اینم پارت ششم امیدوارم خوشتون بیاد
(از زبون یو سونگ) دیشب که رسیدم خونه مامانم خواب بود و مثل همیشه بابام نبود. یه راست رفتم تو اتاقم همین که وارد اتاقم شدم خانم یو:خوشحالم سالمی برگشتم باور نمیشد ، این ، این ، این اینجا چیکار میکنه یوسونگ:تو اینجا چیکار میکنی خانم یو:اوا بعد ۲ سال همو دیدیم اینجوری احوال پرسی میکنی یوسونگ:پرسیدم اینجا چیکار میکنی ، ایندفعه چی میخوای خانم یو:من هیچی ، ولی تو یه چیزی میخوای یوسونگ:من هیچی نمیخوام ، حالا از اینجا برو بیرون خانم یو:چرا میخوای یوسونگ:من بهتر از دل خودم خبر دارم خانم یو:باشه ولی بدون جون دختری که دوسش داری در خطره ، من رفتم ولی خودت خواستی یوسونگ:صبرکن ، جون دختری که دوسش دارم سویون (خانم یو) با لبخندی برگشت و گفت سویون:بمونم یا برم یوسونگ:بمون و حرفتو بزن سویون:باشه ، کجا بودم اها (دختری که دوسش داری الآن جاش امنه ولی نه خیلی زود به مرگ دردناک و بدی دچار میشه که هیچکس نمیتونه کمکش کنه) سویون:این حرفای یوسونگ:صبر کن ،یعنی میگی سویون:درسته ، اون شخص برگشته ، کسی که همیشه دیواری بین تو و موفقیت بود ، به هرحال مواظب باش چون امکان قبل تو به موفقیتش برسه ، خب من دیگه میرم یوسونگ:صبر مثل همیشه یکدفعه غیبش زد. و تنها اون دود قرمز همیشگی باقی مونده بود. نمیدونم چی درسته فقط باید اینبار نابودش کنم تا اون نابودم نکرده مشکل اینجاست نه اون منو میشناسا ، نه من اونو رفتم تو تختم و بعد تکرار اتفاقات اونروز خوابیدم
از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم اااااااااااااااااااا یکدفعه جلوی دهن خودمو گرفتم ساعت ۵ بعدازظهر بود باورم نمیشد ۵ بعدازظهر دیدم در اتاق پسره باز شد ، سریع دراز کشیدم رو مبل که مثلا خوابم یونگی:هی دختر پاشو صبحونه رو درست کن . از رو مبل بلند شدم سولهی:هه ، پسره هنوز خوابه صبحونه فکر کرده ساعت ۸ صبحه دوباره دراز کشیدم یونگی:نمیخوای بلندشی سولهی:نه نمیخوام یونگی:تو که بیداری سولهی:خب باشم یونگی:خیلی رو داری بلند شدم(یعنی نشستم رو مبل) سولهی:وا تو منو بزور آوردی من که نخواستم برا همین هرکار بخوام میکنم یونگی:دختره پرووو ، بیا در حق یه دختر خوبی کن اینه جوابش به جای تشکر سولهی:من که دیشب تشکرمو کردم اگه دوست نداری ، میتونم همین الآن برم یونگی:آره ، پاشو برو سولهی:از تو نظر نخواستم ، معلومه میرم ، تو نمیگفتی هم میرفتم از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت ساکم مسواکم رو برداشتم و رفتم تو سرویس بهداشتی یکدونه زدم به کلم و به خودم گفتم (دختره احمق ، مرض داری یه صبحونه بود خب ، درست میکردی دیگه ، واقعا فازت از این دعوا چی بود ، الآن کدوم قبرستون میخوای بری) بعد کلی دعوا با خودم صورتمو شستم و مسواکم رو زدم و رفتم