کار داری یونگی:تو مطمئنی راه دیگه ای نیست سویون:چرا یه راه دیگه هست دوباره به هم نگاه کردیم و سویون با چشم به پنجره اشاره کرد رفتم طرف پنجره و ارتفاع رو نگاه کردم بعدش رو به سویون گفتم یونگی:چون تو این دنیام اگه از اینجا بیفتم کدوحلوایی میشم سویون:خب من که تنبیه نشدم برای همین کدوحلوایی نمیشم یونگی:اممممم ،راست میگی
(چند دقیقه بعد) یونگی:بابا بابای یونگی:خوشحالم میبینمت یونگی:بابا واقعا میتونی انقدر راحت باشی اونم تو جسم یه نفر دیگه میدونی حتی روحشم فراری دادی روحش دیگه برنمیگرده بابای یونگی:چرا نتونم اصلا برام مهم نیست چه بلایی سر دیگران میاد یونگی:بابا بسه ، تو میتونی روحش رو برگردی از جسمش بیا بیرون و روحش رو برگردون و برو بابای یونگی:اگه این شخصی که نمیشناسی انقدر برات مهمه پس من که پدرتم برات مهمه نیستم یونگی:چرا این حرف رو میزنی بابای یونگی:یعنی نمیدونی اگه من از این جسم خارج شم میمیرم یونگی:خواستت رو بگو بابای یونگی:جادوگر اعظم گفتن برای برگشت چه چیز و کسی رو لازم داری یونگی:بگو به چه چیز و چه کسی بابام جعبه ی سیاهی از توی جیب کت اون آقاهه در آورد و گرفت رو به روم بابای یونگی:میدونی که این چیه یونگی:بله ، گفته های نفرینی جادوگر اعظم بابای یونگی:بگیرش و یه وقتی که تنها بودی بازش کن و البته هرچه زودتر اگه دوست داری کسه دیگه ای روحش رو از دست نده یونگی:چشم پدر بابای یونگی:خوبه ، من دیگه میرم ، مواظب چیزایی که لازم داری باش نمیدونستم اون لحظه باید اونجا باشم یا نه لحظه ی دردناکی بود دوست داشتم کمکش کنم ولی نمیشد یکدفعه از اون طرف یه صدایی شنیدم به سمت راستم برگشتم دیدم یه دختر بچه و خانم داشتن به طرف اون آقاهه میومدن تا اومدم بگم پدر اینکار رو نکن از جسمش اومد بیرون و دقیقا همون زمان بچه و مادرش هم به اون آقاهه رسیدند و وقتی پدرم از جسمش بیرون اومد من چشامو بستم و خونش همه جا پخش شد و همون موقع علاوه بر اینکه من ناپدید شدم مادر و بچه هم جیغ بلندی کشیدن اون مرده که پدرم در جسمش بود پخش زمین شده و از همه جای بدنش خون بیرون میریخت وقتی چشامو باز کردم تو خونه بودم رومو برگردوندم ، سویون برگردوندم یونگی:اولین باره همچین چیزی میبینم البته تو دنیا انسان ها سویون:اشکال نداره ، اون دو نفر دنبالت گشتن چند ساعتی هست که بیرونن الآن هاست دیگه برگردن بهتره خودتو جمع و جور کنی. بلند شدم و رفتم طرف اتاقم چند قدم مونده بود به در اتاق برسم بگشتم و گفتم یه سوال من تمام مدت نامرئی بودم درسته هم من هم اون آقاهه سویون برگشت دستشو گذاشت رو مبل و گفت سویون:درسته ، فقط بعد اینکه جعبه رو از پدرت گرفتی و پدرت میخواست از بدن اون مرد خارج شه پدرت دیده شد یونگی:فهمیدم ، به هرحال اصلا از این ملاقات خوشحال نشدم ولی ممنون سویون سرش رو تکون داد و برگشت به طرف تلویزیون منم رفتم تو اتاق
