این یک داستان هست
از خواب بیدار شدم ور رفتم به رستوران بعدش اختاپوس گفت داری چیکار میکنی که ظرف خیار شور خرد تو کله اختاپوس بعدش باب اسفنجی گفت چی اختاپوس باشه هر وقت خوابت تموم شد حرف میزنیم بعد از کار برگشتم خونه به گری غذا دادم و رفتم با پاتریک بازی کنم دیدم پاتریک نیست و یک نامه گذاشته نوشته بود باب اسفنجی من برای تعطیلات میرم بعد یکی پشتم بود دیدم پاتریک بعد دیدم پلانگتون داره میره تو خونم و بعد ش گری رو داره میمیره پلانگتون منو دید و گری پشتش قایم کرد ولی من متوجه گری نشدم رفتم خونه دیدم گری نیس پلانگتون اونو برد به چام باگت منو پاتریک هر دو وحشت زده بودیم که.....
یهو سندی با یک لگد زد سرم بعد منو دید دارم گریه میکنم گفت چرا گریه میکنی گفتم گذری گری گمشده😭😭😭 سندی گفت نگران نباش میریم و برش میگردونیم از زبان خرچنگ داشتم رستوران رو میبینم که دیدم پلانگتون همراه با گری داره میره منم میدونستم باب اسفنجی عاشق گریه سریع رفتم سمت خونه باب اسفنجی رفتم اونجا و گفتم: پلانگتون گری رو برد بعدش گفت: میدونین ولی پلانکتون وای بدبخت شدیم از زبان باب اسفنجی حداقل الان میدونین کجاست همه گفتن حق با توجه سریع رفتیم سمت خونه اختاپوس و اختاپوس رو گرفتیم ( نکته اختاپوس تو داستان من زیاد بداخلاق نیس) رفتیم سمت ماشین همبرگری سوار شدیم و راه افتادیم تا گری جونم رو نجات بدیم توی راه چند نفر دیدیم که خیلی وحشی بودن و عکس پلانگتون رو داشتن فهمیدم پلانگتون فرستاده اونارو میخواستیم فرار کنیم که نمیدونم چیشد یک کسی مثل سایه مارو غاپید قیافش شبیه خفاش بود( اون بتمنه) بعد به ما گفت: اسم من بتمنه
و گفتش من داشتم میرفتم سراغ جوکر که شما را دیدم ولی شما چجوری بدونه آب نفس میکشید ماها به دلیل یک دلفین میتونیم با هوا نفس بکشیم. آها فهمیدم بعدش گفتم: بتمن تو برای چی به ما کمک کردی...
(من نیمدونم از کجابود برا همین از اونجایی شروع میکنم که بتمن میگه شما کی هستین) من باب اسفنجی این پاتریک اختاپوس سندی و آقای خرچنگ خب چرا به ما کمک کردی من داشتم میرفتم سمت جوکر که شما رو دیدم از زبان پلانگتون:هی تویی که گفتی این حلزون رو میخوایم جای دنبال من میکردی کوچولو چقدر تو کوچولویی به من نگو کوچولو اسمت چیه من اسمم جوکره حالا اونو بده ماده ای که این حلزون ترشح میکنه خیلی قدرتمندی اینو باید بریزم اینتو بیا این قدرتو بلند میکنه ممنون ولی الان بیا باهم کار کنیم جوکر: باشه
قبوله پلانگتون رفتیم برای حمله به شهر که و هردو از اون معجون خوردیم و قوی شدیم و من سربازان رو فرستادم براحمله که بتمن همراه با چند نفر دیگه اومد بعدش دو نفر عجیب از اون بالا اومدن اون دوتا سابزیرو اسکورپین بودن که با یک آلپورت که خودشون ساختن اومد و جنگ بزرگی رخداد ما ممنون رفتیم به جز بتمن و باب اسفنجی من و بتمن وارد پرتال شدیم و وارد یه دنیا به نام مورتال کمبت شدیم من ورقه جادوییم رو درآوردم و به خودم قدرت حباب رو دادم و به بتمن با اسکورپین جنگیدیم اسکورپین رو با یک حباب گنده زندانی کردم و بتمن نابودش کردبعدش دوباره آلپورت شدیم به دنیای میراکلس شدیم دیگه داشت سرم گیج میرفت که یک نفر یا نام لیدی باگ و کت نوار اومد و بتمن سلام کرد بهشون و با کمک اونها با یک نفر به نام ارباب شرارت جنگیدیم و شکستش دادیم و وارد دنیا خودمون شدیم رفتیم سراغ پلانگتون و جوکر باهوشون جنگیدیم جوکر من رو با کمک اسکرو فرستاد به دریا و پلانگتون گری و بقیه هم همینطور جوکر عصبانی شد
دوستان خیلی کوتاه بود میدونم
ولی خب بعدا یه چیز دیگه مینویسم ببخشید
کامنت بزارید
بدرود تا یک داستان دیگه
داشتی داستان میراکلس رو بخونید
باحال بود