های کیوتا🤗 دیگه دختر خوبی شدم تصمیم گرفتم توی هر پارت سلام کنم😁😁😁😉😉😉 خوب اینم پارت هفت سفری با بی تی اس😍 امیدوارم دوست داشته باشید وبانظراتون خوشحالم کنید😘
جلوی پاساژ ی که بیشتر لباسامونو ازش میخریم ماشین رو پارک کردم.نامجون زودتر از من پیاده شد منم بعد اینکه ماسکمو بالا زدم ومطمئن شدم کسی منوبااین ماسک نمیشناسه ازماشین پیاده شدم .توی پاساژ همه جور لباسی بود.نامجون:بیابریم اونور پاساژ من ازاون مغازه خرید کنم.سرمو تکون دادم وباهم به سمت چپ پاساژ حرکت کردیم.نامجون:میگم نمی دونی تهیونگ چش شده؟ من:نه من ازکجا بدونم ولی باحاش حرف میزنم.نامجون:اره همی...باخوردن یک نفر بهم نامجون حرفش قطع کرد.ماسکمو بالا کشیدم وبه دختر جلوم نگاه کردم که سرشو خم کرد وگفت:معذرت میخوام.دوستش دستشو گرفتو کشید.به قیافه دوستش که نگاه کردم خشک شدم
.باورم نمیشد که اون مایا باشه .نامجون:اون دختره بغل دستیش اشنا نبود.من:نامجون یعنی نفهمیدی مایاست؟نامجون به اونا نگاه کرد وگفت:پس بریم بهش سلام کنیم ازکیه ندیدیمش.دستشو گرفتمو به طرف مغازه کشیدم وگفتم:نه بزار بره.بااینکه دلم این حرفو نمیزد ولی نباید به حرفش گوش میدادم.باید اول باخودم کنار میومدم .دلم نمیخواست اینطوری از مایا خداحافظی کنم.نامجون چیزی نگفت ودر سکوت پیراهنی از اون مغازه خرید.اصلا حواسم بهش نبود که پیراهنش چه رنگی بودیاتنش کرد ودوست داشت.همه ی حواسم پیش دختری بودکه معلوم نبود دوباره میدیدمش یانه.
اززبون مایا:خسته وکوفته بسته نودل هارو باز کردمو گفتم:چقدر خرید کردیم.ریحانه:مسخره میکنی دوتالباس بیشتر نخریدیم به خاطر خانم که هی غرغر میکرد ونمیزاشت خرید کنم.همینطوری که نودل هارو میخوردم گفتم:آخه از ساعت۹تا۱۵بعدازظهر توپاساژا راه میریم میخوای لبخند بزنمو غرغر نکنم.ریحانه چیزی نگفت ومشغول خوردن شد.بعدخوردن به خونه برگشتیم.لباسامو عوض کردم وروی کاناپه ی روبه روی تلویزیون نشستم.ریحانه کنارم نشست وگفت:مایا فلشتو اوردی.بافکر فلش وای بلندی گفتم.ریحانه:چیشده؟من:فلشو توی هتل جاگذاشتم،بدبخت شدم.ریحانه تک خنده ای کرد وگفت:بهت گفته بودم اخرش گمش میکنی.من:یه عالمه فیلم ترسناک وایرانی ریختم باهم ببینیم.ریحانه:حالا عیب نداره بیا بریم برای امشب یه چیزی درست کنیم
من:پیتزاچطوره؟ریحانه:نچ آبگوشت چطوره؟جلوی دهنمو گرفتم وگفتم:حرفشم نزن حالم بد شد.ریحانه خندیدوگفت:شوخی کردم کی شب ابگوشت میخوره؟همون پیتزارو درست کنیم.دستمو گرفتو به سمت آشپز خونه کشوندوشروع کردیم باهم درست کردن پیتزا.وقتی پیتزا رو درست میکروم یاد آشپزی با بی تی اس میافتادم،وقتی که با جونگ کوک غذای بقیه رو شور کردیم ولی جیمین لومون داد.باصدای ریحانه ازاون فکرا بیرون اومدم.ریحانه:کجایی آجیی؟ همه ی پنیر پیتزاهاروریختی رو میز.