سلام خب اینم از پارت چهار امیدوارم که همون موقع که پارت سه اپلود میشه این پارت هم اپلود بشع خلاصه بگم که امیدوارم از پارت چهارم لذت ببرید
تهیونگ~ با احساس درد گرفتن گردنم از خواب بیدار شدم چشمام خیلی میسوخت و گردنم هم نمیتونستم اصلا تکون بدم با دست آزادم گردنم آروم ماساژ دادم هر از گاهی درد بدی تو گردنم میپیچید که باعث میشد از درد صورتم جمع بشه ولی بعد از اینکه گردنم گرم شد سرم از رو تخت بلند کردم به صورت هه سو نگاه کردم و آروم گفتم :(من کی خوابم برد؟) برای یه لحظه ترس بدی به بدنم هجوم اورد اگه دیده باشه که اینطوری خوابیده باشم و یا صدام شنیده باشه که چشمام بستم با نفس عمیقی که کشیدم سعی کردم خودم آروم کنم که با به صدا اومدن گوشیم سریع از جیبم بیرون ارودم تماس قطع کردم آروم دستم از دست هه سو جدا کردم
به بیرون اتاق رفتم که با دیدن اسم 친위대(بادیگارد) صدام صاف کردم و تماس وصل کردم تهیونگ:(بله) بادیگارد:(سلام آقای کیم میخواستم اطلاع بدم که پیداش کردیم) که با گفتن حرفش باشه ای گفتم تلفن قطع کردم باید میرفتم کلافه به اتاق نگاه کردم اما نتونستم به اندازه کافی ببینمش که با پوزخند با خودم گفتم تمام این مدت تونستی الان یادت افتاده لوس بشی که بدون هیچ حرفی دیگه ای آروم در اتاق باز کردم به سمت تخت هه سو رفتم و برای آخرین بار موهاش نوازش کردم آروم صورتمو نزدیک کردم موهاش بو کردم لبخندی زدم اون هنوز هم همون هه سو قبله هه سویی که خودشو با شامپو خفه میکنه و از حموم که یه ساعت و نیم توش هست معلوم نیست تو اون حموم چیکار میکنه دل نمیکنه با داد بیداد داداشش از حموم بیرون میاد و بعد از تموم شدن حرفی که توذهنم زدم آروم خندیدم
بوسه ای رو موهاش زدم آروم ازش جدا شدم :(دلم برات تنگ شده بود ) آروم گفتم بعد دستش گرفتم و بهش نگاه کردم بعد از گذشت چند دقیقه دست از نگاه کردنش برداشتم و دستش ول کردم به سمت در قدم برداشتم دوباره به سمتش برگشتم بهش نگاه کردم ای کاش زمان وایمستاد تا میتونستم تا ابد نگاهش کنم ولی هیچ وقت این اتفاق نمیفته آهی کشیدم و در باز کردم به سمت اتاق رییس بیمارستان حرکت کردم نیاز بود که با رئیس بیمارستان درمورد امنیت بیمارستانش حرف بزنم با رسیدنش سمت اتاق رییس در زدم که اونم با گفتن بفرمائید اجازه رو داد که وارد اتاق بشم و منم با باز کردن اتاق تعظیم کردن بهش به سمت صندلی رفتم رو صندلی نشستم رئیس بیمارستان:(آقای کیم چه اتفاقی باعث شده که شمارو به اتاق من بکشونه ایا مشکلی پیش اومده یا کم کاری هستش که نیاز به هشدار دادن هستش؟؟) تهیونگ:(ببخشید که توی بدترین وضعیت اومدم نه مشکلی نیستش من فقط نگران هستم که از لحاظ امنیت هه سو در خطر باشه میدونمکه محیط بیمارستان با تمام محیط های دیگه متفاوت هستش اما شما چند سال خانواده من رو میشناسید و میدونید ما چقدر دشمن داریم و از هر چیزی به عنوان صلاح استفاده میکنن ازتون میخوام حداقل دوتا از پرستار هاتونو در اختیار اتاق هه سو بزارید تا حداقل از امنیتش احساس بدی نداشته باشم)
