سلام من محسن هستم
از ادامه وقتی که تیکی و پلگ رفتن پیش مرینت...تیکی:مرینت ما باید یه جوری هاک ماث و مایورا رو از خونشون بیرون بیاریم...مرینت:چرا؟...تیکی:چون باید ملکه کوامی ها رو صدا کنیم تا به کمک ما بیاد...مرینت:خب بیرون کشیدن هاک ماث و مایورا به چه درد ما میخوره؟....تیکی:خب اینطوری میفهمیم هاک ماث و مایورا کجا هستن....مرینت:فکر خوبیه تیکی....تیکی:میدونم خودم با پلگ این نقشه رو کشیدیم...مرینت:تیکی من میخام یه چیزی بهت بگم
تیکی:چی؟...مرینت:من میخوام به کت بگم که دوسش دارم تیکی.. تیکی:مگه تو ادرینو دوست نداری؟...مرینت:نه چه معنی ای میده که اون وقتی منو دوست نداره و با کاگامیه و عاشق اونه من اونو دوست داشته باشمش و یک عشق یک طرفه باشه...تیکی:من نمیدونم مرینت میخایی هر کاری بکنی بکن راستش منم عا*شق کوامی کت نوارم...مرینت:واقعااااا؟؟ پس خوش به حالت حداقل تو یک کسیو داری اما من هیچ هیچ کسیو ندارم هیچ کسی منو دوست نداره و دوباره زد زیر گریه
تیکی:مرینت گریه نکن الان الیا میاد که باهات درس بخونه یادت رفته؟؟؟...مرینت:او تیکی اصلا یادم نبود...شب شده بود و منم خیلی خوابم نمیومد پس تبدیل شدمو رفتم یه دوری بزنم که دیدم پیشی هم اومد و گفت:سلام کفشدوزک...من:سلام پیشی چرا دیگه نمیگی بانوی من؟؟؟...کت:چون تو دیگه دوسم نداری...من:معلومه که دوست دارم...کت:واقعا خب چطور شد که یادی به ما کردی؟؟؟من:من گریم گرفته بود و با گریه گفتم:راستش اونی که دوستش داشتم با کس دیگه ای میگرده و عاشق کس دیگه ایه...کت:اوه میفهمم...من:واقعا خب چرا؟؟ مگه تو هم عاشق شده ای؟؟(خب دیوونه عاشق تو شده دیگه)کت:معلومه که شدم...من:کیی؟؟...کت:خب معلومه تو...لیدی:من؟...کت:اره تو ولی تو همیشه ردم میکردی و حالمو بد میکردی...من گفتم:
اوه یادم نبود حالا میفهمم چه حالی داشتی...کت:حالا فهمیدی وقتی عاشق کسی هستی ولی اون تورو دوست نداره چه حالی میشی؟...لیدی:اره پیشی درکت میکنم و پریدم و بغلش کردم...کت:اوه بانوی من، من بازم میگم من عاشقتم لیدی:منم همینطور...کت:واقعا؟؟...لیدی:اره واقعا واقعا...کت:ام خب بانوی من من باید برم داره کم کم دیرم میشه لیدی:خدافظ عشقم...کت:خدافظ عزیزم و از بغل هم بیرون اومدن و رفتن سمت خونه هاشون
فردا صبح از زبان ادرین:پلگ پلگ دیشب یه خواب خوب دیدم خواب دیدم که لیدی باگ نشسته پیشم و گفت من عاشقتم و بغلم کرد پلگ:نه ادرین خواب نبود اون واقعا بهت گفت و همین کار هارو هم کرد...ادرین:واقعا؟؟ یعنی یعنی خواب نبود؟ اوه خدایااااا شکرت بالاخره اون عاشقم شد....از زبان مرینت:تیکی من بالاخره بهش گفتم...تیکی:مرینت کار خوبی کردی ولی خب لوکا چی مگه تو اونو دوست نداری؟؟...مرینت:نه تیکی من اونو دوست ندارم چون اون تازگیا بایه دختر به اسم سوفیا دوست شده و اونم تو کاره اهنگ و اینجور کاراست...تیکی:عههه پس که اینطور...مرینت:اره تیکی راستی تیکی من کی باید هویت کت نوارو بدونم؟؟؟...تیکی: نمیدونم فکر کنم چند روز دیگه...مرینت:چرا چند روز دیگه؟؟...تیکی :چون تو باید رابطتو با کت نوار محکم تر کنی...مرینت:باشه تیکی اوه دوباره مدرسم دیرم شد و رفتم سمت مدرسه وقتی دم در رسیدم دیدم ادرین هم از ماشین پیاده شد و گفت:سلام مرینت..مرینت بدون لکنت و خیلی خشک گفت:سلام ادرین و رفت من تعجب کردم که چرا ایندفعه مرینت به لکنت نیوفتاد؟؟ و رفتم تو کلاس که دیدم مرینت تا منو روشو اونور کرد با خودم گفتم چرا مرینت تا منو میبینه نگاشو اونور میکنه؟؟و ناراحت شدم از زبان هاک ماث:اوه برای اولین بار احساسات منفی از طرف پسرم حس میکنم و گفتم برو اکومای قشنگ من و پسرم رو شرورش کن از زبان ادرین:دیدم مرینت گفت ادرین مراقب باش و دیدم یه اکوما داره به سمت من میاد اما من خیلی ناراحت بودم پس اکوما اومد و رفت توی انگشترم و گفت رسوا کننده من هاک ماثم من این قدرتو بهت میدم تا هرکسی که ناراحتت کرده بهت حقیقتو بگه منم که خیلی ناراحت بودم گفتم قبوله هاک ماث و به رسوا کننده تبدیل شدم
