
✭ ✮سلاااااام به همگی ✬ ✭ انشالله که مثل همیشه حالتون خوب باشه ✲❈ ➹ ~.~◕‿-。 بدون معطلی بریم برای داستان{。^◕‿◕^。}
پارت 1️⃣1️⃣💫 اون... اون پیتره ؟!؟!، سرم رو آرام بالا آوردم، بله خودش بود! موندم با اون همه طلبکار اینجا چی کار میکردم؟ این ماشین رو از کجا آورده بود؟؟ و از همه مهم تر این چی بود پوشیده بود اخه؟؟ بلند شدم و با اَبرویی در هم رفته گفتم : ( اینجا چکار میکنی؟؟) اونم با قیافه ای عجیب بهم نگاه کرد و گفت : (چیه!؟ خب آمدم خواهرم رو ببینیم) اعصبانیت دو چندان شد و گفتم (اره تو که راست میگی.. تو اصلا برات مهم نیست من چطور زندگی میکنم!!! کجا میرم، کجا نمیرم! اصلا پولی دارم؟؟؟ ) به در ماشین تکیه داد و با تمسخر و گفت : ( باشه پس خودت پیاده برگرد خونه ات... البته اگه خونه ای داشته باشی!)
پام محکم به زمين کوبیدم و به سمت ماشین رفت و رو صندلی کنار راننده نشتم، اونم هم سوار شد و ماشین رو روشن کرد، تنها چیزی که حس میکردم این بود که داشتم یخ میزدم!!! تو دلم ناراحت بودم که این طور باهاش حرف زدم، هر چی نباشه اون برادر بزرگ ترم هست!! در ضمن من از دست اون عصبانی نبودم، ولی همه رو سر اون بیچاره خالی کردم... به هر حال به روی خودم نیاوردم و ازش پرسیدم : ( تو با اون همه طلبکار این ماشین رو از کجا آوردی؟؟) اخم هایش در هم رفت و گفت : ( مال دوستمه، ازش قرض گرفتم!!) کارا : ( که اینطور...) از توی جیبم اون فلش مموری رو بيرون آوردم و داشتم بهش نگاه میکردم، ذهن خیلی مشغول بود در همین حال بودم که پیتر گفت : ( این دیگه چیه؟؟) کارا : ( خودمم هنوز نمی دونم... ببینیم تو مانیتور داری؟؟) پیتر : ( اره دارم.. مال خودته؟) کارا : (نه، چطور؟!) پیتر : ( از بچگی هم خیلی فضول بودی!!! مال خودت نیست بعد اون وقت میخوای ببینی توش چیه؟؟؟) کارا : (تا چيزي نمیدونی حرف نزن... این ممکنه به پرونده ام ربط داشته باشه!!!) پیتر : (فکر میکردم اخراج شدی!!)
کارا : اه کوتاهی کشیدم و داستان رو با تمام جزئیات براش تعریف کردم و اون هم گوش میداد، البته بجز اون قسمت ماریا چون اگه میفهمید اون وقت کله مو میکند.... هر چی که شد و نشد رو براش تعریف کردم، درسته اون خیلی ضایع، رو مخ و اعصاب خورد کنه، اما خب متاسفانه خیلی باهوشه و شاید بتونه کمکم کنه.... البته مهم تر از همه بهش نگفتم که ماریا تنها 72 ساعت زمان بهم داده و همین حالا 4 ساعتش رفت!!! شاید بپرسین چرا؟؟ خب با شناختی که ازش دارم، میدونم اون جوگیر ترین ادم دنیاست.... پس تصمیم گرفتم فعلا چیزی بهش نگم.... وقتی حرف هام تموم شد که تقریبا رسیده بودیم، با تعجب از ماشین پیدا شدم و گفتم : ( تو... اینجا زندگی میکنی؟!.. بیخیال بابا تو که از الان منم بدبخت تری...)
خنده ریزی کرد و سرش رو تکون داد و به سمت در رفتم، با این حرفم تیر نهایی زدم و گفتم : ( مطمئنی تو اینجا مانیتور پیدا میشه؟!) پیتر : برگشتم و بهش نگاه کردم و گفتم : ( چقدر غر می زنی میگم دارم یعنی دارم، اگه نمیخوای میتونی همین جا بمونی!!!) کارا : دیگه چیزی نگفتم، فقط آرام قدمی به سمت در برداشتم.... بدون معطلی ازش خواستم مانیتور رو برام بیاره، اون هم مکثی نکرد و با سرعت وارد یکی از اتاق ها شد، بعد از چند دقیقه با یک لب تاپ تقریبا قدیمی بیرون آمد....
خب دیگه امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌸 🥰 لایک و کامنت فراموش نشه 😉 💕 ✨ 🌈 میدونم چند پارت بود که هیجان نداشتیم، ولی لازم بود؛ خیلی چیز ها رو متوجه بشیم ✬ ✭ ✮ خب دوست دارم نظر شما رو درباره قاتل بدونم 💫 🧡 زیر سایه امام رضا (ع) باشین 💕 💞

اگه دوست داشتی به پیچ من یعنی « انیمیشن 🌈» سر بزنین 💫💛💫💛💫💛💫💛💫💛💫💛💫 و حتما تو مسابقه نقاشی شرکت کنید ✨🌱💖☂️🌸
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
به نظر من قاتل دوارد هستش
وای نظر جالبیه ✨🌱💖
ممنون