
سلاااااام به همگی انشالله که مثل همیشه حالتون خوب باشه {。^◕‿◕^。} بودن معطلی بریم برای پارت 1️⃣0️⃣💫✲❈ ➹ ~.~◕‿-。
پارت 1️⃣0️⃣💫 دستش رو محکم روی میز کوبیده و بلند فریاد زد : ( خانم گودمن اینجا طَویله¹ نیست که هر وقت عشقت کشید سر تو بندازی پایین و بیای تو.....) من بهت زده به صورتش نگاه کردم انتطار نداشتم این طوری حرف بزنه!!!! از اون طرف نمیخواستم بگم که کجا بودم... این طوری قطعا ماریا رو دستگیر میکردن... درضمن این مشکل بین من و ماریاست لازم نبود کسی بفهمه. در همین فکر ها بودم که بار دیگه با فریاد گفت : ( تا دو دقیقه دیگه میای دفتر من، امیدوارم دوباره غيبت نزههه!!!) وقتی متوجه اون حجم از نگاه همکارانم شدم که اون دیگه رفته بود... به دیوار پشت سرم تکیه دادم و گفتم : ( عالی شد... يعنی بهتر این نمیشه، فقط امیدوارم اخراجم نکنه چون این طوری مرگم حتمیه!!)
موهام رو صاف و لباسم درست کردم، آرام به در ضربه ای زدم و وارد شدم، دستگیره در را آرام به پایین کشیدم و در. تقریبا بسته شد. با ترس و اضطراب به سمت میز برگشتم، آقای اسمیت (آقای اسمیت : رئيس کارا) دستانش را روی سرش گذاشته بود و با برگشت من سرش را از لابه لای دستانش بیرون آورد، با اشاره ای به من فهماند که بنشینم، نشتم؛ در دلم آشوب بود از یک طرف میخواستم به سرعت به دنبال پرونده بروم، و از طرف دیگر نگاه خشم آلوده رئیسم اجازه صحبت به من نمیداد..... (¹طویله : مزرعه، اصطبل) آقای اسمیت تنها با یک جمله حکم مرگ من رو امضا کرد و گفت :( تو اخراجی... اره درست شنیدی حالا دیگه برووو) و پرونده به همراه تمام وسایلم که توی کارتون درب و داغون جمع شده بود بهم تحویل داد، راستش بخوای انتظار آنقدر سرعت در اخراج کردنم رو نداشتم و واقعا نمی دونستم چی بگم اخه من هیچ وقت در چنین شرایطی نبودم.....
فقط با التماس ازش خواهش کردم که بهم یه فرصت دیگه بده اما فایده نداشت، خوب منم قصد نداشتم تسلیم بشم... سخنرانی مفصلی کردم که دیگه تکرار نمیشه و قول میدم بهتر بشم و از جور حرف ها..... نخیر فایده ای نداشت من رسما از شغلم... بهتر بگم تمام زندگیم اخراج شده بودم!!!! وسایلم رو تحویل گرفتم و به صندوق رفتم تا تصویه حساب کنم... همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد، راستش آنقدر نگران پرونده و ماریا بودم که خیلی نمیتوستم برای شغلم ناراحت باشم.... کارتون رو در صندوق عقب ماشین گذاشتم و روی صندلی نشستم دستم به فرمون بود و آرام سرمم هم روی فرمون گذاشتم که با صدای ضربه ای به شیشه به خودم امدم وقتی در باز کردم شخصی روبه رو ایستاد، باورتون نمیشه اون گفت که باید کلید خونه و ماشین رو تحویل بدم چون اون ها برای اداره بود........
من بهت زده نگاش کردم..... چی کار میتونستم بگم همه رو تحويلش دادم و اون سوار ماشین شد و رفت،رفت و من رو با اون کارتون درب و داغون تنها گذاشت.. من حتی آنقدر پول نداشتم که سوار تاکسی بشم هتل و مسافر خونه پیشکش..... حالا باید چی کار میکردم؟؟؟؟ اه این دیگه چیه؟! بارون؟!؟؟ خداییی، فقط همین رو کم داشتم...همین جا وسط خیابان با همون بارون روی زمين نشستم و داشتم به اون فلش مموری عجیب نگاه میکردم!! که ماشینی در جلوی پایم ایستاده مردی از ماشین پیاده شد اما من در ان لحظه تنها میتونستم کفش هاش را ببینیم..... چه اشنا..... صبر کن فقط یک نفر تو دنیا هست که انقدر ضایع لباس میپوشه اون......

خب دیگه امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌸 🥰 😍 لایک و کامنت فراموش نشه 😉 💕 ✨ 🌈 به نظر شما اون کی بود ✨💕😉🎉 زیر سایه امام حسین (ع) باشین 💕 💞 خدا نگهدار 💖

ممنون که داستان رو خوندی 🌈🌸 ☆ (\(\ ☆ („•֊•„) ☆ ┏━∪∪━━♡━♡━━ انیمیشن ✨🌈 ┗━━━♡━♡━━━━┛
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
برادرشه نه؟
قسم میخورم ادوارده😐👐
اره اگه ادوارد باشه که خیلی باحال میشه ولی ادوارد نیست 😁😆 😅
ممنون از نظرت ❤️
پس یکی از رفیقای دخترس این یکی رو دیگه مطمعنم😎👌
آفرین نزدیک شدی 👏👏👏👏👏😆✨