حواسمو جمع کردم وهمه پنیر پیتزاهارو روی پیتزا ریختم وگفتم:ببخشید حواسم نبود.ریحانه:مایا چرا نمیگی چیشده؟همش توفکری.سرمو انداختم پایین تواین چندروز همش به روزایی که با جیمین واعضای بی تی اس داشتم فکر میکردم وحواسم به ریحانه نبود که باحرفاش سعی میکرد منو خوشحال کنه.لبخند کم رنگی زدم وگفتم:هیچی نیست آجی فقط خستم.ریحانه دستشو دراز کرد وگفت:دستمو بگیر وبهم قول بده ازاین به بعد حواست فقط پیش منه.من: نیازی به دست دادن نیست .ریحانه:دست بده دیگه
لبخندمو بیشتر کردم ودستشو گرفتم.بادست دادن به ریحانه به دستم مایه ی قرمز رنگی برخورد کرد که وقتی بوش کردم دیدم سُسه.ریحانه بلند زد زیر خنده.باعصبانیت تموم سُس توی دستمو به صورتش مالیدم واینطوری جنگ سسیه ما شروع شد.خسته خودم روی صندلیه آشپز خونه انداختم وروبه ریحانه گفتم:حالا بااین اشپزخونه چکارکنیم؟ریحانه خندیدوگفت:بعد خوردن پیتزاتمیزش میکنیم.پیتزارو ازتوفر دراوردوبادستش وسایل رومیزو کنارزد وبشقاب وبعدش پیتزارو روی میزگذاشت.کنارهم شروع کردیم به خوردن.ریحانه:خیلی خوشمزه شده.دستمو روی شکمم گذاشتم وبشقابو به سمت ریحانه حل دادم وگفتم:سیر شدم ممنون.ریحانه هم از روی صندلی پاشدوگفت:منم بستمه الان دلم میخواد بخوابم.منم خمیازه کشیدم وگفتم:اره بریم بخوابیم فردا اینجارو تمیز میکنیم.
اززبون وی:دور میز با پسرانشسته بودیم وغذا میخوردیم.سکوت بدی فضارو گرفته بود که نامجون سکوت رو شکست وگفت:بهتون گفتم امروز توی پاساژ کی رو دیدیم؟همه با کنجکاوی به نامجون نگاه کردند.جی هوپ:کی رو دیدی؟نامجون لبخندبزرگی زد وگفت:مایارو دیدیم.جین:واقعاچی گفت؟نامجون:هیچی فقط رد شد جیمین نزاشت خودمونو بهش نشون بدیم اونم که باماسک مارو نمیشناخت. من:تنهابود؟سرشو به نشونه ی نه تکون دادوگفت:بادوستش بود.خیلی دلم گرفت.دلم میخواست منم ببینمش وشده یک ساعت باهم بریم بیرون.
اززبون مایا:صبح زود بیدارشدم.ریحانه داشت آماده میشد.من:کجا میری؟ریحانه:دارم میرم خونه ی خاله خونه ی خاله کدوم وره؟تک خنده ای کردم وگفتم:جدی گفتم، کجا میری؟ریحانه:منم راست گفتم:پسرخاله ی محترمه داره میاداینجاتایه چیزیو برای مامانم ببره.من:پسرخالت همونی نیست که توی خونتون بود اون روز؟سرشو تکون دادوگفت:اره کای پسرخالم بود.اهانی گفتم وبه طرف اشپزخونه رفتم.بادیدن اشپز خونه بلند گفتم:اینجارو چکارکنیم؟ریحانه کنارم وایستادوگفت:وللش خودیه.باصدای زنگ خونه منو به طرف اتاق هل دادوگفت:
وللش خودیه.باصدای زنگ خونه منو به طرف اتاق هل دادوگفت:برولباس خوشگلاتو بپوش که پسرخالم اون روز عاشقت شده وچشمش دنبالته.به سمت اتاق رفتمو گفتم:بروبابا.خندید گفت: واقعاالانم گفت خودم میام پیشت که تورو ببینه مامانم رولوداده که توخونه پیش منی.دوباره صدای زنگ اومدوریحانه رفت درو بازکنه.تندی لباسامو بایک هودیه ابی وشلوارجین عوض کردم.اروم به سمت مبلارفتم وسلام کردم
