همایتم کنید ❤️❤️❤️ فصل دوم در راه استتتت📣📣
از زبان نیکا» نمیدونم چرا احساس کردم یکی داره تعقیبم میکنه! برای اینکه مطمئن بشم که واقعا کسی دنبالم هست یا نه، پیچیدم توی یک کوچه، و پشت چند تا بشکه که اونجا بود قایم شدم. دیدم یه پسره هم پشت سر من پیچید توی کوچه، بهش نمیخورد دزد باشه یا بخواد پولام رو بدزده، از سر و وضعش معلوم بود فرزند یه خانواده اشرافی باشه! اما همه چی که به سر و وضع و لباس نیست! وقتی مطمئن شدم کسی توی کوچه نیست، اروم از پشت کیسه ها اومدم بیرون و غافلگیرش کردم.......
گفتم : هی داری چی کار میکنی؟ برای چی داری من رو تعقیب می کنی؟ وليعهد هم گفت : هه، دیگ به دیگ میگه روت سیاه!! میدونی چیه دختر کوچولو، یه چند روزیه که دارم دنبال یه دزد میگردم، بالاخره هم پیداش کردم شاهدخت نیکا هم گفت : خب، اونوقت اون دزد کیه؟ تهیونگ گفت : اِمممممم........ ( همینجوری داشت به من نزدیک میشد) خب! ..... اون یه دختره..... ( یه قدم دیگه اومد جلو) خیلی مشکوکه..... یه نقاب با گلدوزی گل رز هم داره.......... (یه قدم دیگه هم اومد جلو) یهو تهیونگ گفت راستی میگم تو کسی با این مشخصات مشناسی؟ شاهدخت نیکا گفت : نَ.... نه.... نمیشناسم تهیونگ : خب اگه اون دختر نقابش رو در بیاره، هردومون می فهمیم
دوباره اومد جلو و یه دستش رو گذاشته بود لبه ی نقابم و میخواست بِکِشش منم بقابم رو دو دستی چسبیده بودم اخه ( از بچه گی دایه ام به من گفته بود که صورتم خیلی زشته و هرکی صورتم رو ببینه از ترس سکته میکنه ) برای همین هم من خیلی استرس داشتم و ترسیده بودم. «یهو شاهدخت نیکا با صدای بلند داد زد» هی...... دارم بهت هشدار میدم که نقابم رو ول کنی....... به خدا اگه نقابم بیافته در جا سکته میکنی....... «وليعهد تهیونگ هم گفت» حالا که اینجوری شد، کنجکاوم کردی تا صورت به اصطلاح بوزینه ی شما رو ببینم تازه میخوام بهت لطف هم بکنم!! یهو اون پسر نقابم رو کشید و بعدش افتاد رو زمین و خیلی تعجب کرده بود و منم گفتم : دیدی! من که بهت هشدار دادم این کار رو نکنی! بعد هم تهیونگ گفت : ت.... تو..... خیلیـ...... ( نتونست حرفش رو کامل کنه)
« از زبان راوی » همین طور که اونها داشتن باهم دعوا میکردن، یهو یه گروه راه زن اومدن توی اون کوچه، یهو تهیونگ گفت : هی، ساکت باش....... عادی رفتار کن...... راستی هوا امروزه خیلی خوبه، نه؟ نیکا هم گفت : آ.... آره هوا خیلی خوبه راه زنا اومدن جلو و تا میتونستند ما رو زدن 😖 و بعدش دست و پامون رو بستند و بردند توی جنگل یه کلبه اونجا بود ما رو بردند داخل و درو پشت سر ما قفل کردند..... خودشون هم جلوی کلبه نشستند و نگهبانی میدادند تهیونگ به من گفت : ببخشید من زود قضاوت کردم...... تو اصلا بوزینــ......
نذاشتم حرفش رو کامل کنه و گفتم : انقدر قیافه ی مذخرف من رو به روم نیارررر!! تهیونگ اومد جلو و دوباره نقابم رو کشید، ایشون چون علاقه ی شدیدی به چک کردن قیافه شون داشتن همیشه یه اینه ی کوچیک داشت، اینه رو در اورد و گفت، ببین....... اصلا بوزینه نیستی تو...... خودم وقتی، به خودم تو اینه نگاه کردم هنگ کردم و گفتم، پس چرا مامان و دایه گفتند همیشه نقاب بزنم و اون رو اصلا در نیارم؟
راستی....... داستان رو دوست دارید؟ 😁
عالیی بازم بذار 😘💟
😁🦋❤️
بزاریا 😀💚راستی فالوم کن و به تست هام سر بزن توی نظرسنجی هم شرکت کن😀💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙
یادت باشه بزاری وگرنه با بیل تو حیاط خونمون میام تا بزاری 😂😂😂😂
شوخی کردم ول کن ولی من ول کن ماجرا نیستم باید بزاری😂😂💚💚💚
تازه ما کانگ هم داریم هر کدوم راحتی😹
اووووووو❤️❤️
حتما میزارم 👍🏻