حرف خاصی ندارم
که یهو بچه ها پریدن و گفتن (🥳تولدت مبارک🥳) من:😮😍بچه ها:🥳🤩من تا الیا رو دیدم سریع پریدم بغلش و اون طرف هم ادرین بود ولی من دیگه دوسش نداشتم فقط به عنوان یک دوست(یکی کم بود شد دو تا😑 خدااااااااااااااااااااااااااااا کدوم کوفتی این کلمه ی دوست رو به وجود آورده میخوام برم خفش کنم😡🤬🤬😡).....
بعد باهم کیک خوردیم و کادو هارو باز گردیم که یهو صدای بووووووووووم اومد عجیب بود لندن که کسی شرور نمیشد نکنه از باب شرارت هم اینجا اومده باشه ادرین:با بچه ها داشتیم گپ میزدیم که یهو صدای بووووووووووم اومد من رفتم یه جا تبدیل شم ولی با صحنه ای مواجه شدم که اصلا فکرش رو نمیکردم دیدم مرینت به لیدی باگ تبدیل شد و رفت من:😳😱☠️.....
بعد به کت نوار تبدیل شدم و رفتم کمک لیدی وقتی شرورو شکست دادیم و لیدی رفت من خواستم لیدی رو تعقیب کنم تا مطمئن شم که مرینته ولی وقتم داشت تموم میشد برای همین نتونستم و رفتم تولد.تولد تموم شد من به مرینت گفتم ساعت ۴ بیاد به پارک(دقت الان صبح هست ساعت ۳ و نیم)و رفتم خونه(و اینم بگم که ادرین و ... توی لندن هم خونه دارن و اینجا بخاطر یه کاری اومدن)ساعت ۳ و ۴۵ دقیقه بود یه ربع دیگه باید میرفتم پارک......
مرینت:ساعت ۳ و ۴۵ دقیقه بود باید آماده میشدم رفتم دوش گرفتم و یه بلوز سفید با یه قلب صورتی کمرنگ که روش نقطه های قرمز داشت و یه شلوار برای همرنگ قلب که روش یه قلب سفید با نقطه های صورتی داشت پوشیدم کفش های سفید اسپرت پوشیدم و یه کیف صورتی کمرنگ برداشتم و موهامو باز گذاشتم و رفتم وقتی رسیدم ادرین رو روی یه نیمکت دیدم رفتم اونجا گفتم سلام گفت سلام بیا بشین منم نشستم و ادرین گفت مرینت.....
میخواستم یه چیزی بپرسم گفتم بپرس گفت خوب راستش رو بگو تو لیدی باگی قیافهی ادرین 😕قیافه ی من 😳😐گفتم نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه اصلا چرا این حرفو میزنی گفت دروغ نگو خودم دیدم گفتم نهه من لیدی باگ نیستم گفت باشه پس یه سوال دیگه میپرسم گفتم باشه بپرس گفت کلمه ی تبدیل لیدی باگ چیه ؟(الکی گفت)گفتم خال ها روشن و یهو تبدیل به لیدی باگ شدم ادرین:😱من:😳😐☠️بعد ادرین با لکنت گفت مم..ر..ی..نن.ت.. ی.ع..نی ت...و.. لید...با..گی گفتم نه نه نه نه من یعنی بعد تبدیل به مرینت شدم و داشتم میفرستم که ادرین گفت یعنی الان باهام قهری تا آخر عمرت گفتم اره ولی نه تا آخر عمر شاید یه روزی نظرم عوض شده حالا شانس آوردم دوربین نب....(میخواست بگه حالا شانس آوردم دوربین نبود 😂).ادرین:آها پس بود مرینت:تا آخر عمرم نمیبخشمت و از اونجا رفتم ادرین هم هی دنبالم میومدن و من هی سریعتم رو بیشتر میکردم و بعد دویدم به طرف خونه و ادرین هم دنبالم میومد ادرین:گفتم مرینت صبر کن میخوام یه چیزی رو بهت بگم مرینت مرینت مرینت مرییییینننننتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنت که مرینت گفت ولم کن تا آخر عمرم حتی نمیخوام ببینمت من با این حرف مری ایستادم ادرین:😞مرینت:😡😞مرینت:وقتی اون حرف رو به ادرین زدم انگار ناراحت شد(نه په از خوشحالی بال در آورد🤨😑/باشه بابا تو داستان دخالت نکن تو فقط بنویس/باشه بابا اه😒)منم ناراحت شدم و رفتم سمتش و گفتم ببخشید یه دقیقه از دهنم پرید اون گفت نه بخاطر اون نیست بخاطر این که باعث شدم ازم بدت بیاد گفتم نه اینطور نیست فقط عصبانی شدم چون همه جا داره هویتم لو میره ادرین گفت مگه کسه دیگه ای هم میدونه گفتم اره مارسل و آمیلیا گفت چطور گفتم وقتی تو پاریس بودم رفتم تا از بالکن اتاقم تبدیل شم که دیدم وقتی تبدیل شدم مارسل و آمیلیا تو اتاقم بودن و منو دیدن ادرین:😳من:😞ادرین:مرینت ناراحت نباش مرینت: باشه راستی میخواستی یه چیزی بهم بگی ادرین:آها اره راست میگی ولی اینجا نمیتونم بگم باید بریم یه جای بهتر و دست مرینت و گرفتم و کشوندمش تو یه کوچه و گفتم مرینت تعجب نکن باشه 🐾پلک پنجه ها بیرون🐾ادرین:🙂مرینت:😳که یهو مرینت غش کرد داشت میافتاد که گرفتمش گفتم مرینت مرینت مرینت مرینت مرینت مرینت مرینت مرینت مرییییینننننتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنت که چشماشو اروم باز کرد و بلند شد گفتم حالت خوبه جواب نداد و حلم داد اونور و گفت ازت متنفرم و دوید و رفت من تعجب کردم که یهو چی شد و از یه طرف ناراحت بودم که......
