اینم پارت پنجم امیدوارم خوشتون بیاد
فکر میکنم رئیس بتونه کمکم کنه از اتوبوس پیاده شدم بقیش رو تا خونه ی رئیس دویدم
(چند دقیقه بعد) سولهی:رئیس تو رو خدا همین یه بار رئیس پارک:نه سولهی زیاد اصرار نکن اصلا مگه نگفته تنها برو مگه نگفت اگه به کسی بگی دیگه نمیبینیشون ، پس چرا اینجایی میدونی ساعت چنده تو ۲۰ دقیقه دیگه باید اونجا باشی فقط تا خود اونجا ۳۰ دقیقه راهه سولهی:رئیس من نمیتونم تنها برم اگه بلایی سرشون بیاره چی رئیس پارک:اگه به تو هم خبر داده یعنی یه راه نجات هستش که اونم خود تویی سولهی:رئیس رئیس پارک:رئیس بی رئیس حالا زود برو اونجا که باید بری سولهی:رئیس رئیس پارک:اهه برو بعد از کلی اصرار من و انکار اون بالاخره قبول کردم تنها برم سولهی:باشه بعدا میبینمتون رئیس پارک:صبر کن بعد رفت داخل و برگشت رئیس پارک:با ماشین من برو سولهی:واقعا رئیس پارک:آره فقط مواظبش باش تازه ۱ هفته اس خریدمش سولهی:باشه مواظبش هستم ، شما هم مواظب خودتون باشید رئیس پارک:باشه مواظبش باشی سولهی:خیله خوب خداحافظ رئیس پارک:خداحافظ موا سولهی:باشه باشه خداحافظ سوار ماشین شدم و تا جایی که میتونستم سرعت گرفتم که به موقع برسم
یونا: مامان چجوری میخای ارثیشو ازش بگیری مامان:خودت میبینی آقای چوی: خانم پارک همه چی آماده اس مامان:خوبه زنگ بزن سولهی آقای چوی: باشه
(از زبون مامانم) بعد اینکه از خونه رفتم بیرون یادم اومد به جای کلی دردسر میتونم با یه تماس همه چیز رو مال خودم کنم بیشترین دلیلی که میخاستم ارثیه ی دختره رو ازش بگیرم رو به هیچکس نگفته بودم بعد گوشیم رو در آوردم زنگ زدم یکی از دوست های قدیمیم که خیلی بهم مدیون بود خانم سو:الو سلام آقای چوی آقای چوی: سلام خانم سو(مامان یونا) چه خبر شده خانم سو:هیچی هم گفتم خبرتون رو بگیرم هم اینکه کاری باهاتون داشتم آقای چوی:بفرمایید خانم سو خانم سو:پشت تلفن نمیشه یه آدرس بهتون میدم بیاین اونجا آقای چوی:چشم خانم سو ، میبینمتون ، خداحافظ
وقتی رسیدم به محل ملاقات هیچکس اونجا نبود با خودم گفتم (احمق ، خب معلومه کسی نیست) {محل ملاقات خارج از شهر بود یه جای خیلی دور و خراب پیش چند تا انباریه خراب} یکدفعه یه صدایی شنیدم چون تو خودم بودم دوباره عین کانگورو پریدم آقای چوی:خب میبینم برای نجاتشون هرکاری میکنی حتی تا اینجا هم میای اونم تنها سولهی:مامان و خواهرم کجان آقای چوی:همینجوری ولشون کنم ، پس برای چی گرفتمشون ، برای بازی ، اول بزار معامله کنیم سولهی:نمیخواهم ، اگه همین الآن نگی کجان زنگ میزنم پلیس آقای چوی:پلیس ، دختر احمقی هستی سولهی:چی احمق ، بعد که رفتی زندان بعد بهم بگو احمق خواستم زنگ تماس رو بزنم که دوباره چشمام اندازه ی دو تا توپ گنده شد سولهی:یو ، یوسونگ درسته اگه میخای این یکی رو از دست ندی تلفنتو بزار کنار آقاهه یه چاقو زیر گلوی یونگ سو گذاشته بود تازه چاقوش خیلی تیز به نظر میومد تازه