جیمین و کوک از قبل با یونا و سانا دوست بودند ولی خبر نداشتن که وی و شوگا اونا رو اسیر کردن
ساعت 8 صبح ، جیمین و کوک خیلی نگران سانا و یونا شده بودن چون هروز بهشون زنگ میزدن اونها چندبار به گوشی های دخترا زنگ زده بودن ولی گوشی هاشون خاموش بود و به پلیس خبر داده بودن و حالشون بدجوری گرفته بود. فردا صبح شده بود و جیهوپ اومده بود به عمارت.
جیهوپ: رئیس یه خبر بد دارم. شوگا:چیشده جیهوپ؟ جیهوپ :قربان انگار پلیسا اطلاعات شمارو پیدا کردن و به نظر میرسه که دنبال 2دختر به اسم سانا و یونا هستن که شما اسیرشون کردین. وی:پس اسماشون سانا و یونا هست.
شوگا به جین و آر ام زنگ زد و گف که بیان به عمارت و بعد اومدنشون وی کل ماجرا رو براشون گفت و تصمیم گرفتن از کره جنوبی خارج بشن و به یه کشور دیگه برن و جیهوپ باید سر پلیسارو گرم میکرد. شوگا به یه بادیگارد علامت داد که بره و به دخترا بگه که آماده بشن که از کره خارج بشن.
یونا و سانا نشسته بودن روی تخت داشتن فکر میکردن که چجوری از این عمارت لعنتی خارج بشن که یهو در اتاق رو باز کردن و یه مرد گفت حاظر بشین بریم. یونا : کجا ، مرد :خیلی سوال نپرس میگم حاظر بشین این دستور رئیس هس...........
بچه ها من کم میزارم که حوصلتون سر نره 😬 ولی اگه دوست دارید داستان ها تو هر پارت زیاد باشه بگید 🤞🏻❤️
پارت چهار 10 تا اسلاید🤞🏻💜
ببخشید اشتپ تایپی شد شیش تا ولی تو سه تاش یک عالمه متن امیدوارم خسته نشید😁🤞🏻💜
اسلاید هارو بیشتر کن لطفاااا
باشه پارت بعدی رو زیاد میکنم🤞🏻💜
مرسی
پارتی زیاد باشه داستان ب این قشنگی
باشه پارت بعدی رو زیاد میکنم🤞🏻💜❤️
تنکسسسسس🤩🤩🤩🤩
من ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ دفعه بهت گفتم زیاد بنویس ولی باز کار خودت رو کردی نچ نچ نچ نچ
باشه پارت بعدی رو زیاد میکنم🤞🏻💜❤️💙
ممنونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن