قسمت سوم، امیلی هریسون: وقتی چشمام رو باز کردم توی یه جنگل تقریبا تاریک بودم… بوی تیزی، با بویی مثل شیرینی ترکیب شده بود… صدایی میومد… مثل حرف زدن. آروم شروع کردم به راه رفتن… اصلا نمیدونستم کجام… شاید بتونم کمک بگیرم؟
بعد از مدتی صدا خیلی نزدیک شد. نگاهی به پشت بوته ها انداختم، دختر و پسری روی صندلی، با میزی پر از شیرینی جات، آبمیوه و… اما چیزی که عجیب بود این بود که اونا معمولا قرمز رنگ بودن و بوی عجیبی میدادن… اروم خم شدم و به صحبتشون گوش کردم…
آن دختر داشت چایی میخورد. بعد دختر خنده ای کرد و گفت: بتونن فرار کنن؟! حرفت مسخرست! پسر آهی کرد و بعد گفت: نیاز نیست بگم بخاطر تو که این همه زمان رو از دست دادیم. دختر با کمی عصبانیت در صداش گفت: خودت میدونی که قانون چطوریه حق ند_ پسر ادامه داد: حق نداری همراهت رو مجبور به انجام کاری که میخوای کنی و هرکدوم از روش خودشون پیش میرن… همه اینا رو قبلاً شنیدم... خسته شدم.
دختر خندید و ادامه داد: پس چرا هر دفعه دوباره همینو میگی؟ پسر کمی نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. دختر گفت: چیه کم آوردی؟ هه. انگار پسر میخواست چیزی بگوید اما ساکت بود. بعد گفت: امیلی. همون موقع، دختر دیگر چیزی نگفت. چشمان قرمزش برق زد. سایه ای روی صورت دختر افتاده بود و خشم کل وجودش را گرفت. اما دختر بی سر و صدا، با چشمانی براق شروع به نوشیدن چایی اش کرد. بعد چند لحظه دختر با صدایی آرام ولی خشمناک گفت: سکوت کن موجود ناچیز. بعد دختر بشکنی زد و…
عالی بود ♥️
داستانت خیلی جالبه 😮☁️
ممنون ♥️