وقتی داشتم میرفتم داخل اتاق یکدفعه جونکوک دستمو کشید و بردم تو اتاق درم پشت سرش بست سولهی:چیکار میکنی جونکوک جونکوک:وسایلت رو جمع کن بریم سولهی:چرا جونکوک:متوجه نشدی دختره داشت غیرمستقیم بهت میگفت از خونه بری سولهی:داداش ول کن از همون اول همین بودی نکه خودت مشکوکی همه رو مشکوک میبینی پس اینجاست که یه بنده خدایی میگه (کافر همه را به کیش خیش پندارد) جونکوک:باشه هرجور دوست داری ولی بدون از ما گفتن بود و از تو نشنیدن سولهی:باشه پس اینجا هم همون بنده خدا میگه (یه گوش دره یه گوش دروازه) جونکوک:باشه خانم (چند ساعت بعد) تقریبا ساعت دوازده شب بود و جونکوک رفته بود یونگی: خب سولهی:خب چی یونگی:نظرتون چیه یکم فیلم ببینیم سویون:من موافقم سولهی:ولی من نیستم یونگی با یه حالت گرفته گفت یونگی:چرا سولهی:چون که یونگی:چون که چی سولهی:چون که خسته ام یونگی:خب حالا دو ساعت دبگه ام بیدار بمون سولهی:نمیشه ، شما خوش باشین ، شبتون بخیر یونگی:باشه ، شب بخیر رفتم تو اتاق و نشستم رو تخت و موهامو بستم چراغ خواب رو روشن کردم و چراغ رو خاموش ولی به ۵ دقیقه نکشید که یکدفعه در باز شد و
(از زبون جونکوک) رسیدم خونه ، خونه کاملا تاریک بود داشتم میرفتم تو اتاقم که یونا:سلام یه تکون خوردم آخه یکدفعه ای بود ، برگشتم جونکوک:سلام ، فکر کردم همه خوابین یونا با یه حالتی که معلوم بود ترسیده گفت یونا:جونکوک ، سولهی ، سولهی جونکوک:یونا حالت خوبه یونا:جونکوک یه اتفاقی داره میوفته جونکوک:منظورت چیه یونا:۱ ساعت پیش یوسونگ بهم زنگ زد گفت تو یه ساعت دیگه میای خونه و وقتی رسیدی بهت بگم جون... در خطره و گفت بری پارک سر کوچه جونکوک:باشه ، ممنون یونا داشتم میرفتم طرف در که یونا:جونکوک میشه منم بیام ، با اینکه همیشه باهاش بد بودم ولی دلم براش تنگ شده جونکوک:من نمیدونم کجا دارم میرم ، پس بهتره تنها باشم وقتی رسیدم به پارک یوسونگ جلوی مجسمه ی پارک وایستاده بوده جونکوک:یوسونگ یوسونگ برگشت و با لبخندگفت یوسونگ:سلام جونکوک از دیدنت خوشحالم جونکوک:منظورت از حرفایی که به یونا زدی چی بود برای چی جون سولهی در خطره ، اصلا تو از کجا میدونی یوسونگ:۲ سال پیش رو یادت میاد ، ماه بعد مرگ پدرت من و تو با هم داشتیم تو اون منطقه راه میرفتیم که یه آدم عجیب دیدیم ، یه آدم که وایستاده بود ولی یکدفعه پخش زمین شد و همه جا خون بود جونکوک:چه ربطی داره یوسونگ:این اتفاق قراره برای سولهی هم بیوفته رفتم طرفش و یقش رو گرفتم و با عصبانیت گفتم جونکوک:چی میگی عوضی برای چی همچین اتفاقی باید برای خواهر من بیوفته یوسونگ:من بهت گفتم گرچه دیر شده ، احتمالا تا الآن به اون مکان رسیدن ولی بهت گفتم که حداقل بتونی برای آخرین بار ببینیش یوسونگ رو انداختم زمین با سرعت به طرف خونه رفتم و ماشینم رو برداشتم تا جایی که میتونستم داشتم تند میرفتم که شاید بتونم نجاتش بدم.
