ببخشید اگه اسمش عجیبه😅🤦🏻♀️ چیزی به ذهنم نرسیده هنوز😔🤔 بریم ببینیم چی شد...🏃🏻♀️
خب تا اونجا رفتیم که اومدن نجاتشون بدن. میریم از زبان کوک:"تا حالا چندبار دیده بودمش.داخل سایت های معتبر مثل tedtalkیه چیزای دیگه که مصاحبه کرده بود و از تلاش هاش گفته بود.همون موقع هم که میدیدمش به نظر قشنگ میومد ولی الان از نزدیک خیلی قشنگ تر شده!از اخلاقش هم خوشم اومد.نه خیلی میخندید و گرم میگرفت نه خیلی جدی و خشک بود.از طرز لباس پوشیدنش هم خوشم اومد.نه خیلی زیادی پوشیده بود که فقط صورتش پیدا باشه و نه خیلی بد." در که باز شد مثل جت سریع رفت و یه خداحافظی سریع کرد.حتی منتظر جواب نشد فقط گفت:ببخشید.خداحافظ تعجب کردم ولی حق داشت.خیلی دیرش شده بود.منم رفتم تا به کارم برسم
از زبان ا/ت:وای وای وای!دیرم شد دیرم شد.حالا چی کار کنم؟!!فقط میدویدم🏃🏻♀️🏃🏻♀️ میدونستم نمیپذیرنم😔ولی تنها کاری که میتونستم بکنم همین بود🏃🏻♀️🏃🏻♀️به طبقه ی ۷ رسیدم.نفسم بند اومد.در زدم و وارد شدم.منشی(اینجا از خودم هست اگه اشتباه بود مثلا اصلا همچین چیزی وجود نداشت به بزرگیتون ببخشین.دراین باره زیاد اطلاعات ندارم😅🤦🏻♀️🤦🏻♀️) من رد نگاه کرد و گفت:شما خانم ا/ت هستین از ناسا؟گفتم بله.گفت ببخشید خیلی دیر اومدین جلسه بدین شما برگزار شد.خیلی ناراحت شدم.مطمئن بودم خیلی رئیسم عصبانی میشه😱نمیدونستم چیکار کنم.جرئت زنگ زدن هم نداشتم.گوشیم رو روشن کردم و دیدم کلی میسکال دارم🤦🏻♀️🤦🏻♀️
اولیش مال دوستم بود.بعدی مال همکارم و همینجور به پایین سمت ها بالاتر میرفت😱😱زنگ زدم به رئیسم و براش توضیح دادم چی شده.کلی ابراز تاسف کردم و کلی عذرخواهی کردم ولی خودم از خودم ناامید شده بودم.کسی که به بقیه امید میداد خودش ناامید شده بود از خودش😔💔 از پله ها پایین رفتم.فقط دنبال یه صندلی بودم که بشینم و فقط تو افق محو شم😔😔💔💔(اینجا نویسنده هم دلش به حالش سوخت🥺💔💔)
دم در یه صندلی دیدم.نشستم.و به خیابون نگاه کردم.برام هیچی اهمیت نداشت.حتی یادم رفت به مامانم زنگ بزنم💔💔فقط محو شده بودم و آه میکشیدم.💔💔 که حس کردم یکی پیشم نشست.به جفتم نگاه کردم.جونگ کوک بود.یه سلام خشک و خالی و بی احساس کردم و به کارم که نگاه کردن بود مشغول شدم💔💔به بچگیم فکر کردم که چقدر منتظر بودم به اینجا برسم و خودم الان خرابش کردم.کاشکی با آسانسور نمیرفتم💔که یاد این جمله افتادم:درخت کاشکی رو ساختن،سبز نشد!پس از گفتن کاشکی ها گذشتم😔💔💔
از زبان جونگ کوک"از مجتمع خارج شدم که دختره رو دیدم.ناراحت بود.حدس زدم که دیگه خیلی دیر کرده بوده و نپذیرفتن که صحبت کنه.رفتم پیشش نشستم.یه سلام کرد.وقتی به چشماش نگاه کردم موجی از ناامیدی رو توش دیدم.نمیدونستم چرا اینقدر براش مهم بود؟!🤔بالاخره تصميم گرفتم یه چیزی بگم.گفتم چی شده؟
نگاهم کرد و گفت:چیز خاصی نشده فقط دیگه نمیتونم ارائه بدم مطالبمو.یه دفعه چشاش پر اشک شد🥺و سریع برگشت.خواستم یه چیزی بگم که دیدم سریع بلند شد و گفت:ببخشید. من دیگه باید برم.چشماشو مالوند و سریع بلند شد.داخل چشاش هیچی دیگه ندیدم.نه خوشحالی نه شادی نه ناامیدی و نه هیچ چیزی دیگه.بلند شدم و گفتم:باشه.خدانگهدار.ا/ت:خدانگهدار.و خیلی رسمی و جدی رفت و من فقط نگاهش کردم.
از زبان ا/ت:سریع خودم رو جمع و جور کردم.نباید نشون میدادم که ضعیفم.اونم بعد اون همه سخنرانی های انرژی زا🙄حالا دیگ به دیگ میگه روت سیاه رو الان نباید نشون بدم😅😅و سریع رفتم.سوار ماشینم شدم و به سمت هتل رفتم که ناسا برام یه اتاقشو رزرو کرده بود.
به اتاقم رفتم و یکم خوابیدم.فردا پرواز داشتم و باید صبح زود بیدار میشدم.فردا: سریع بیدار شدم و آماده شدم. وقتی از هتل خارج شدم ماشین شرکت رو دیدم که اومده بود دنبالم.سوارش شدم.داشتم اتفاقات داخل آسانسور رو مرور میکردم و چند ساعت قبلش رو که چقدر امیدوار بودم.
وارد فرودگاه شدم.منتظر بودم که صدا کنن که سوار بشم. و 🛩 بالاخره رسیدم آمریکا. حوصله نداشتم برم ناسا وگرنه شروع میکردن غر زدن.ولی یه لحظه با خودم گفتم:من که مقصر نبودم.میخوان چی بگن مثلا؟!😌از حقم دفاع میکنم.پس با شجاعت به شرکت رفتم...
اتفاقای جالبی قراره بیفته💜💜
خیلی خوب بود
ممنون❤❤
ببخشید داستانت پارت های اولش کجان چون این پارت یک به نظر میاد ادامه است😢😩
این الان پارت دو هست. پارت یک میشه:شاید شد🤷🏻♀️💜
بهتر از بهتریننن بودد😍😍😍
ممنونم❤❤😊
ادامشو حتما بنویسید 💚💚💚
تا چهار رو نوشتم ولی هنوز تایید نشده💓
عالی بود منتظر پارت بعدی
هستم خیلی خوب بود
💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍
خیلی ممنون💕💕