💜😂سلام سلام صدتا سلام... 😂💜 ❤💜خوفین؟ اومدم با پارت آخر داستان امیدوارم دوست داشته باشین لاوهایم💜❤
من و تهیونگ همینجور که داشتیم از خجالت اب میشدیم گفتیم: آ... آر... آره... 💜. بابا:باشه😊. من و تهیونگ دهنمون به اندازه قدمون باز شده بود من یکی انتظار داشتم بابام بگیره شوتِمون کنه بیرون😂😅 بعد یه چند ثانیه ای دیدیم مامانم رفت در گوش تهیونگ و یه چیزایی گفت. مامان:تهیونگ اینجوری نگاه نکن *ا/ت* رو، خیلی دیوونته فقط من میدونم،دستشو بگیر با خودت ببرش وگرنه جنازه ش میمونه رو دستت😂. بعد تهیونگ با صدای بلند زد زیر خنده منم داشتم قطره قطره اب میشدم😂
تهیونگ: یعنی... یعنی شما اجازه میدید *ا/ت* رو با خودم ببرم کره و با بقیه اعضا اشنا بشه؟ . بابام اخماش رفت تو هم من و تهیونگم رنگمون شد مثل گچ دیوار. بعد بابام اخماشو وا کرد و گفت: میخواستم سر به سرتون بزارم😁 جلو عشق رو نمیشه گرفت که پس قبوله😊. بعد آروم به تهیونگ گفت: این دیوونه رو با خودت ببر من یه یکی دو ماهی پولام خرج کیف و کفش صورتی نشه😂. من: واقعا تعریفاتتون تو حلقم. تهیونگ:😂😂😂😂. من:بی مزه ها😑...
مامانم : خب شما دوتا خل و چل غذا خوردید؟. من: اره. تهیونگ: اره. (بچه ها *ا/ت* چون همیشه با مامانش درباره تهیونگ حرف میزد مامانش به خوبی تهیونگ رو میشناخت و اونم دوستش داشت مال همینه باهاشون بداخلاقی نکرد😊) خب پس دیگه برید بخوابید دیگه. بعد منو تهیونگ اومدیم بریم تو اتاقم که مامانم گفت: اِهِم اِهِم... . من همه چی رو گرفتم و به تهیونگ گفتم: چیزه تهیونگ یعنی تو برو اتاق بالایی 😉. تهیونگ: اوک. بعد رفتیم و تا صبح تخت تخت خوابیدیم... .
مکالمه مامان و بابا اول صبح: بابا: خانوم تو به این پسره اعتماد داری؟. مامان: اره و میدونم که *ا/ت* خیلی دوستش داره با رفتار های دیشبم که فهمیدم اونم *ا/ت* رو دوست داره. بابا:فقط بخاطر اینکه همو دوست دارن اعتماد داری؟. مامان: به قول خودت جلو عشق رو نمیشه گرفت مثل اینکه خودت یادت نیست چجوری بودی😂؟. بابا: باشه باشه ادامه نده الان بچه ها میان ابروم میره😂😂😂. مامان: خودتم میدونی چی بودی😂 بعد از اینا ایراد میگیری.
من و تهیونگ همو دم در اشپزخونه دیدیم و به هم سلام کردیم و رفتیم تو اشپزخونه یه صبحونه حسابی خوردیم 🙌. بعدشم که من و تهیونگ گفتیم: ما تصمیم گرفتیم که امروز بریم کره. مامان: امروز؟. من: اره... مشکلی هست؟. بابام:نه فقط نری اونجا ما رو یادت بره. من: مگه میشه یادم بره؟. بابام : اِی از تو هیچی بعید نیس. من:😐. تهیونگ:😂. بعد از کلی خوش و بِش کردن تهیونگ رفت یه بلیط هواپیما برای ساعت ۲ ظهر گرفت منم رفتم تو اتاقم و وسایلم رو جمع و جور کردم😁.
بعدشم که بعد یه بدرقه دور و دراز و اشک های شوق مامان راه افتادیم سمت فرودگاه... . اونجا کارهای مربوط به پرواز رو انجام دادیم و بعدش سوار هواپیما شدیم و به مقصد کره حرکت کردیم😇 من خیلی خوشحالم بودم نمیدونم بگم چقدر ولی خیلییییی. بعد از پرواز: بعد از پرواز یه راست رفتیم پیش اعضا وقتی رفتیم همه برقا خاموش بود تهیونگ گفت : حتما رفتم بیرون بعد رفت یه سر به اتاق ها زد دید نه خوابیدن(خابالو های مِهلَبون😍)
هوا دیگه تاریک شده بود و نزدیک شام بود. من بعد از اینکه رفتم به اتاقی که تهیونگ گفته بود و لباس هامو عوض کردم رفتم دو نوع غذای خوشمزه پختم یکی ایرانی(قورمه سبزی) و اون یکی کره ای(رشته رامن) غذای ایرانی رو پختم گفتم تا اعضا یه چیز جدید رو تجربه کنن بعد رفتم که سالاد درست کنم که تهیونگ اومد و شروع کرد به کمک کردنم(رمانتیییییک😍😍) همینجوری مشغول بودیم که اعضا از اتاقاشون اومدن بیرون همه شوکه شده بودن😅بعد تهیونگ منو معرفی کرد بهشون و اونام گفتن که از دیدینم خوشحال شدن💜
خلاصه که اون شب رو دور هم بودیم کِیف دنیا رو کردیم 😇. من چند هفته ای پیششون بودم و و میتونم بگم واقعا توی اون چند هفته معنی زندگی کردن رو فهمیدم❤ .دو هفته بعد: من و تهیونگ رسما با هم ازدواج کردیم(نکته: این اتفاق بالاخره باید میفتاد دیگه😊)خیلی خوشحال بودم😊 اون شب ازدواجمون بهترین شب عمرم بود از اون شب به بعد هم اعضا من و مثل خواهر کوچیکتر شون میدونستن و عاجی صدام میکردن😍
منی که حتی فکر نمیکردم اونا رو یه روز از نزدیک ببینم الان انقدر بهشون نزدیک بودم، و از همه بهتر یکی از اونا که واقعا و از صمیم قلب دوستش داشتم و دارم همسرم هست الانه که میتونم بگم واقعا خوشبخت ترین دختر روی کره زمینم💜💜💜💜💜💜 . . اینم پایان خوش این داستان امیدوارم لذت برده باشید 💜
خودم میدونم خیلی افتضاح بود 😭 از تهیونگ لاورا معذرت میخوام مطمئنم به دلتون ننشسته😭 خلاصه ببخشید اگه بد بود منتظر کامنتای خوشگلتون هستم البته اگه دوست داشتید💜
خیلی قشنگه
خیلی خوب مینویسی
افتضاح نبود اینو نگو عالی بود
🤍🤍🤍💙💙💜
عالیییییییییییییی 💞🥺
خانم آرمی الان در بیمارستان هستن و دارن قش می کنن )خودمو میگم)
عرررررررررررررررررر
عررررررررر رررر
اشکم دراومد عررررررررر😭😭😭😭
فقط تعریف بابای ا/ت 😂😂😂
چرا اینقدر رمانتیک کردی عررررر😭😭😭
خیلی خوب بود
فایتینگ💜
الان تو کما هستم😂🙁💔
خیلی خوب می نویسی.😗😗😗😗😗😗من رو سکته میدییییی
خیلیییی خوب می نویسی😍😍
عالی بود اونجور نگو.من عاشق تهی هستم و بایستم اونه😘😘😘😘😘
خیلی خوب بوود:)