بیرون دیدم پسره پتو و بالشتم رو گذاشته تو ساکم خودش نشسته رو مبل یونگی:خب وسیله نداشتی ولی من جمعشون کردم حالا لباساتو بپوش و برو سولهی:میگم یونگی:نگو ، هرچی خواستی گفتی ، نگفتی ؟! سولهی:نه نگفتم حالا گوش کن یونگی:خب بگو رفتم و مبل روبه روش نشستم سولهی:ببین هنوز عصبانیت دیشب رو داشتم برای همین اونجوری صحبت کردم میشه همینجا بمونم یونگی:آره سولهی:واقعا یونگی:فقط سولهی:فقط چی یونگی:فقط پاشو یه چیزی درست کن من تقریبا ۲۴ ساعته هیچی نخوردم دارم از گشنگی میمیرم سولهی:باشه تو دلم به خودم گفتم (آدمی ندیده بودم با یه غذا آدم دیگه ای رو ببخشه) یه لبخند زد و با دست اشاره کرد که برم
(چند دقیقه بعد) سولهی:غذا حاضره یونگی:بوی خوبی میده ، شکلشم خوبه ، خدا کنه مزشم خوب باشه یه لقمه از غذا گرفت و گذاشت تو دهنش یونگی:همممممممم ، ناهار واقعا خوشمزه است سولهی:به این نمیشه گفت ناهار یونگی:پس چی شام ، اگه شامه نمیخورم نگهدار دیرتر بخورم سولهی:نه شام نه ، پیش غذای قبل شام یونگی:هر چی که هست خیلی خوشمزه است. سولهی:خب یونگی:خب چی سولهی:خب حالا میشه تو اون اتاق خالیه یونگی:نه سولهی:اصلا میدونی چی میخوام بگم یونگی:آره میدونم سولهی:چی میخوام بگم همونجوری که غذا هم میخورد گفت یونگی:میخوای بگی اون اتاق رو برات پر کنم یعنی وسایلش رو برات بخرم سولهی:نه یونگی:اشتباه گفتم سولهی:آره یونگی:پس چی میخوای بگی سولهی:میشه اون اتاق رو برام تمیز کنی یونگی:تمیز کنم سولهی:آره ، تا اونموقع منم میرم وسایل اضافیم رو میارم یونگی:صبر کن یه سوال سولهی:بپرس یونگی:تا کی قراره اینجا بمونی سولهی:تا وقتی بتونم یه خونه بگیرم یونگی:نه سولهی:چی (نه) یونگی:من آوردمت اینجا پس هر وقت من بخوام از اینجا میری سولهی:نمیخوام یونگی:چی نمیخوای سولهی:آره نمیخوام ، ببین اگه بخوای هر لحظه اینکه آودریم اینجا رو بکوبونی تو سرم همین الآن یونگی:همین الآن سولهی:همین الآن بلند میشم از اینجا میرم یونگی:خودت میدونی ، دوست داری برو ، دوست نداری نرو ولی این آخرین باریه که اجازه ی تصمیم گیری داری ، یعنی اگه بری دیگه نمیتونی برگردی و اگه بمونی دیگه نمیتونی بری ۱ ساعت وقت داری فکر کنی بعد دوباره یه لقمه غذا گرفت و گذاشت تو دهنش من که هم عصبی بودم هم نگران از پشت میز بلند شدم و از آشپزخونه رفتم بیرون یونگی:من که میگم میمونه🙂 رفتم تو اتاق لباسم رو عوض کردم ، اومدم بیرون کیفم رو برداشتم ، در خونه رو باز کردم که یونگی:تصمیم داری بری سولهی:نه یونگی:پس کجا میری سولهی:میرم بیرون یکم فکر کنم گفتی ۱ ساعت وقت دارم یونگی:یک دقیقه صبر کن سولهی:چرا یونگی:صبر کن