هی داشت بیشتر فشار میاورد یکدفعه چند قطره خون از گلوش ریخت دیگه گریم گرفته بود با صدایی بغض داری گفتم بسه لطفا بس کن خواهش میکنم بعد گوشیم رو خاموش کردم و گذاشتم تو کیفم سولهی:ببین دیگه هیچی ندارم لطفا ولش کن آقای چوی:خب سولهی:خب ، اها هرکاری هم بگی میکنم لطفا ولش کن یکدفعه پرتش کرد یه کنار داشتم میرفتم طرفش آقای چوی:سرجات وایستا بعد اینکه کاری که گفتم رو کردی برش دار و برو سولهی:باشه ، چیکار باید بکنم آقای چوی:فقط این کاغذ ها رو امضاء کن سولهی:کاغذ های چی
(از زبون یونگی) بعد از اینکه دختره رفت به کلی تو اون خونه ی تنها حوصلم سر رفته بود داشتم از تنهایی منفجر میشدم تصمیم گرفتم یه کاری کنم پا شدم لباس پوشیدم و رفتم بیرون تصمیم گرفتم برم خونه ی رئیس دختره خانم پارک(رئیس پارک): صبر کن دارم میام خانم پارک درو باز کرد و گفت خانم پارک:شما کی هستین یونگی:سلام خانم پارک:سلام یونگی:ببخشید میشه یه سوال بپرسم خانم پارک:اول بگین کی هستین یونگی:من دوست سولهی خانم پارک:دوست سولهی ، تا اونجا که میدونم سولهی دوستی نداره که من نشناسم یونگی:پس از اونجا که نمیدونین من دوستشم خانم پارک:چی میخواین یونگی:میدونین سولهی کجاست؟ راستش من خونشونم رفتم ولی کسی جواب نداد ، با خودم گفتم شاید شما بدونین کجاست ؟ خانم پارک:با خودت اشتباه گفتی ، نمیدونم کجاست؟ بعد رفت داخل و سریع درو بست یونگی:وا چرا آنقدر عصبانی بود
(برمیگردیم به محلی که سولهی بود) سولهی:اینا چیه که باید امضاء کنم آقای چوی:به تو ربطی نداره فقط امضاشون کن سولهی:خب باید بدونم چین آقای چوی:میگم کاریت نباشه فقط امضاشون کن ، عجله کن وقت نداریم سولهی:چرا وقت ندارین آقای چوی:چون هر لحظه امکان همکارام یه بلایی سر خانوادت بیارن بعد یکدفعه یه آدم گنده اومد و یو سونگ رو با خودش برد سولهی:اونو کجا میبرین ، نمیبینین داره ازش خون میره آقای چوی:مگه اونم جزء اعضای خانوادت نیست با عصبانیت بلند شدم رفتم طرف اون آقاهه که اونجا بود و کاغذارو ازش گرفتم یه خودکار روی اونا بود برداشتم و امضاش کردم بعد ورق ها رو دادم بهش سولهی:حالا ولشون کن یکدفعه یه صدایی از پشت سرم شنیدم ، برگشتم دیدم مامانم و یونا ان خانم سو(مامانت):آفرین ، آفرین
سولهی:مامان خانم سو:به من نگو مامان سولهی:مامان حالت خوبه دویدم طرفشون و رفتم تو بغل مامانم از تو بغلش کشیدتم بیرون و رفت طرف آقاهه که اونجا بود خانم سو:کارت خوب بود آقای چوی آنقدر از دیدن مامان و یونا خوشحال بودم که اصلا هواسم به هیچ چیز نبود ولی یکدفعه گریم گرفت هنوز باورم نمیشد چه اتفاقی افتاد یعنی مامانم به خاطر چند تا ورقه اینکارهارو کرد. دیدم یو سونگ رو هم آوردن بیرون هنوز از گردنش خون میومد یونا:مامان مگه نگفتی کاری باهاش ندارین این چرا اینجوری شده داشت میرفت طرفش که مامانم دستشو گرفت و کشید طرف ماشینی که کنار ماشین رئیسم بود و حرکت کردند با اینکه خیلی گیج بودم ولی بلند شدم رفتم پیش یو سونگ سولهی:یو سونگ ، یو سونگ پاشو