که با تموم شدن حرفم رئیس دستاش بهم گره زد و گفت :(آقای کیم باید بگم که خانواده شما تا الان کمک های زیادی به ما کرده و ما هم بسیار سپاس گذاریم ازشون و درباره امنیت بیمارستان حتما شما نگران نباشید پرستار ها هم بهترین هاشونو انتخاب میکنم و در اختیار خانم هه سو میزارم ) که با تموم شدن حرفش سرم تکون دادم بلند شدم تعظیم گردم با تشکر گردن ازشون از بیمارستان خارج شدم به سمت سوله ای که بادیگاردم برام ارسال کرده بود حرکت کردم پوزخندی زدم به ساعتم نگاه کردم و گفتم :(قراره خیلی خوش بگذره آقای لی ) خنده بلندی سر دادم و سرعتمو بیشتر کردم حیف که برای چنین لحظه ای دیر به مکان برسم چون قراره از هر ثانیه از این لحظه کلی اتفاق ثبت بکنم که باعث بشه کلی لذت ببریم پوزخندم بیشتر شد گوشیم برداشتم به بادیگاردم زنگ زدم و با وصل شدن تماس با گفتن امادش کنید تلفن قطع کردم بعد لباسام نگاه کردم که با گفتن نچی به خودم گفتم:(این لباسا قراره ولی کثیف بشن) بعد آهنگ ظبط زیاد کردم باهاش همخونی کردم
~هه سو~ با حس فرو رفتن چیزی تو دستم هیسی گفتم چشمام باز کردم که با دیدن پرستار نفس عمیقی کشیدم که پرستار با دیدن من لبخندی زد و گفت :(ببخشید ولی خب سوزش کلا هستش و اینکه ببخشید بردارتون کردم) و منم با گفتن ایرادی نداره سرم برگردوندم اما به یاد آوردن تهیونگ سرم برگردوندم که شاید تهیونگ ببینم اما با دیدن جای خالیش و متوجه شدن پرستار با چیزی که گفت بهش نگاه کردم پرستار:(آقای کیم با رئیس وار داشتن بعد با اون رفتن) اهان زیر لب گفتم و بعد برای اینکه نشون بدم نمیخواستم بدونم تهیونگ کجاست گفتم :(من فقط دنبال گوشیم میگشتم وگرنه کاری به آقای تهیونگ نداشتم ) که پرستار لبخندی زد اهان گفت گوشیم که بغلم بود سمتم گرفت با خنده ای که سعی به پنهون کردنش داشت گفت :(بفرمایید) هه سو:(یاااا نخنددددددد ) که با تموم شدن حرفم پرستار خندش نتونست کنترل کنه زد زیر خنده که منم با خندش خندم گرفت
که بعد از پنج دقیقه اشکاشو پاک کرد و گفت:( من دیگه میرم اگه نرم صد در صد سرپرستار منو از جهان هستی محو میکنه) که خنده ای از حرفش کردم دستم تکون دادم براش رفت که بلافاصله پرستار دیگه با سینی پر از سوپ های مختلف وارد اتاق شد :(سلاممممممم خب خب الان موقع خوردن یه سوپ خیلی خوشمزه از اشپز معروفمون هستش) با لبخند کنارم نشست قاشق تو سوپ زد و گفت :(سبزیجات خیلی خوبه براتون پس باید بگم حسابی باید به خودتون برسید تا خون کافی تو بدنتون جایگزین بشه تا جای خون های رفتتون بشه) بعد قاشق جلو دهنمگرفت منم سوپ خوردم که با گفتن امممم با ذوق گفت :(توهمخوشت اومد اره؟؟) منم سرم تکون دادم که با ذووق بیشتر به حرفش ادامه داد :( آشپز بیمارستان عوض شده و این آشپز خیلی خوبه غذاهای خوشمزه ای درست میکنه اما آشپز قبلیه خیلی بد اخلاق بود خیلی بدمزه درست میکرد ) منم اصلا غذاهاشو دوست نداشتم
که سرش تکون داد گفت :(ایی بهش فکر میکنم حالم بد میشه) که هر دومون خندیدیم که با اومدن یه خانم که نشون میداد سرپرستار بیمارستان باشه پرستار خندش خورد قاشق تو سوپ زد و جلو دهنم گرفت منم سوپ خوردم که سرپرستار با اخم گفت :(صدات کل بیمارستان برداشته هه جین) که با گفتن ببخشید از هه جین که تازه اسمش فهمیدم سرپرستار در نسبتا محکم بست رفت منم با دیدن صورت گرفته هه جین گفتم :(به حرفش اهمیت نده ) بعد اخم میکنم صدام مثل سرپرستار میکنم و میگم :(اهمیت نده من اخلاق کلا همینه) که هه جین با شنیده صدام خنده ای کرد بعد از اون با شوخی منم سوپم خورد که با تموم شدن سوپم گفت :(خب خب سوپتم تموم شد ) بعد با لبخند بهم نگاه کرد
