خب بالاخره پارت ۲۳ اومد بریم شروع کنیم
آنچه گذشت : گلوی گفت برمی جنگل و رفتیم ... یه باد تندی اومد ومن داشتم میافتادم که آدرین گرفتم .... هرکی با کسی تمرین میکرد... چند ماه بعد
( بچه ها اسم هیولا ویدر هست و عکسش عکس پارت و اسلاید ) از زبان آدرین صبح پاشدم امروز روز نبرد بود صبحانه خوردم و با بقیه آماده نبرد همگی باهم تبدیل شدیم و به برج ایفل حرکت کردیم ساعت ۱۱:۵۵ دقیقه بود و هیولا راس ساعت ۱۲ نیومد مرینت ترسیده ولی من بغلش کردم و ارومش کردم که یهو ویدر اومد بیرون و برج ایفل نابود شد و نبرد از اینجا شروع شد اون هیولا سمت ما تیر پرت میکرد و واقعا جنگیدن باهاش سخت بود از زبان مرینت یهو یه فکری به ذهنم زد گفتم خاله امیلی سریع یک اموک از کت نوار درست کنین الیا تو هم از همه ی ما یک خیلی درست کن تا هیولا نتونه مارو شناسایی کنه گفتن باشه و ساختن و کت نوار اموکی داشت با هیولا میجنگید و بالاخره یک ضربه بهش زد که ( راستی کردم تو پناهگاهن) بعد من گفتم کس منو تلپورت کن و تلپورت شدم و اونو با یویوم گرفتم
که یهو یویوم رو پاره کرد و یک تیر زد سمت کت حواسش نبود و سریع پریدم جلوش و حالات بود که کت سریع منو گرفت و برد سمت پناهگاه
( نمیدونم تو پارت های قبل گفتم یا نه اما ریکی و لانگ با هم ازدواج کردن و یک کوامی گرگ سفید به وجود آوردن که تیم ازش استفاده و قدرت خوب کردن بقیه رو داره )
تا پارت بعد گود باید صفحه بعدی بزنید مهم
بچه ها میخوام یه داستان جدید شروع کنم به اسم عشق سیاه
نظرات بازدیدکنندگان (0)