(۱ ساعت بعد) سولهی:مطمئنی حالت خوبه یو سونگ: آره سولهی:یعنی نمیخوای حداقل یه روز بیمارستان بمونی یو سونگ: نیازی نیست ، تو چی حالت خوبه سولهی:من خوبم یوسونگ:امشب میخوای کجا بمونی سولهی:میرم خونه یوسونگ:مشکلی نداری سولهی:با چی ، با دروغی که گفتن یا با کاری که کردن یوسونگ:هر دوش یکیه سولهی:نه اگه بهم میگفتن چی میخوان بهشون میدادم حداقل بیشترشو یوسونگ:الآن میدونی اون ارثیه شامل چه چیزهایی میشد سولهی:مهم نیست یوسونگ:چرا مهمه سولهی:نه نیست همینکه حاله همه خوبه بسه یوسونگ:پس خودت چی شاید از بیرون خوب باشی ولی از درون خوب نیستی سولهی:گفتم که خوبم من دیگه میرم مواظب خودت باش یوسونگ:باشه ، خداحافظ رفتم سوار ماشین شدم ، حرکت کردم که برم ماشین رئیس رو برگردونم ساعت نگاه کردم ساعت نزدیک ساعت ۴ صبح بود ماشین رو روشن کردم
خانم پارک: کیه سولهی:منم رئیس خانم پارک:منم کیه سولهی:رئیس سولهیم خانم پارک:سولهی کیه سولهی:درو باز کن در رو باز کرد چشاش بسته بود رفتم داخل درو بستم و رئیس رو بردم نشوندم رو مبل رفتم یه لیوان قهوه درست کردم دادم بخوره وقتی خورد یکم سرحال اومد خانم پارک: تو اینجا چیکار میکنی ، چجوری اومدی داخل سولهی:سلام رئیس خودت درو باز کردی خانم پارک:اینجا چیکار میکنی سولهی:اومدم ماشینو برگردونم خانم پارک:ماشینم کجاست سولهی:تو پارکینگ خانم پارک:سالمه سولهی:آره خانم پارک:خب چی شد خانوادت چطورن سولهی:الآن وقتش نیست فردا بهت میگم خانم پارک:باشه سولهی:من برم خانم پارک:مرض داشتی بهم قهوه دادی الآن چجوری بخوابم سولهی:تو برو دراز بکش خوابت میبره ، مواظب خودت و بچه هات باش رئیس خداحافظ خانم پارک:خداحافظ درم پشت سرت ببند سولهی:باشه برو بخواب خداحافظ وقتی از خونه ی رئیس اومدم بیرون تا خود ایستگاه اتوبوس تو فکر بودم (چطور تونستن اینکار رو بکنن حتی جون خانوادشون رو به خطر انداختن بخاطر چند میلیارد پول)
(1 ساعت پیش) سولهی:ببخشید آقای دکتر حالش خوبه دکتر هون: بله فقط یه خراش سطحیه سولهی:مرسی ، یو سونگ آقای دکتر گفت حالت خوبه یو سونگ: میدونم سولهی:چه ریلکس اگه بلایی سرت میومد چی یوسونگ:حالا که نیومد سولهی:راستی تو اونجا چیکار میکردی یوسونگ:مهم نیست سولهی:چرا مهمه هم اینکه تو اونجا چیکار میکردی هم اینکه اون ورقه ها چی بودن یوسونگ:خاله منو آورد اونجا سولهی:مامانم ، چرا یوسونگ:به خاطر اون ورقه ها سولهی:حالا اون ورقه ها چین که آنقدر مهمن یوسونگ:ارثیه سولهی:ارثیه ی چی یوسونگ:ارثیه ی تو ، مگه بهت نگفتن سولهی:نه ارثیه ی چی مگه تمام ارثیه ی من اون خونه و چند تا تیکه طلا نبود یوسونگ:نه ، تقریبا ۸میلیارد دلار ، شایدم بیشتر فقط ارثیه ی مادرت بود سولهی:۸ میلیارد دلار 🤯، بعد اون ورقه که امضاء کردم چی بود یوسونگ:واگذاری ارثیه به خالت سولهی:یعنی