کای که معلوم بود دستپاچه شده بلندشد وگفت:سسس...لام..خوبید؟اروم روی مبل روبه روییش نشستم وگفتم:ممنون.ریحانه کنارم نشست وگفت:مگه میشه پیش من باشه خوب نباشه.کای تندی گفت:دالمی(ریحانه رو فامیل های کره ایش دالمی صدامیکنن)اون جعبه رو نمیاری؟ریحانه پاشد وگفت:باشه وایستا الان میارم.وقتی ریحانه رفت کای گفت:مایاخانم من بلیط برای کنسرت فردای بی تی اس گرفتم اگه شما دوست داشته باشید باهم بریم؟ البته دالمی گفت که طرفدارگروه بی تی اس هستیدگفتم شاید دوست داشته باشید.نگاهی بهش کردم وگفتم:
من دوست دارم ولی....ریحانه حرفمو قطع کرد:معلومه میایم بلیطارو رد کن بیاد.کای خندید ودوتا بلیط رو به ریحانه دادوگفت:پس فردامیام دنبالتون.وروبه من گفت:خداحافظ مایاخانم فردا میبینمتون.سرمو تکون دادم ولبخند زورکیی زدم.وقتی دربسته شد روی مبل نشستم وگفتم:چراگفتی میایم من نمیام.
ریحانه:بیخود براچی؟ نکنه واقعا بلوف زدی بااونا بودی؟من:نه واقعا گفتم ولی نمیخوام دوباره ببینمشون ودلتنگشون بشم.ریحانه:دلتنگشون نمیشی باید بیای تا باور کنم .من:باشه میام ولی ازدور تماشا میکنم.ریحانه:هرجور دوست داری.
اززبون جیمین:باصدای بچه هااز خواب بیدارشدم ودست وصورتموشستم وتنهایی درسکوت صبحونه خوردم. چون فردا کنسرت داریم باید تمرین کنم ولی اصلا دل وحوصله ندارم.جلوی آینه ی اتاقم خودمو نگاه کردم.دیگه خبری از کبودی وزخم کنار لبم نبود.بابه یاد اوردن اون روزکه بامایا گم شدیم لبخندرولبم اومد.جین وارد اتاق شدوروتخت نشست وگفت:باید باهم حرف بزنیم.کنارش نشستم وگفتم:درمورد؟جین:چته؟ هم توهم تهیونگ؟من:من خوبم فقط یکم دلم گرفته.جین:ازچی؟یکم سکوت کردم وگفتم:من....
خوب این پارتم تااین جا نوشتم وامیدوارم دوست داشته باشید ونظر بدید😍😍😍 بای بای👋🏻👋🏻👋🏻❤❤❤
عالییی
آخه کی از آبگوشت بدش میاد؟البته میدونم بعضیا بدشون میاد.
من 😐🙂😂
عالییییی
مرسی😘😘
عالی
مرسی❤
اولین داستانیه که از نظرم خوبه و از اون لوس ها نیست خیلی خوب مینویسی بیشتر بنویس
باشه مرسی گلم😘😘😘
آره خیلی خوبه اما وقتی که تموم میشه تندی میرم دیگه پارت رو بیبینم دلم از هیجان انفجار کرده 😉😉😉
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
نمیدونم چرا خندم میگیره
عالی بود
من برم با خنده هایم تنها باشم
براچی😂😂
عالی ادامه بده خیلی میگم ادامه میخوام ادامه بدی
کارت خوبه
مرسی عزیزم😍😍😍درحال برسیه ببخشید من نظراتو دیروز نتونستم جواب بدم چون برام باز نمی کرد ولی ممنون از همتون😘
قبلی چون طولانی تر بود باحال تر بود ولی خوبه باز ولی به خوبی قبلی نمیشه
آره ایندفعه کم نوشتم ولی بعدی رو جبران میکنم🙇♀️🙇♀️🙇♀️
من طاقت ندارم زود بزار که زود تایید شه🙏🏻😂😭
آره تستچی جون زودتر تایید کن😄🙏
اه لطفا بعدی رو زودتر بزار
چشم مرسی که نظر دادی😊