بعد رفت تو اتاقش و با یه چتر اومد بیرون ، اومد جلوی در و چتر رو گرفت جلوم یونگی:بگیرش ، بیرون هنوز بارون میاد سولهی:نمیخوام یونگی:چرا سولهی:من بارون رو دوست دارم یونگی:ولی اگه سرما بخوری سولهی:میدونم اگه بخوام بمونم کاری نمیتونم بکنم ، تو نگران کارا نباش اگه بخوام بمونم خودم همشو انجام میدم ، من رفتم ، فعلا یونگی:باشه ، خداحافظ ، مراقب خودت باش دوباره برای چند ثانیه سرجام وایستادم بعد حرکت کردم رفتم از در حیاط هم بیرون رفتم بارون خیلی شدید بود ولی دوسش داشتم همینطور که زیر بارون قدم میزدم به حرفای پسره هم فکر میکردم با خودم گفتم (خب دختر چیکار کنیم ، اگه نمونی و بخوای بری باید هر روز یکجا باشی ولی اگه بمونی همچین ضرر هم نمیکنی ، والا دردت چیه بشین تو خونه هر کاری میگه بکن کنارش راحتم زندگی کن ، درسته حالا برگرد و بهش بگو میخوای بمونی) سرجام وایستادم و دور زدم چند قدم که به طرف خونه برداشتم دوباره به سمت قبلی رفتم (یکم گیج کننده شد) (آخه دختر روت میشه بهش بگی ، آره چرا که نشه) همینجوری هی با خودم جر و بحث میکردم و عقب جلو میرفتم یکدفعه تلفنم زنگ خورد یونگی:کجایی پس سولهی:چرا یونگی:تقریبا ۱ ساعت شده سولهی:خب حالا هنوز که ۱ ساعت نشده وقتی یک ساعت شد میام بهت میگم حالا قطع کن یونگی:باشه ، مواظب باش صدای بیق ، بیق قطعی تلفن اومد سولهی:هه ، زنگ میزنه آمار بگیره ، نگو از خداشه برگردم ، خب حالا چیکار کنیم دختر
(چند دقیقه بعد) دم در خونه بودم ، زنگ رو زدم ، در که باز شد یه نفس عمیق کشیدم سولهی:بیام تو یونگی:اول سلام بعدا کلام ، بیا رفتم تو و یک راست رفتم تو حموم در حموم باز بود یونگی:چرا اومدی تو حموم سولهی:نمیبینی ، خیسم ، شبیه موش آب کشیده 🐀🐀💧💧 یونگی:خب سولهی:خب میشه کیف و کتم رو بگیری و بری یونگی:چی سولهی:وسایلم رو لطفا از دستم بگیر و برو یونگی:چرا برم سولهی:میخوام حموم کنم یونگی:خب بکن سولهی:اوا خب باید بری که در و ببندم و حموم کنم یونگی:اها ، ببخشید هواسم نبود سولهی:خب الآن که گفتم برو یونگی:وسایلت رو بده تا برم کتم رو در آوردم و با کیفم دادم بهش سولهی:فقط بیزحمت اون کت رو بنداز یه جا خشک بشه یونگی:باشه داشت میرفت که سولهی:یه چیز دیگه بیزحمت از تو اون ساک یه حوله هست اونم بیار یونگی:باشه دوباره داشت میرفت که سولهی:اها و یه چیز دیگه یونگی:باز چیه سولهی:بیزحمت اون چمدون ها و ساک هارو بزار جلوی در اون اتاق خالیه یونگی:باشه ، دیگه چیزی نیست سولهی:نه ، مرسی یونگی:باشه صبر کن تا حولت رو بیارم سولهی:باشه رفت کیف و کتم رو گذاشت رو میز و رفت از تو ساکم حولم رو آورد سولهی:مرسی درو بستم و دوش رو باز کردم یونگی:ایشششش ، چه دختریه مثلا قرار بود اون کار هارو انجام بده بعد به من کار میده کتش رو برداشتم روی بخاری کنار حال انداختم چمدون و ساکشم گذاشتم جلوی در اتاق رفتم روی مبل نشستم و تلویزیون رو روشن کردم داشتم فیلم نگاه میکردم که ...