تمام ارثیه ی مادرم واگذار شد به خاله یوسونگ:آره سولهی:تو چی یوسونگ:من چی سولهی:تو اون وسط چیکاره بودی یوسونگ:خاله به من زنگ زد و نشونی یه جا رو داد گفت تو اونجا منتظری که درباره ی ارثیت باهات صحبت کنم سولهی:اشکال نداره یوسونگ:چی اشکال نداره سولهی:اینکه ارثیمو واگذار کردم یوسونگ:اصلا میدونی اون ارثیه شامل چه چیزهایی میشد سولهی:نه ولی برام مهم نیست یوسونگ:باید باشه تمام زحمات مادر و پدرت توی اون سال ها که زنده بودند ، تمام درد هایی که توی اون سال ها کشیدند و تمام امیدی که توی اون سال ها بخاطر شادی تو هدر دادند ، اصلا باورم نمیشه به همین سادگی بگی 《مهم نیست》 سولهی:یو سونگ تو چته یوسونگ:من چیزیم نیست فقط عصبانیم سولهی:نباش همیشه یه راه برای برگردوندن همه چیز است یوسونگ:باشه من میخوام برم خونه میتونی برسونیم سولهی:نمیخوای امشبو اینجا بمونی یوسونگ:نه فردا کلی کار دارم سولهی:متاسفم نمیتونم برسونمت یوسونگ:اشکال نداره
دم در خونه بودم درو زدم یونا درو باز کرد یونا:تو اینجا چیکار میکنی سولهی:اومدم خونه مامان(خانم سو):یونا کیه یونا:سولهی مامان:چی دیدم مامانم اومد دم در مامان:اینجا چی میخوای سولهی:اومدم خونه مامان:خونه ، کدوم خونه سولهی:خونمون مامان:خونمون ، اینجا دیگه خونه ی تو نیست یونا برو بیارشون یونا رفت و با ۲ تا چمدون بزرگ و یک ساک دستی برگشت مامان:هر چی تو این خونه داشتی رو جمع کردیم حالا وسایلت رو بردار برو سولهی:کجا برم من که جایی ندارم مامان:هر جا دوست داری به من ربطی نداره سولهی:مامان لطفا مامان:دیگه به من نگو مامان من دختری به جز یونا ندارم سولهی:چرا اینکار رو میکنی تو که تمام ارثیمو گرفتی خب بذار اینجا بمونم مامان:چون دوست دارم از خونم بندازمت بیرون فهمیدی حالا برو چمدون ها و ساک دستی رو انداخت بیرون و درو بست رفتم طرف در ولی هر چقدر درو زدم کسی درو باز نکرد ، نشستم رو زمین دوباره گریم گرفت از همون موقع بارون هم اومد ولی یکدفعه یه صدایی شنیدم یونگی:اشکال نداره ، همه چیز درست میشه سرمو بلندکردم ، خودش بود کسی که اصلا فکر نمیکردم این لحظه ببینمش
سولهی:تو اینجا چیکار میکنی یونگی:من هیچکار فقط اومدم کمک یه دختر که خیلی نیاز به کمک داره دستشو دراز کرد سمتم یونگی:پاشو همینجور داشتم نگاش میکردم ، آفتاب هم کمکم داشت در میومد ، از اونطرف بارون هم میومد یونگی:میخوای همینجور فقط نگاه کنی ، نمیخوای پاشی نمیدونم چرا ولی انگار بهش اعتماد داشتم دستشو گرفتم و از جام بلند شدم یونگی:خب الآن میخوای کجا بری منظورم اینه جایی داری بری سولهی:جایی ندارم ولی میتونم چند روز خونه خالم بمونم ، چند روزم پیش رئیس ، چند روزم پیش یکی از دوستام ولی نمیدونم بعدش کجا برم یونگی:من چی سولهی:تو چی یونگی:من تنهام ، از تنهایی هم بدم میاد خبلی هم تنبلم ، حوصلمم تنهایی سر میره سولهی:خب یونگی:خب چرا نمیای یه مدت پیش من بمونی