
#پارت4 رفتم همراه ملکه وارد یک راهروی تاریک شدیم 3سرباز داشتند از در مقابل محافظت میکردند ملکه ملیندا به سرباز ها دستور داد که دررو باز کنن درباز شد وارد شدیم یک اتاق بزرگ بود که انتهاش یک پایه بلند بود و روش یک در گوی مانند بود وقتی رسیدیم به پایه چیزی نبود وخالی بود ملکه ملیندا:اوه نه نههه امکان نداره گردنبند کجاستتت امکان نداره کسی تونسته باشه گردنبند رو بدزده _وای گردنبند نیست! ملکه ملیندا:ملین دنبال من بیا وبروپیش خواهرهات من باید ببینم چه اتفاقی افتاده فکرمیکنم یک جاسوس از طرف اوراکل بین سربازها داریم _ام من میتونم کمک کنم مامان وقتی گفتم مامان یا حس عجیبی داشتم چون اولین باری بود بهش میگفتم مامان ملکه ملیندا:نه دخترم توبرو پیش خواهرهات ملکه من رو کشید وبه اتاق(اتاق که نمیشه گفت چون خیلی بزرگ بود)سلطنتی برد ملکه ملیندا:گردنبند یاقوت گل رز بنفش گم شده! پدرم(فرمانروا):چیی امکان نداره گم شده باشه هینا:چطور ممکنه گم شده باشه!! ملکه ملیندا:منم نمیدونم اما حدس میزنم یک جاسوس بین سربازا هست!هینا بیا ملین رو ببربه اتاقش وبه نیلا بگو مراقبش باشه هینا:بله چشم هینا اومد سمت من و گفت:ام بانوی من بفرمایید _میشه به من نگی بانوی من؟ هینا:اما.. _لطفا هینا:باشه باشه لطفا بیا رفتم دنبال هینا وسط قصر بودیم هینا:نیلااااا نیلااااا دختری با موهای مشکی پرکلاغی وچشمانی توسی گفت:بله بله
وچشمانی توسی گفت:بله بله هینا:نیلا مواظب ملین باش نیلا:ملین؟هینننننننن دختر دریااا ام ام بانوی من ،من نیلا هستم خوشحالم از ملاقات باشما _سلام من ملین هستم،من هم خوشحالم اما یک چیزی میشه من رو رسمی صدانکنی؟ نیلا:اما شاهزاده خانم من اجازه ندارم به شما بی احترامی کنم _لطفا اگر کسی بهت گفت بگو دستور منه نیلا:ام...بله چشم....ادامه دارد🌼
امیدوارم خوشتون
اومده باشه☁️💖
خدا نگهدار☁️
☁️💖☁️🍭☁️💖☁️🍭
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)