چند دقیقه قبل از شرور شدن ادرین:الیا:مرینت چرا به ادرین نگاه نکردی؟؟...مرینت:خب چرا نگاش کنم؟؟ وقتی منو دوست نداره؟؟الیا:مرینت یعنی از ادرین بدت میاد؟...مرینت:نه بدم نمیاد اما دیگه عاشقش نیستم فهمیدی؟؟...الیا:مرینت اون چیه داره میره سمت ادرین؟..مرینت:وای نه ادرین مراقب باش یه اکوما داره میاد سمت تو که دیدم ادرین شرور شد...الیا گفت:بچه ها هرچه سریعتر فرار کنید مرینت:من رفتم یک جا و تبدیل شدم و رفتم به جنگ رسواکننده...رسوا کننده:مرینت بگو چرا چرا از من بدت میاد مگه من چیکارت کردم؟؟؟ مرینتتتتتت لیدی:دیدم پیشی نیومده زنگش زدم ولی جواب نمیداد...رسوا کننده لیدی باگ من نمیزارم شکستم بدی و یه اشعه به سمتم پرتاب کرد ولی من بایویوم جلوشو گرفتم
لیدی باگ:با خودم گفتم یعنی اکوماش کجاست؟؟که یادم اومد رفت تو انگشترش منم یویومو چرخوندم و زدم به انگشترش دیدم اکوما به اسونی اومد بیرون با خودم گفتم پس یعنی ادرین خیلی ازم ناراحت نشده و منم اکوماشو خنثی کردم و ادرین به حالت عادی برگشت و ازش پرسیدم چرا اکومایی شدی؟؟..ادرین:راستش مرینت همیشه تا منو میدید به تته پته میوفتاد ولی امروز دیدم که حتی نگامم نکرد و من گفتم من که کاری نکردم چرا از ناراحته....لیدی:وقتی ادرین این حرفارو گفت من ناراحت شدم و با خودم گفتم من زیاده روی کردم(معلومه که زیاده روی کرده ای)
بهش گفتم خب من باهاش صحبت میکنم و ازش دلیلشو میپرسم ادرین:ممنونم لیدی باگ...لیدی:گفتم خواهش میکنم و رفتم..تیکی: مرینت فکر کنم یکم زیاده روی کردی...مرینت:اره فکر کنم زیاده روی کردم راستی بزار تبدیل شم چرا کت نوار نیومد تیکی اسپاتس ان و تبدیل شدم زنگ زدم به کت دیدم جالبه اونم جواب داد گفت بله بانوی من؟...لیدی:کت میشه بیایی برج ایفل کارت دارم؟؟...کت:. باشه چشم الان میام و رفتم دیدم لیدی اونجا وایسیده رفتم و بهش گفتم چیزی شده بانوی من؟؟...لیدی:بهش گفتم چرا امروز نیومدی؟ کت:چون امروز رفته بودم جایی نتونستم بیام...لیدی:باشه عشقم چیزی نیست خودم شکستش دادم کت:بانوی من میشه حالا که عاشق همیم عشقمونو به هم ثابت کنیم؟؟؟..لیدی:منظورت چیه؟؟.. کت:خودت میدونی دیگه و اومد نزدیک و منم رفتم نزدیکش و صورتمو به صورت اون نزدیک کردم و همو ب*و*س*ی*د*ی*م وقتی ازش جدا شدم گفت بانوی من حالا که عاشق همیم چرا هویت همدیگه رو ندونیم؟...گفتم:راستش من از کوامیم پرسیدم گفت باید بزارید رابطتون محکمتر بشه...کت:خب پس که اینطور فکر کنم با این کاری که ما کردیم دیگه رابطومون رو موشکم خراب نمیکنه
گفتم:حق باتوعه پس چهار روز دیگه بیا توی خونه استاد فو تا هویتامون رو به هم بگیم...کت:چشم باگابو...خندیدم و گفتم خب دیگه خدافظ پیشی من باید دیگه برم...کت:باشه خدافظ عشقم من یه عالم عاشقتم لیدی:منم گفتم منم همینطور و رفتم...از زبان ادرین: رفتم خونه و گفتم پلگ برو هرچی دلت خواست پنیر بخور پلگ:ادرین راستش من دیگه خیلی عاشق پنیر نیستم من عاشق حپه قندم کوامی لیدی باگ...ادرین:اوه پس دوتامون عاشق لیدی باگ و کوامی اونیم...پلگ:اره ادرین من میخام برم و یه تیکه پنیر بخورم دیگه خیلی گشنمه...ادرین:مگه حالا نمیگفتی که عاشق کوامی لیدی باگی؟؟...پلگ:چرا ولی دلیل نمیشه که پنیر بخورم....... ادرین:برو ای شکمو تو فقط یه شکم پرنده ی متحرکی
خب دوستان اینم از پارت دوم داستان معجزه عشق من کلاس هشتمم و چون درسام زیاده وقت نمیکنم زود به زود داستان بزارم پس درکم کنید و کامنت یادتون نره خدافظ عشقا