سولهی:چی یونگی:یه مدت بیا پیش من سولهی:نمیخوام یونگی:چرا سولهی:چرا نداره ، دلیلش خیلی واضحه یونگی:چی ، دلیلش چیه سولهی:تو یونگی:دلیلش منم سولهی:آره یونگی:مگه من چمه سولهی:تو که چیزیت نیست من یونگی:تو چی سولهی:من نمیتونم بیام یونگی:چرا سولهی:چون یونگی:چون چی سولهی:چون دوست ندارم یونگی:چرا سولهی:ولم کن ، هی سوال پیچم میکنی ، ممنون ولی نمیتونم بیام یونگی:منم معذرت میخوام ولی نمیتونم بزارم بری سولهی:چی ساکم رو انداخت رو دوشش ، چمدونام رو هم گرفت دستش ، رفت سر کوچه و برگشت یکدفعه دستم رو گرفت کشیدتم سر کوچه سوار یه تاکسی شدیم سولهی:من نمیخواهم بیام یونگی:باید بخوای سولهی:خب نمیخوام یونگی:خب نخا ، من که ازت نظر نخواستم فقط بهت گفتم که شاید خودت بخوای بیای ولی نخواستی برای همین خودم آوردمت .🙂برگشت و از پنجره به بیرون نگاه کرد من که هنوز باور نمیشد چی شده سرمو پائین کردم و دوباره گریم گرفت سرشو برگردوند و نگام کرد (بدون اینکه متوجه بشم) همون موقع سرمو بلند کردم که اونم سرشو برگردوند سولهی:نمیشه یونگی:نه سولهی:اصلا گذاشتی حرف بزنم یونگی:میدونم چی میخوای بگی ولی دیر شده سولهی:چرا دیر شده یونگی:چون رسیدیم همون موقع تاکسی نگه داشت یونگی:مرسی آقا پیاده شدیم ، نگام کرد یونگی:بریم من هنوز به جلو نگاه میکردم گفتم سولهی:من نمیخوام بیام یونگی:دیگه دیره هوا روشن شده و تو ۱ ساعت دیگه باید بری سرکارت سولهی:خب بزار میرم پیش رئیسم یونگی:نمیشه با حالت ناله مانندی گفتم سولهی:چرا گفت یونگی:چون رئیست هم شوهر داره هم بچه داره سولهی:تو از کجا میدونی بریم داخل بهت میگم
با اون حرکت وسایل منم با خودش برد من یه نگاه به جلو کردم یه نگاه به پشت نمیدونستم چیکار کنم خونه یو سونگ که نمیتونستم برم ، خونه رئیسم نمیتونم برم ، خونه خودمونم نمیتونم برم ، فقط میمونه اینجا و خونه ی ، اه ، بیخیال مجبورم برم یونگی:هی دختر نمیخوای بیای سولهی:چرا دارم میام یه لبخند با تعجب زد منم دویدم رفتم کنارش (البته نه خیلی تند معمولی تر دویدم) سولهی:یکی از چمدون هارو بده من یونگی:نمیخواد سولهی:باشه بیا بریم یونگی:باشه رسیدم در خونه و رفتیم داخل وسایل رو گذاشت کنار در و نشست رو مبل یونگی:تا حالا تو عمرم هیچی بلند نکرده بودم منم کیفم رو گذاشتم رو میز نشستم مبل رو به روش سولهی:واقعا تا حالا وسیله بلند نکرده بودی یونگی:آره بلند نکرده بودم ، ای کمرم ، ای دستم ، ای شونم سولهی:واه ، واه انگار نه انگار یه مردی ، چقدر نازک نارنجی یونگی:باشه تو قوی من که دیگه نمیتونم تکون بخورم سولهی:خب تکون نخور یونگی:اوا مجانی اومدی اینجا ، زبونتم دراز سولهی:مگه من خواستم ، در ضمن مگه چی گفتم زبونم درازه یونگی:ببین همینه دیگه ، بیا لطف کن ، خواستم هی اینور و اونو نچرخی به جا دستت درد نکنه است ، سولهی:باشه مرسی ، حالا خوبه یونگی:نه سولهی:دیگه چی یونگی:پاشو غذا درست کن من شامم