منم با لبخند بهش نگاه کردم گفتم :(مرسی بابت اینکه کمکم کردی و اینکه خیلی خوش گذشت مرسی که خندوندیم هه جین) اونم لبخندش پررنگ تر شد و گفت :(خواهش میکنم ) بعد سینی بلند کرد با یه خداحافظی از اتاق بیرون رفت با رفتن هه جین سرم به متکا که پشتم بود تکیه دادم :(یعنی تهیونگ الان داره چیکار میکنه ؟؟) ~تهیونگ~ با اخرین قدرتی که داشتم مشت تو صورتش زدم که بادیگارد با گفتن :(۵۰) دستم پایین اوردم به صورت غرق در خونش نگاه کردم که گفتم :(هنوزم نمیخوای جایی که برادرت رفته بگی؟؟) که اونم با تف کردن خون دهنش جلو پام با گفتن :(نه ) لبخندی زدم بعد دوباره به سمت صورتش هجوم بردم
خب خب اینم از پارت چهار امیدوارم خوشتون بیاد از این پارت نظراتتونو حتما بگید اگه ایرادی داشتم بهم بگید تا دیگه تو پارت های دیگه رمان با کار نبرم
دوستون دارم مراقب خودتون باشید
و اگه ایده ای داشتید بگید بابای تا پارت ۵:)
عالی بید خعلی خوشم اومد منتظر پارت بعد*-*
خیلی ممنون از نظر قشنگت:)
امیدوارم از بقیه پارت ها هم خوشت بیاد و اینکه دو پارت بعدی حدود سه یا چهار روز هستش که بارگذاری شده ولی خب تست چی هنوز قبول نکرده
وات د😐✌
عرررررررررررررررررر آی عَم جِر آی عَم عَرررررررررررررررررررررررررررررررر
اصن ینی نمیتونم توصیفش کنم😐💯
ببین حالم بده😐 به جرعت میگم بهترین داستانی بوده که تو تست چی خوندم بهترین رمان بوده😐💕من که از سنگ ساخته شدم الان دارم گریه میکنم میدونی ینی چی؟ 😐💜
نمیتونم هیچی بگم فقط بدون داغون شدم داااااغون😐خالم بدجور خرابه😐💔خیییییییلی بدم ب مولا😐💖ولی این حس بدو دوست دارم نمد چیه که اینقد خرابم کرده ولی ازش خوشم میاد😐یا پارت بعدو بزار یا رگمو میزنم😑اون کوکی ک شوخی میکرد الان کاملا جدی عه و دارم واقعن میگم😐داغون شدم روانی شدم😥منتظر پارت بعدم
جررر😂🥺🤍
هق نمیخواستم حالت بد کنممممم امیدوارم که با پارتای دیگه که میتونی حداقل یه ذره حالت خوب بشه🥺🤍
خوشحالم که از داستانم خوشت اومده امیدوارم از بقیه پارت ها هم خوشت بیاد^-^
و اینکه دو پارت بعد گذاشتم فقط منتظرم تست چی قبول کنه -_-
بازم خیلی ممنون از نظرت و اینکه امیدوارم که با پارت های بعدی حالت خوب بشه:))))
اصن کف کردم در حد تیم ملی😂💜خیلی قشنگ مینویسی
خیلی ممنون منم با داستانت خیلی کیف میکنم الانم دارم داستانی که تموم کردی تازه شروع کردم به خوندن ولی نخونده میگم که عالی نوشتی^-^ و اینکه بازم ازت ممنونم توهم خیلی نویسنده خوبی هستی:)
خیلی داستانت رو دوست دارم
پارت بعدی رو لطفا زود بزار💜💜
چشم عزیزم
خیلی خوشحالم که از داستانم خوشت اومده:)
عاممم پارت بعدی رو گذاشتی دیگه
نه هنوز چون یه مشکل برام پیش اومده ولی فردا حتما داستان براتون مینویسم بارگذاری میکنم:)
بزن و بکُش شد آخرش
وسطاشم که مُردم از خنده
ادامه.
خب ممنون بابت نظر متفاوت و خوبت😂🤍
و اینکه امیدوارم از داستانم خوشت اومده باشه
پارت ۵ و ۶ هم باهم بارگذاری میشه و تمام سعیمو میکنم که زود پارت هارو بارگذاری کنم:)
وای عالیه .زود پارت بعدو بزار.هیچ ایده ای ندارم چون داستانت خود به خود محشره .
خیلی خیلی ممنون عزیزم
امیدوارم از پارت های بعدی هم لذت ببری:))
اینم بسیار بسیار عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺
خیلی خیلی ممنون^-^
واااییی من تازه داستانتو پیدا کردم😍😍😍 خیلی عالیه😍😍 قشنگ چیزایی که گفتی رو حس میکردم حتما ادامه بده من منتظرممممم💜💜💜
خیلی خوشحالم که داستان من میخونی و اینکه دو تا پارت بعدی باهم بارگذاری میشه پس منتظر باش:)))
فقط پارت بعدی رو بذار بزار
چشم چشم :))
مثل همیشه عالی بود❤❤
خیلی ممنون :')
واینکه امیدوارم از بقیه پارت ها هم خوشت بیاد^-^