سولهی:یه سوال یونگی:بپرس سولهی:کجا داریم میریم یونگی:یه جای خوب سولهی:این ماشین رو از کجا آوردی یونگی:از سویون گرفتم سولهی:راستی سویون کجا رفته تو خونه نبود یونگی:برگشته خونشون سولهی:مگه نگفتی یه مدت اونجا میمونه یونگی:خب دلش نخواست برگشت سولهی:بگو کجا میریم یکدفعه یونگی عصبی و شد و با صدای بلند گفت یونگی:بسه دیگه چقدر حرف میزنی سولهی:تو چت شده یونگی:هیچی ، فقط به رو به رو نگاه کن و دیگه حرف نزن یکجورایی ترسیده بودم برای همین دیگه حرف نزدم و به جلو نگاه کردم (۱۰ دقیقه بعد) یونگی:رسیدیم ، پیاده شو سولهی:اینجاست زیر یه پل بود یه پل خارج شهر و قدیمی که تقریبا داشت میریخت از قیافش معلوم بود یه ۴۰۰ سالی بدون تعمیره اینجاست از ماشین پیاده شدم و گفتم سولهی:اینجا کجاست یونگی:یه جای خوب سولهی:اینجا جای خوبی نیست یونگی:یکم صبر کن میشه رفتیم دقیقا زیر پل وایستادیم که یونگی:خب آماده ای سولهی:برای چی یونگی:برای یک سوپرایز عالی سولهی:چجور سوپرایزی یونگی:تو فقط بگو آماده ای یا نه سولهی:آره یونگی:خوبه فقط یادت باشه خودت گفتی سولهی:چی یکدفعه دیدم یونگی داره از سطح زمین بالا میره تقریبا شش متر از زمین فاصله گرفته بود که یکدفعه تبدیل به یه نفر دیگه شد ، یه روح ، یه روح شده بود سولهی:اااااااااااااا لیسا:خفه شو سولهی:تو ، تو ، تو کی هستی لیسا:نمیبینی یه روح سولهی:یونگی کجاست لیسا:آنقدر صمیمی هستین که (یونگی)صداش میکنی. سولهی:فقط بگو چه بلایی سرش آوردی لیسا:به تو ربطی نداره سولهی:پس بگو چی از جونم میخوای لیسا:همون جونت رو میخوام سولهی:چ ، چ ، چی لیسا:نمیدونی ، روح ها بیشتر از چند دقیقه نمیتونن تو دنیای شما روح بمونن و باید وارد یه بدن بشن تا قدرت جذب کنن برای برگشت به دنیای خودشون سولهی:تو برای چی اومدی به این دنیا لیسا:برای دیدن یه نفر سولهی:خب به من چیکار داری لیسا:آخه کسی که میخوام ببینم خیلی به تو نزدیکه سولهی:کیه لیسا:مهم نیست ، چون تا چند دقیقه دیگه زنده نیستی سولهی:لطفا ولم کن برم لیسا:اگه ولت کنم خودم میمیرم گریم گرفت باورم نمیشد قراره یه روح دیگه بره تو بدنم و روح خودم از بدنم بیرون بیاد سولهی:پس چه بلایی سر روح خودم میاد لیسا:وقتی من وارد بدنت بشم روحت از بدنت خارج میشه و فرار میکنه و بعد خارج شدن من از بدنت تو میمیری ، حالا آماده باش چون وقت هردومون تموم شد رفت بالا و شبیه یه گلوله داشت به سمت میومد که یونگی:بس کن لیسا یکدفعه سرجاش وایستاد دقیقا یک سانتی متر باهام فاصله داشت لیسا:ببین کی اینجاست ، چجوری فرار کردی یونگی اومد جلو و رو به روی اون روح وایستاد و گفت یونگی:بهتر تا وقتت تموم نشده بری لیسا:نمیخوام یونگی:من الآن اینجام هرچی میخوای بگی بگو و برو لیسا:نمیشه ، وقتم تا ۲ دقیقه دیگه تموم میشه یونگی:پس بهتره برگردی ، بعدا دوباره بیا لیسا:یکجوری میگی انگار میخوام فقط بالا و پایین کنم یونگی:اینکار برای تو راحت تر از بالا و پایین کردنه ، حالا هم برو وگرنه خیلی زود ناپدید میشی لیسا:بعدا میبینمت بعد رفتن اون روحه افتادم رو زمین یونگی برگشت و نشست رو زمین و گفت یونگی:حالت خوبه آخرین چیزی که دیدم صورت یونگی بود و بعد بیهوش شدم
یه سوال یونگی قیافشم تغییر کرد؟
نه
ولی موقعیتش تغییر کرد
و اخلاقشم به مرور تغییر میکنه
مگه وقتی که از بدن کسی بیرون بیان اون کس نمیمیره
وای خدا .عاشق این داستانم .زود پارت بعدیو بزار