هیچی نخوردم سولهی:مگه من نوکرتم ، در ضمن مگه به من ربط داره شام نخوردی یونگی:بله که به تو ربط داره سولهی:منظورت چیه بعد تعریف کرد که تمام مدت از ساعت ۱۲ تا ۵ صبح پشت در خونمون منتظرم بود سولهی:چرا یونگی:چی چرا سولهی:چرا منتظرم بودی یونگی:خب سولهی:خب چی یونگی:خب کارت داشتم سولهی:چیکار یونگی:الآن وقتش نیست سولهی:منظورت چیه یونگی:ساعت رو نگاه کن ساعت رو نگاه کردم ۳۰ دقیقه دیگه باید میرفتم سرکار سولهی:اصلا حال ندارم برم سرکار یونگی:خب نرو سولهی:چه راحت یونگی:خب حرفه دیگه ، حرف که با عمل برابر نیست سولهی:درسته دیدینگ ، دیدینگ یونگی:صدای چیه سولهی:موبایلم یونگی:خب جواب بده گوشی رو روشن کردم ، یه پیام از طرف رئیسم بود ، پیام که نه یه ویس بود رئیس پارک:(هی دختر فکر کنم هنوز نخوابیدی حالا مهم نیست خوابیدی یا نه امروز کار تعطیله، من خسته ام نمیرم برا همین تمروز تعطیله ، حالا اگه بیداری برو بخواب 😴🤤😏) دیگه از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم. بلند شدم رفتم ساک دستیمو باز کردم بالشت و پتومو از توش در آوردم و رفتم طرف مبل بالشت و انداختم رو مبل و دراز کشیدم بعد پتو رو کشیدم رو خودم البته تا نصفه یونگی:چیکار میکنی دختر سولهی:میخوابم یونگی:چرا اینجا سولهی:پس کجا یونگی:تو اتاق سولهی:کدوم اتاق ، اینجا دو تا اتاق داره یکیش برای توئه اون یکی هم خالیه خالیه یعنی فقط یه مکعب تو خالی خب رو زمین بهتره یا مبل
یونگی:بیا تو اتاق من سولهی:بعد تو کجا میخوابی یونگی:منم همونجا یکدفعه از جام بلند شدم و برگشتم طرفش و با صدای نسبتاً بلندی گفتم سولهی: چی گفتی یونگی:بابا تو دیوونه ای ، منظورم این بود که من رو زمین میخوابم تو رو تخت باز با همون صدای بلند گفتم سولهی:خب زودتر میگفتی که منم از جام بلند نشم یونگی:مگه تو گذاشتی ، همین گفتم بلند شدی و شروع کردی داد و بیداد من که از مغز و افکار خودم خجالت کشیده بودم لپام قرمز شدن☺ یونگی:حالا پاشو برو تو اتاق من میام رو مبل سولهی:نمیخوام یونگی:چرا سولهی:من مبل رو بیشتر دوست دارم امروز رو اینجا میخوابم ، صبح میرم تو اتاق ، حالا هم برو بگیر بخواب و بزار ما هم بخوابیم بعد دوباره دراز کشیدم رو مبل و پتو رو تا نصفه کشیدم رو خودم اومد طرفم رو به روم نشست دیدم رو به رومه سولهی:چ ، چ ، چیه یونگی:هیچی سولهی:پس چرا اینجوری اینجا نشستی یونگی:همینجوری بعد بلند و پتو رو تا آخر کشید روم یونگی:حداقل اگه نمیخوای تو اتاق بخوابی درست بخواب سرما نخوری ، اگه سرما بخوری دیگه هیچکار نمیتونی بکنی اونوقت کی کارای خونه رو بکنه ، حالا هم بگیر بخواب من که هم گیج بودم ، هم عصبی ، فقط یه داد زدم و دوباره چشامو بستم داد زدنم انقدر یهویی بود و بدبخت پسره از جاش پرید اونم با صدای بلند گفت یونگی:دختره دیوونه بعد رفت طرف اتاقش ، دم در بود که گفت شب بخیر 😴
عالی بود بی صبرانه منتظر پارت بعدیم ♥️