دیرینگ ، دیرینگ صدای زنگ اومد یکم که دقت کرد دید صدا از کیف سولهی میاد خم شد و کیف رو از رو میز برداشت زیپ کیف رو باز کرد و از توش گوشی رو در آورد اسم روش رو که خوند اول تعجب کرد بعد عصبی شد همون موقع سولهی از حموم بیرون اومد وقتی گوشی رو تو دست یونگی دید تعجب کرد و پرسید سولهی:چرا گوشیه من دست توئه یونگی:یکی بهت زنگ زده سولهی:کی یونگی:یو سونگ ، اینجا اینجوری نوشته سولهی:جواب که ندادی یونگی:نه ، خودش قطع کرد رفت طرف مبل و گوشی رو از یونگی گرفتم به یوسونگ زنگ زدم و سولهی:الو یوسونگ:الو سولهی چرا جواب ندادی سولهی:ببخشید حموم بودم یوسونگ:باشه سولهی:کاری داشتی یوسونگ:آره کارت داشتم رفتم خونتون گفتن دیگه اونجا نیستی میخواستم ببینمت بگو کجایی بیام اونجا
سولهی:راستش ، بیا پارک یوسونگ:پارک سولهی:آره بیا پارک نزدیک خونمون یوسونگ:هوا سرده ، بگو کجایی من بیام اونجا سولهی:نه ، بیا همون پارک من ۲۰ دقیقه دیگه اونجام یوسونگ:باشه ، میبینمت فعلا سولهی:خداحافظ گوشی رو قطع کردم و رفتم از توی یکی از چمدون ها لباس بگیرم. یونگی:اینکه بهت زنگ زد کی بود سولهی:چیکار داری یونگی:همینجوری کنجکاوم سولهی:کنجکاو نباش یونگی:الآن واقعا میخوای بری بیرون سولهی:آره ، چرا اجازه ندارم یونگی:اولا هنوز نگفتی میخوای اینجا بمونی یا نه دوما تازه از حموم اومدی بیرون سوما بیرون هنوز بارون میاد چهارما بگو کی بود لباس هارو از تو چمدون در آوردم و رفتم تو اتاق و در و بستم یونگی هم بلند شد اومد پشت در سولهی:میشنوی یونگی:آره سولهی:اولا میخوام بمونم دوما خب که چی، سوما خب که چی ، چهارما به شما ربطی نداره یونگی:اولا خب جوابی نداره ، چه خوب که میمونی ، دوما و سوما به هم ربط داره یعنی اگه با موهای خیس بری زیر بارون بیشتر خیس میشی در نتیجه چی ، آفرین به احتمال زیاد چند روز تو خونه نمیتونی ازجات تکون بخوری ، چهارما میدونم به من ربط نداره ولی دوست دارم بدونم سولهی:اولا اینکه تو نگران نباش من به این سادگی مریض نمیشم دوما پسرخالمه در و اتاق رو باز کردم اومدم بیرون و گفتم سولهی:سوما من این چترتو برداشتم ، به هرحال من رفتم فعلا مواظب باش خداحافظ از در خونه که رفتم بیرون یه نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم (فقط خداکنه واقعنی سرما نخورم اونم با این موهای خیس) (از زبون یونگی) بعد رفتن سولهی یکم با خودم فکر کردم یو سونگ ، پسرخالش امکان نداره واقعا باورم نمیشه یعنی بعد با یه صدای بلند و عصبانی گفتم بیا بیرون
(از زبون سولهی) وقتی رسیدم پارک کسی اونجا نبود بارون هم خیلی شدید بود احساس میکردم هر لحظه چتر از شدت ضربه های بارون پاره میشه. رفتم توی یکی از آلاچیق هایی که خشک بود نشستم و منتظر شدم . تقریبا ۲۰ دقیقه نشستم خیلی سردم بود لباس گرمی پوشیده بودم ولی هم تازه از حموم اومده بودم هم هوا سرد بود. چند دقیقه بعد دیدم یو سونگ دست تکون داد بلند شدم و رفتم پیشش سولهی:سلام ، چرا آنقدر دیر کردی یوسونگ:سلام ، ببخشید خیلی ترافیک بود و بعد از اینکه تلفن و قطع کردم مامانم حالش بد شد ، مجبور شدم منتظر بمونم تا بابام بیاد سولهی:خب میزاشتی یه وقت دیگه میگفتی ببینمت یوسونگ:نه ، خیلی مهمه برای همین الآن میخاستم