امیدوارم خوشتون بیاد
بزارید یه کم در مورد خودم بیشتر بگم. من ترنج اعتمادی هستم، 13 سالمه، ساکن تهران شهرک غرانتو یه ساخمون 4 طبقه که بقیه طبقه هاش مال خانواده ی پدریمه، یه خواهر و یه برادر دارم که 17 و 14 سال ازم بزرگترن، اصلا رابطه ی خوبی با خانوادم ندارم و همش در حال زور شنیدن و کتک خوردن ازشون هستم، خجالتی و گوشه گیرم و عاشق رنگ قرمز، یه دوست دارم که بهترین دوستم هم هست به نام آرینا که از کلاس چهارم با هم دوست بودیم و عاشق یه پسری به اسم آرمانم که نوه دایی بابامه که یه سال ازم کوچیکتره و از بچگی باهاش همبازی بودم.
من و هانا شروع کردیم به دیدن ادامه ی ناروتو و برای اینکه بتونیم خودمونو تو داستان جا بدیم گروه ها رو چهار نفره کردیم. هانا گفت دختریه به نام کارمن تو گروه 7، کسیه که تو نه سالگی یه خاندانی به خاندانش حمله کردن و تنها کسی که زنده مونده خودشه. اونا خاندان قدرتمندی بودن و کارمن و برادرش که جزو آخرین نسلهای خاندان بودن از همه قدرتمند تر بودن.
اون قدرت کنترل چهار عنصر بدون چاکرا رو داره. یعنی یه چیزی مثل آواتار. و حتی شارینگان هم واسه خودش در نظر گرفته بود و میگفت این چیز مخفی بوده و ففط خود اعضای خاندان میدونستن. به نظر من که خیلی پررو بازی بود حتی داستان زندگیش هم زیاد شبیه ساسکه بود. کارمن یه دختر پررو بی ادب بود که بخاطر قدرتش خیلیا ازش میترسیدن و واقعا میکشت شوخی نداشت. ولی چون خیلی جذاب بود خیلیا هم عاشقش بودن از جمله ساسکه.
این داستانی بود که هانا واسه خودش ساخت و اسم خودشو هم گزاشت مالفوی کارمن. ولی من هنوز هیچ داستانی نساخته بودم و به فکر ساختنش هم نبودم تا زمانی که امتحانای ترم دوم رسید و من یه شب یه خواب دیدم. توی اون خواب من تو گروه 7 بودم و به کاکاشی میگفتم بابا؛ وقتی هم که ساکورا ازم دلیلشو پرسید گفتم چون من تو تمام زندگیم خیلی تنها بودم به استادم میگم بابا.
فردای روزی که این خوابو دیدم تو مدرسه برای هانا تعریف کردم و بعد سر جلسه ی امتحان یه چیزی تو ذهنم جرقه زد. بعد از امتحان: ترنج: من تصمیم گرفتم مثل تو خودمو به داستان اضافه کنم و از خوابم هم الهام گرفتم. هانا: نگو که میخای به کاکاشی... ترنج: دقیقا میخام دختر خونده ی کاکاشی باشم. هانا: ولی کسی نمیدونه؟ ترنج: آره هیچکس نمیدونه.
اینجوری شد که من شدم ساریتا. داستانش هم اینجوری بود که تو خاندان ما اجازه نداشتن با افراد خارج خاندان ازدواج کنن ولی خاله ی من میخاسته این قانون رو بشکنه و بخاطر همین جنگ های داخلی توی خاندان به وجود اومده و کلی تلفات داده. در آخر بالا دستی های خاندا آتش بس دادن و گفتن به شرطی که خالم رو از خاندان بندازن بیرون این جنگ رو تموم میکنن.
آزولا(خالم) هم قبول کرده و ولی دیگه عضو خاندان محسوب نمیشده. ولی یه عده ای آتش بس رو نقض کردن و به آشیسا(مادرم) و آزولا حمله کردن و همسر آزولا رو کشتن و اون که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت خودشو کشت. و آشیسا رو هم بد جوری زخمی کردن طوری که بعد از زایمان میمیره.
بعد پدر خونی من به دلیل نامعلومی مرگ مادرم رو بهونه میکنه و منو میبره که بده به خالم ولی میفهمه که اون مرده و تو راه بازگشت راهزنا بهشون حمله میکنن و اون و چند تا از اعضای خاندان که باهاش اومده بودن رو میکشن و اون مجبور میشه منو بزاره زیر یه درخت هلو و بره در صورتی که برادرم که سه سال ازم بزرگتر بوده رو عمم خودش نگه میداشته.
کاکاشی منو زیر اون درخت هلو پیدا میکنه و تصمیم میگیره منو نگه داره و اسمم رو هم میزاره ساریتا به معنی شکوفه ی درخت هلو. اینجوری شد که من شدم کورونوما ساریتا، دختر خونده ی هاتاکه کاکاشی. البته چون از لفظ دختر خونده خوشم نمیاد همیشه میگم من دخترشم.
ساریتا عضو گروه هشته البته چون دختر کاکاشیه باید میرفت تو گروه7 ولی چون نباید کسی چیزی در مورد داستان اون و کاکاشی بدونه(چون برای کاکاشی نقطه ظعف حساب میشه و میتونن ازش سوء استفاده کنن) رفته تو گروه 8. بین ساریتا و کیبا یه عشق دوطرفه ای وجود داره و همینا باعث میشه که ساریتا مورد هیت بیشتر ناروتو فن ها قرار بگیر.
این تستو که دادم باعث شد بیشتر از ناروتو خوشم بیاد چون بیشتر توضیح دادی دربارش 💫💫💫💫💫💫عالییییبییییییییییییییی بود❤💫
ممنون عشقم❤❤❤❤❤❤
عالیی بود به نظرم کارمن خیلی شخصیت بی اعصابی داره اما فک نکنم از خودش در آورده باشه موضوع هارو،سریعتر بزار خیلی عالی بود🥺❤
ممنون که حمایت میکنی
آره کامن خیلی بی اعصابه
ولی من که میگم از خودش در آورده ❤❤