یکی زنگ زد اول فکر کردم بابامه ولی دیدم مارسله (مارسل و ادرین باهم دوست صمیمی هستن)سریع به ادرین تبدیل شدم و جواب دادم گفتم بله گفت به مرینت چی گفتی گفتم از چه لحاظ گفت وقتی اومد خونه اصلا حرف نمیزد و از چشماش اشک میومد و الآنم تو اتاقش روی تختش پتو رو تا سرش کشیده و گریه میکنه و همشم اسم تورو به زبون میاره گفتم چی میگه گفت میگه ادرین باورم نمیشه چطور تونست این کارو بکنم و از این چیزا گفتم باشه باشه من باید برم خداحافظ و گفت خداحافظ و قطع کرد منم به کت نوار تبدیل شدم و رفتم اتاق مرینت پتو رو تا بالا سرش کشیده بود از پنجره رفتم داخل(ببخشید ولی کسی بهت گفت مراحمی شاید مزاحمی😒پرو پرو میره تو اتاق مردم خجالت نمیکشه😑/خفه😡/باشه باشه اروم😳)بعد اروم پتو رو کشیدم پایین تا منو دید گفت انگاری نمیخوای دست از سرم بردار.....حرفشو قطع کردم و گفتم مرینت تو رو خدا به حرفم گوش بده که مرینت از تخت اومد پایین و گفت حرفی برای گوش کردن نداریم حرفاوونو قبلاً زدیم گفتم کی که من خبر ندارم گفت همین یه ربع پ....دوباره حرفشو قطع کردم (بد بخت حق ندارم حرف بزنه😐😂)و اروم اروم رفتم طرفش با هر قدم من اون میرف عقب و آخر رسید به دیوار رفتم رو به روش نزدیک وایستادم و گفتم مرینت باید به حرفام گوش بدی گفت نمیخوام حالا برو کنار گفتم اگه نرم چیکار میکنی گفت داد میزنم و گفتم داد بزن تا اومد داد بزنه من ب*و*س*ی*د*م*ش .....
مرینت:تا اومدم داد بزنم کت ب*و*س*ی*د*م من حلش دادم و گفتم چیکار میکنی گفت همون کاری که دیدی گفتم خیلی پرو ای (موافقم😒)بعد گفت باشه راستی یه سوال داشتم اون شخصی که دوسش داری کیه گفتم اون یه زمانی شما بودی آقای اگرست ولی الان نه یکم ناراحت شد و گفت پس الان اون شخص کیه گفتم هیچ کس خدا منو بکشه اگه یک بار دیگه خواستم عاشق کسی شم که ضربه بخورم من:🥺کت:😞که.....
پایان امیدوارم خوشتون اومده باشه لطفاً نظر بدین که خوشتون اومده یا نه ❤️❤️❤️❤️❤️❤️
این پارت 5 بود 😉❤️❤️❤️❤️❤️❤️💗💗💗💗💗❤❤❤❤❤
بای 👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻
عالی بود ادامه بده
مرسی پارت ۶ هم اومدی برید بخونید و پارت ۷ رو ظهر گذاشتم در حال بررسی ببخشید چون پارت ۷ دیر میاد🥺
باشه گذاشتم درحال بررسی
عالی بود
لطفا بعدی رو بزار