ببینمت سولهی:باشه ، خب بگو چیکار داشتی یوسونگ:اینجا سولهی:آره ، جا به این خوبی یوسونگ:باشه ، حداقل بیا تو ماشین سولهی:باشه رفتیم سوار ماشین شدیم سولهی:خب یوسونگ:خب چی سولهی:خب بگو یوسونگ:یه سوال سولهی:بپرس یوسونگ:ببین میخوام باهام رو راست باشی سولهی:باشه یوسونگ:الآن کجایی سولهی:تو ماشین یوسونگ:نه منظورم اینه که الآن که دیگه نمیتونی بری خونه پیش کی میمونی سولهی:یه بنده خدایی یوسونگ:گفتم روراست باش سولهی:روراستم یوسونگ:بنده خدا کیه سولهی:نمیدونم یوسونگ:یعنی چی سولهی:یعنی نمیدونم واقعا نمیشناسمش یوسونگ:بعد الآن پیششی سولهی:آره یوسونگ:چطوری به کسی که نمیشناسی اعتماد میکنی سولهی:میدونم آدم خوبیه یوسونگ:از کجا سولهی:راستش یوسونگ:راستش چی سولهی:راستش دربارش یه چیزهایی میدونم ولی کاملا نمیشناسمش یوسونگ:میشه هرچی میدونی دربارش بهم بگی سولهی:چرا با صدای تقریبا بلندی گفت یوسونگ:فقط بگو سولهی:یو سونگ تو چته یوسونگ:اه ، ببخشید فقط بگو ، مشخصات ظاهریش رو بگو سولهی:باشه ، یه پسر ، با موهای سیاه و خاکستری ، چشاشم خرمایی ، قدشم متوسطه ، خیلیم پروئه یوسونگ:اسمش ، اسمش چیه سولهی:نمیدونم یوسونگ:چی سولهی:چندبار قرار بود بگه ولی نشد که بشه ، حالا چرا میخواستی بدونی کیه یوسونگ:همینجوری ، کنجکاو بودم سولهی:چه جالب اونم کنجکاو بود دربارت بدونه یوسونگ:چی ، از کجا منو میشناخت سولهی:تلفنم زنگ خورد اول اون گرفت که بده بهم اسمتو رو شماره دید دربارت ازم پرسید یوسونگ:اها ، خب دیگه میتونیم بریم
سولهی:باشه از ماشین پیاده شدم یوسونگ:برسونمت سولهی:نه ، خودم میرم یوسونگ:باشه ، خداحافظ سولهی:مواظب باش ، خداحافظ وقتی ماشین رفت منم حرکت کردم به طرف خونه تو راه با خودم حرف میزدم(مثل همیشه) (ولی یه چیزیش بود ، نه فقط کنجکاو بود ، ولی چرا هر دو طرف درباره ی هم کنجکاو بودن ، معلومه یو سونگ بخاطر خودم ، اون پسره هم بخاطر خودش ، ولی چرا بخاطر خودش ، چمیدونم ، همینجوری الکی) رسیدم در خونه زنگ رو زدم و رفتم داخل یونگی:سلام سولهی:سلام یونگی:خوش گذشت سولهی:هم آره هم نه یونگی:چرا آره ، چرا نه سولهی:آره بخاطر اینکه ، نه بخاطر اینکه خیلی دیر کرد. یونگی:آره بخاطر چی سولهی:نگفتم چون شخصیه یونگی:باشه ، خیلی برام مهم نیست سولهی:نبایدم باشه ، میگم شام داریم یونگی:نه من شام نمیخورم منتظر بودم بیای میخوام برم جایی سولهی:کجا یونگی:نمیدونم سولهی:یعنی چی یونگی:یعنی فقط میخوام دور بزنم یکم حالم خوب شه سولهی:مگه حالت بده یونگی:به دلایلی سرم درد میکنه سولهی:باشه رفتم طرف آشپزخونه اونم رفت تو اتاقش تو دلم گفتم (برای همین میگم پروئه زورش میاد درست جواب بده) از اتاقش اومد بیرون رفت طرف در و گفت یونگی:من رفتم سولهی:به سلامت مواظب باش. یونگی:باشه ، خداحافظ اون رفت بیرون منم نشستم رو مبل و تلویزیون نگاه کردم
چند دقیقه بعد اینکه رفت تصمیم گرفتم یه چیزی درست کنم بخورم خیلی سردم بود شاید اگه یه چیز داغ بخورم یکم بهتر شم. پا شدم رفتم تو آشپزخونه ولی هر چقدر گشتم رشته پیدا نکردم رفتم لباس پوشیدم ، مغازه روبه روی ته کوچه بود (منظورم اونور خیابونه ولی در ته کوچه) سولهی:هوووووو چقدر سرده ، شدت بارون کم شده بود رفتم اونور رشته رو خریدم داشتم از خیابون رد میشدم که
