از چشم تام .. نمیدونم چی شده تازه بهوش اومده بودم دیدم استار بالای سرمه بلند شدم و پرسیدم چی شده و چرا من اینجام من الان باید خونه باشم و یادم اومد که برای انتقام گرفتن از مارکو اومده بودم اینجا استار گفت
که میدونم برای انتقام اومدی اما شاید کار مارکو نباشه الان پیش مارکو جکی هستش بیا این دو نفر رو زیر نظر داشته باشیم و منم قبول کردم
منو و استار رفتیم پشت در اتاق مارکو تا ببینیم که اونا چی میگن سمت مارکو👇 جکی خیلی خوشحالم که اومدی ممنون مارکو اما من اومدم که یک چیزی و بهت بگم
چیه جکی بگو گوش میکنم جکی: ببین مارکو من چند روز پیش با گذشته خودم ملاقات داشتم . مارکو : خب جکی: اون بهم گفت که برم دنیای زیرین و چند نفر رو بکشم 😔 من قبول نکردم اما اون گفت اگه نکشی تمام کسایی که دوستشون داری کشته میشن از جمله تو 😢
من مجبورانه قبول کردم . و اون گفت که اون دو نفر پدر و مادر پرنس تام هستن. من پدر و مادرش رو کشتم . من هنوز پرنس تام رو نمیشناسم و میترسم بیاد و ازم انتقام بگیره😓
مارکو: جکی منو استار پرنس تام رو میشناسیم اون الان خیلی عصبانیه ولی کمکت میکنم جکی :ممنون از چشم استار : ما تمام حرفهای جکی و مارکو رو شنیدیم تام از شدت عصبانیت آتیش گرفته بود و ناگهان در رو با لگد باز کرد
امید وارم که خوشتون بیاد😁😁🖤❤️
نظرات بازدیدکنندگان (2)