سیلامممممم الان ادامه داستانو تو این پیج مینویسم
فردای اون روز رزیتا تغییر قیافه داد و از قصر بیرون رفت اون رفت تو یدونه از لباس فروشی ها و چیزی پسند نکرد و بیرون اومد همونجا تا رزیتا چشم باز یه دستمال روی دهنش بود تا اومد برش داره بیهوش شد
وقتی بهوش اومد توی یه انبار با چندتا سلول زندانی مواجه شد تا اومد بره بیرون چند نفر اون رو از پشت گرفتن از بس رزیتا دست و پا زد خسته شد و همونجور خوابید بیدار که شد دید تو یه تخت تمیز با عکس گل رز بود
اون حس کرد یکی از پشت بغلش کرده به شکمش نگاه کرد درسته یک نفر اون رو بغل کرده بود ولی اون کی بود؟ رزیتا سعی کرد به عقب نگاه کن ولی بخاطر جوری که اون فرد بغلش کرده بود نمیتونست
و سعی کرد اون فرد رو از خودش جدا کنه تا اینکه اون فرد بیدار شد تا رزیتا فهمید بیداره گفت : «تو کی هستی؟ اینجا کجاست؟منو ول کن بی شرف» اون فرد گفت ناز نکن دیگه از این به بعد اینجا خونه ی توعم شاید بتونی یه وقتی که مُردم از اینجا بری
اون صدا اشنا بود اما صدای کی بود؟ فهمیدم این صدای جونگینه کراش من 😐 ولی چرا رزیتا گفت:«حداقل ولم کن جونگین.» جونگین گفت :«از کجا میدونی من جونگینم.» رزیتا:«از صدات ولم کن مرد من روت کراش داشتم تو الان میخوام بکشیم سخت نیست یکم؟.» و جوابی نگرفت حس کرد میتونه راه بره و کسی نگرفتنش پشتش رو نگاه کرد و گفت:«جونگین! چرا داری گریه میکنی لطفا گریه نکن (بنده :کراششه فک نمیکنین سخت باشه) جونگین گفت :«تو دیگه منو دوست نداری! هق من ارزوی با تو بودن رو داشتم! . » رزیتا:«جونگیننننننن من هیچ وقت ردت نمیکنم !. » جونگین :«واقعا هق.» رزیتا :«ارع.» (*رزیتا و جونگین درحال دویدن به سمت هم و بغل کردن هم *)
خب نصف پارت شیش تو پارت پنج بود خب بزن بعدی نتیجه چالش داریم!!!!
عالی پارت بعدی رو زود تر بزار
باشه ولی من چندتا داستان دیگه هم نوشتم اونا هم هستن
سلام من اپ کردم تو راهه