(از زبون یونگی) بعد اینکه از خونه خارج شدم فقط میخواستم یه جایی برم سرم اروم شه بعد اینکه فهمیدم یوسونگ پسرخاله ی سولهی خیلی عصبی بودم اصلا باورم نمیشد. همونجوری که داشتم تو خیابون راه میرفتم به مغازه رسیدم رفتم داخل و یکم خرت و پرت خریدم اومدم بیرون . کوچه ی خونه رو به روی مغازه بود رفتم اونور رسیدم خونه دست کردم تو جیب کاپشنم ولی یونگی:اوا ، اوا ، کیف پولم کو ، آه تو مغازه جا گذاشتم برگشتم برم از مغازه بیارم سر کوچه بودم دیدم سولهی از مغازه اومد بیرون و داره میاد اینطرف که بیق ، بیق ، بیققققققق صدای بوق ماشین بلند شد و یونگی:سولهی خیلی سریع دویدم طرف سولهی فکرشم نمیکردم همچین صحنه ای رو تو این دنیا ببینم صدای بوق آمبولانس که اومد از جام بلند شدم و رفتم طرف مغازه کیف پولم رو برداشتم و رفتم طرف خونه وارد خونه که شدم با صدایی خیلی بلند داد زدم یونگی:بیا بیرون ، زود باش
(خانم یو(سویون)) سویون:باز چیشده یونگی:تو اینکار رو کردی آره سویون:کدوم کار یونگی:میدونم همه چیو میدونی پس حرف بزن تو اینکار رو کردی سویون:اگه منظورت تصادف اون دختره است آره کار من بود ولی به دستور پدرت سعی کردم آروم باشم ، یه لبخند زدم و نشستم رو مبل و گفتم یونگی:درسته ، من نمیتونم جلوی پدرم رو بگیرم ولی تو میتونی برو بهش بگو (بهش بگو دیگه هیچوقت تا وقتی من اینجام اینکار رو نکنه نه فقط با اون دختر کاری نداشته باشه به هیچکس کاری نداشته باشه بهش بگو اون دختره ایندفعه نجات پیدا میکنه و من کاری نمیکنم ولی دفعه ی بعدی اگه کاری به اون دختر یا هرکس دیگه ای داشته باشه بدونه که دیگه هیچوقت نمیبینتم.) سویون خوشحال میشم همه ی حرفم رو بدون هیچ مشکلی به پدرم و همچنین مادرم برسونی. حالا میتونی بری سویون:باشه همه چی رو بهش میگم ولی انتظار نداشته باش جون اون دختر کاملا حفظ بشه ، خیلی ها نیازش دارن تا به چیزی که میخوان برسن. من رفتم ، مواظبش باش اون حتی بیشتر از مقامت ارزشمنده. بعد اینکه سویون رفت از جام بلند شدم و رفتم بیمارستان وقتی رسیدم بیمارستان بهم گفتن حالش خیلی بد نبود و فقط خونه زیادی ازش رفته و دستش شکسته و سرش یه ضربه ی کوچیک خورده ، بعد تا اتاقی که توش بود بردنم یونگی:ممنون خانم پرستار خانم پرستار:خواهش میکنم فقط زیاد طولانی نشه. یونگی:چشم ، بازم ممنون سرشو تکون داد و رفت در و باز کردم ولی یوسونگ:تو واقعا حالت خوبه سولهی:آره گفتم که خوبم مامان یوسونگ:دختره ی سر به هوا انگار نه انگار ۲۰ سالش شده هنوز نمیتونه از خیابون رد بشه
سولهی:اولا هنوز ۲۰ سالم نشده ۴ روز دیگه مونده دوما چه ربطی داره همه حواسشون پرت میشه سوما حادثه خبر نمیکنه من چه میدونستم قراره تصادف کنم مامان یوسونگ:تتتتتتت ، چه دختر زبون درازی همونجوری که نگاشون میکردم یکدفعه یکی از پشت صدام کرد رئیس پارک:ببخشید برگشتم و از تعجب چشام باز موند با همون تعجب گفتم یونگی:بله رئیس پارک:ببخشید میخوام برم داخل یونگی:بفرمایید رئیس پارک:میخوام بفرمایم ولی جلوی در وایستادین یونگی:اه ، ببخشید بعد از جلوی در رفتم کنار تا برن داخل ، داشت درو باز میکرد که رئیس پارک:ببخشید یونگی:بله رئیس پارک:تو ، تو ، تو همون