سانا و یونا کنار هم نشسته بودن و وی کنار سانا نشسته بود و شوگا کنار یونا نشسته بود وعمارت تو سکوت بود و کسی صحبت نمیکرد که وی سکوت رو شکست. وی:نمیخواین خودتون رو معرفی کنین؟ یونا :اسمای ما به شما مربوط نیست. شوگا:اینجا قانون داره. هروقت ما دوتا چیزی گفتیم یا پرسیدیم باید انجام بدید و جواب بدین.
سانا:نه بابا!مگه شما کی هستین که ما باید گفته هاتونرو انجام بدیم و جوابگو باشیم؟ وی:چونکه شما از این به بعد اسیر های ما هستین وباید طبق گفته های ما جلو برین.همین الانم برین تو اتاق. یونا :نخیر ما نمی..... یونا میخواست جواب وی رو بده که شوگا دستش رو روی لباش گذاشت و گف اَهههه بسه دیگه، چقدر حرف میزنین ، بعدش بادیگارد ها بازم بردنشون تو اتاق.
شب ساعت12 بود که یونا رو تخت خوابیده بود ولی سانا روی تخت اینور و اونور میکرد و خوابش نمیبرد که یهو در زده شد و وی وارد اتاق شد و در رو بست و اومد جلو و کنار تخت سانا نشست. وی:چرا نمیخوابی؟ سانا:چون تو اتاق خودم نیستم. وی:باید بخوابی.
سانا:نمیتونم. مگه زوره؟ وی با این جمله سانا اخماش رو گره زد و بعد با یه نیشخند نزدیک صورت سانا شد. وی:اگه نخوابی مجبور میشم با یه روش دیگه مجازاتت کنم. سانا با این حرف وی یکم ترسید. سانا:اوفففففف. اگه از اتاق بری بیرون میخوابم.
وی:قول میدی؟ سانا :آره آره. حالا گمشو وی بلند شد و در رو باز کرد و چرخید به سمت سانا و با یه نیشخند گف : شب بخیر سانا هم بی محلی کرد و چشماش رو بست و وی از اتاق بیرون رفت و در رو بست.........
منتظر پارت 3 باش🤞🏻💙
خیلی کم مینویسی ولی عالی مینویسی عالی بود فقط پارت بعد
دارم میزارمش😍
ممنونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن