عزیزان اینم ادامه ی دوست دارم 😘😘😘
دوباره به بیمارستان به برگشتم؛ از اون دور دیدم جیمین از بیرون به پنجره زل زده..... وارد بیمارستان شدم، به اتاق جیمین رفتم در رو که باز کردم، به جیمین گفتم: خوبی؟ قبل از اینکه به من جوابی بده، رفتم و کنار چارپایه ای که کنار تختش بود، نشستم؛ دوستاش که شاهد اتفاقات اونجا بودند، زود اینجا رو ترک کردند و رفتن.... جیمین گفت: خیلی خیلی خوبم... برای خودم خیلی سخت بود که به جیمین بگم که یه جورایی عاشقش شدم، ولی یه مثال چرت و پرت از خودم در اوردم و زدم.... گفتم: یه پسره از یه دختره خوشش اومده بود، ولی دختره دوسش نداشت. اما یه روز پسره به خاطر دختره آسیب میبینه و بعد دختره به خاطر اون کارش عاشقش میشه 🙄🙄🙄🙄😂😂 جیمین گفت: راحت باش؛ راخت بگو منو ❤❤❤❤❤داری...
سرم رو پایین اوردم و گفتم: البته من نمیتونم گذشته رو فراموش کنم و فقط به خاطر اون هست که من اینجام..... جیمین که فهمید منظور من همون وی هست، لبخند از روی لباش رفت... ادامه دادم: ببخشید چیزی نمیخوای؟ جیمین گفت: فقط یه لیوان قهوه ی داغ همین... گفتم: باشه!! بعد هم رفتم سراغ تنقلات بیمارستان؛ به اونجا که رسیدم، دیدم یه دختر سرش رو پایین انداخته و هق هق گریه میکنه 😭😭😭
جلو تر که رفتم، دیدم، اون خیلی خیلی آشناست... پیش خودم گفتم: اون کیه که اینقدر آشنا به نظر میاد؟ کمی که فکر کردم، یادم اومد... اون یکی از خدمتکار های گروه BTS بود، ولی یادم نمیاد خدمتکار کدوم بود.... رفتم کنارش و گفتم: ببخشید؟! اون هم تا من رو دید، اشک هاش رو پاک کدر و گفت: خانوم سولی! گفتم: چرا اینجایی؟ چرا گریه میکنی؟ چیزی نگفت.. ولی من اونقدر بهش فشار اوردم که همه چیز رو با هق هق توضیح داد.....
مـــردمــک چشمام از شدت تعجب و غم بزرگ شد؛ بی اختیار قهوه رو که گرفتم، دستای سویا رو محکم گرفتم تا اون رو به جیمین نشون بدم... تا وارد اتاق جیمین شدم، با خشم ناشی از غم گفتم: ای اوزی! جیمین هم با دیدن سویا اثار غیر قابل پیشبینی رویش ظاهر شد!!..
به جیمین گفتم: تو اصلا چطوری دلت اومد به سویا خیانت کنی؟ ولی جیمین سرش رو پایین انداخته بود و چیزی نگفت.... ادامه دادم: وقتی خودت پیش قدم شدی چرا بعد بهش خیانت کردی؟ باید تا آخرش میموندی! سویا که حرفای من بدجوری بهش فشار میومد گفت: سولی بس کن دیگه! 😔😔😔😭😭😭 میخواستم ادامه ی حرفام رو بزنم که جیمین وسط حرفم پرید و گفت: چون اون فقیر بود!! چونکه از من پایین تر بود! گفتم: من که از اون فقیر تر بودم ! چرا بهش خیانت کردی؟ جیمین گفت: تو فرق داری! گفتم: چه فرقی؟ جیمین گفت: اینکه....... اینکه..... .
جیمین میخواست توضیح بیشتر بده که، قهوه ی داغی رو که دستم بود رو با خشونت به صورت لباسش انداختم... گفتم: تو که به عشق ❤اول احترام نمیزاری، دیگه اصلا عشق دوم رو به حساب نمیاری! بی اختیار گفتم: وی!؟ چرا همچنین حرفی زدم؟ جیمین هم گفت: چیه؟ خودت به عشق اول احترام نمیزاری انتظار داری، دیگران هم بزارن؟ ناخداگاه چشمام پر اشک شد!با بغض گفتم: بس کن! ولی جیمین به حرفاش پایان نمیداد!
بعد با چشم هایی پر از اشک گفتم: بس کن. خواهش میکنم بس کن! جیمین من رو از روی یقش پس داد و گفت: لطفاً چیزی رو که برای خودت دوست نداری، واسه ی دیگران هم دوست نداشته باش! لطفاً برو بیرون میخوام استراحت کنم! خواستم با سویا برم بیرون که دیدم!.....
سویا قبل از من، اونجا رو ترک کرده بود... دستم رو مشت کردم و لیوان قهوه ای رو که حروم کرده بودم رو برداشتم و توی سطل آشغال انداختم... یه هفته گذشت و من از وی و جیمین اصلا خبر نداشتم.. برای همین رفتم از مسافر خونه بیرون تا به جیمین سر بزنم تا ببینم چطوره! به خونه ی جیمین رسیدم، زنگ در رو زدم و رفتم عقب، یه خدمتکار در رو باز کرد و من هم وارد شدم.... وادر سالن که شدم، دیدم جیمین روی مبل دراز کشیده و داره مطالعه میکنه... گفت: کجا بودی؟ بلند شد و خواست طرفم بیاد که پای چپش متززل شد..
و میخواست بیفتد که من با یک حرکت سریع یک صندلی پشت سر جیمین گذاشتم و اون روی صندلی افتاد... گفتم: چرا در حالی که خودت میدونی هنوز پاهات خوب نشدن چرا راه میری؟ جیمین گفت: دکتر گفته باید هر روز حداقل دو تا پنج دقیقه راه برم.. چیزی نگفتم.. هنوز حرفای اون روزش یادم بود و به محض دیدن حالش پیشش رفته بودم همین.. جیمین گفت: رفتار منو تو خیلی سرده...... گفتم: چی؟
جیمین گفت: میدونی چیه؟ هر دوتامون به خاطر عشق اول از همدیگه متنفرم گفتم: شاید... چون هر دو مون نسبت به هم دیگه سردیم... جیمین گفت: راستی، تو جایی رو نداری میخوای توی خونه من بمونی؟ پیش خودم گفتم: چی کار کنم؟
عالیه یکم طولانی ترش کن 😀
قسمت 11 تموم میشه و شد 😑
عالی💜
ممنون که به تست هام سر میزنید
عالی بود دیگه وقتی قشنگ مینویسی چیزی ندارم بگم فقط میگم بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم خیلی عالی بود
💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍
ممنون