پسره نیستی که اونروز اومد جلوی در خونم و درباره ی سولهی ازم پرسید یونگی:نه رئیس پارک:درسته خودتی ، تو کی هستی یونگی:منظورتون چیه رئیس پارک:چرا اینجایی یونگی:برای ملاقات رئیس پارک:ملاقات کی یونگی:مادر رئیس پارک:مادرتون تو این اتاقه یونگی:نه رئیس پارک:پس اینجا چیکار میکردین یونگی:فکر کردم مادرم اینجاست درو که باز کردم دیدم نیست ولی اون خانمه رو تخت بغلیش برام آشنا بود میخواستم ببینم میشناسمشون یا نه و دیگه اینکه من باید برم مادرم بیرون منتظره بعد گفتن این چندتا جمله دویدم و رفتم طرف در خروجی رئیس پارک: تتتتت ، چه بد دروغ میگه اول گفت مادرم مریضه بعد میگه مادرم بیرون منتظره. به هرحال ، رفتم داخل و سلام کردم یونگی:اهههه ، خدایا فقط یادش بره
فردا شب(۲۴ ساعت بعد) مامان یوسونگ: سولهی مطمئنی نمیخوای یه روز دیگه بمونی سولهی:آره خاله جون ، فقط دستم شکسته ، من واقعا خوبم🙂🙂 مامان یوسونگ:باشه فقط مواظب باش سولهی:باشه خاله یوسونگ:مطمئنی نمیخوای تا خونه برسونمت سولهی:آره ، ۱ روز کامله تو تختم بدنم سست شده یکم راه برم خوبه یوسونگ:باشه پس فعلا سولهی:مواظب خودتون باشین ، خداحافظ تا دم در خونه راه رفتم و فکر کردم در خونه رو زدم چند دقیقه صبر کردم ولی کسی جواب نداد دوباره در زدم بازم کسی جواب نداد کیفم رو نگاه کردم ولی یادم اومد کلید ندارم از اون روز که بارون اومده بود هوا سردتر شده بودو من یک سرمای کوچیک خورده بودم (یادم رفت بگم از اون شب بارونی که از خونه انداختنش بیرون اولین روز زمستان بود❄❄) رو یکی از پله ها نشستم.
(چند ساعت بعد) تقریبا ۲ ساعت بود اونجا نشسته بودم داشتم از سرما قندیل میبستم بلند شدم برم پائین که دیدم با یه لبخند که انگار اتفاقی نیوفتاده ، گفت یونگی:سلام سولهی:سلام یونگی:چرا نرفتی داخل سولهی:کلید نداشتم یونگی:بیا داخل سولهی:منتظرم درو باز کنی یونگی:چند دقیقه است اینجایی سولهی:به دقیقه تقریبا... ۱۲۰ دقیقه یونگی:۱۲۰ دقیقه سولهی:آره یونگی:یعنی ۲ ساعت سولهی:آره درو باز کرد و اشاره کرد که برم داخل ، رفتم داخل و وسایلم رو گذاشتم رو میز سولهی:آخیشششش ، چقدر خونه خوبه یونگی:آره ، خوبه اگه سولهی:اگه چی یونگی:اگه هیچی سولهی:باشه الآن این مهم نیست یه سوال دارم بدون توجه به حرفم رفت تو اتاقش و بعد چند دقیقه اومد بیرون و نشست مبل روبه روی من یونگی:حالا بپرس سولهی:اونروز که آوردیم اینجا از کجا آدرس خونمو میدونستی یونگی:پیدا کردم سولهی:از کجا یونگی:الآن با این همه تکنولوژی پیدا کردن خونه دیگه کار نداره سولهی:درسته ، حالا یه سوال دیگه یونگی:بپرس سولهی:اسمت یونگی:اسمت چی سولهی:اسمت چیه؟ یونگی:مگه نگفتم سولهی:نه
یونگی:فکر کردم اونجا که دست دادیم بهت گفتم سولهی:نه نگفتی یونگی:اسمم یونگیه سولهی:یونگی یونگی:آره یونگی سولهی:باشه ، شام چی میخوری یونگی:شام سولهی:آره یونگی:شام هیچی سولهی:چرا یونگی:امشب من شام درست میکنم سولهی:واقعا ، وای بزرگواریتو میرسونه اگه درست کنی ، من برم لباسامو عوض کنم لباسامو برداشتم داشتم میرفتم تو اتاقش که یونگی:صبر کن برو تو اتاق خودت سولهی:درسته ، ببخشید در و اتاق و باز کردم ولی...
حرف نداشت خیلی خوب بود خسته نباشی لطفاً پارت بعدی رو زود بذار ♥️♥️