
ناظر عزیز و محترم لطفا منتشرش کن🙏💕
نفس نفس ميزدم و به حالت 90 درجه خم شده بودم و دستم همينطور به ديوار. صدا منو به خودش اورد: _اينجا چيکار ميکني اين وقت شب؟ سرمو اوردم بالا اَه اين پ.س..ره است که...صورت جدي داشت صاف شدم اگه ميدونستم اونه که جلوش خ.م نميشدم.بي توجه به سوالش گفتم:شما خونه ي ما بوديد؟ اونم دوباره گفت:گفتم چرا اين وقت شب اينجاييد چرا خونه نيستين؟ _دانشگاه بودم . سرشو تکون داد _خونه ي ما بوديد؟ _بله.
_براي چي؟ _ميخواستم برم مارسی براي کارام مامانم اصرار کرد که با شما برم.حالا اومدم از مامانتون اجازه بگيرم که ايشون هم موافق بودن ..فردا بعد از دانشگاهت ميريم.خدا حافظ. و بدوم اينکه منتظر حرفي از طرف من بشه از کنارم عبور کرد و به سمت ماشين فرانک رفت پس با ماشين اون امده بود ..کليد انداختم و در را باز کردم... با ورودم مامان داد زد:تويي مرینت؟ _بله. از پله ها رفتم بالا مامان با ديدنم گفت:ادرین رو ديدي؟ کيفمو روي مبل انداختم و گفتم:بله.چيکار داشت؟ _نگفت بهت
ميخواستم توضيح کامل از مامان بشنوم به خاطر همين گفتم:نه چي گفت: ميخوادفردا بره مارسی.اومده بود اينجا ببينه توهم همراهش ميري يا نه. _خب؟ _گفتم اره فردا بعد دانشگاهت بياد دنبالت. _مامان.!!!!!!!!!!!!!من شايد دلم نخواد برم مگه ز.و.ر.ه. _گفتم يک با.د.ي به ک.ل.ت بخوره. _نميخوام ب.ا.د به ک.ل.م بخوره لطفا بگيد نياد دنبالم. سابین:چي ميگي دختر؟ _مــامان....2 شنبه امتحان دارم. _خب اونجا بخون..حالا هم گشنته يا نه؟ با اين که از گشنگي داشتم م.ي.م.ر.د.م سرمو تکون دادم و گفتم:نه! بلند شدم و به اتاقم رفتم لباسامو انداختم و خودمو روي تخت پرتاب کردم که تخت صداي بدي داد........ميخواستم ا.ش.ک بريزم..همه چي ز.و.ر.ي...اي خدا..صداي مامان از توي حال ميومد.
_اخه خدا من چه گ.ن.ا.ه.ي کردم که اين دختر نميخواد ا.د.م ش.ه...نمي.ف.ه.م.ه که ز.ن.د..گ.ي با اون پ.س.ر اينده شو تا.مي.ن ميکنه. خندم گرفت که بيشتر شبيه پو.ز.خ.ن.د بود چه زندگي م.ز.خ.ر.ف.ي. تا چشامو بستم خوابم برد کار مهمي براي فردا نداشتم . *********** ساعت 12 بود اون روز زنگمون زود خورد. رز و جولیکا و الیا بهم او.ي.ز.و.ن بودند حال جیم خيلي بهتر شده بود و حتي قرار بود اونروز جولیکا با خونوادش برن خونه ي اونا.
کيفمو روي دوشم صاف کردم و گفتم:بچه ها من برم ديگه. رز خودشو صاف کرد و گفت:ادوارد امروز دير مياد منم باهات ميام . _گ.ن.ا.ه داره بابا. _تو جو..ش اونو نزن. از در مدرسه اومديم بيرون. الیا که داشت هنوز توي حياط رو نگاه ميکردگفت:خب سرویس مدرسه داره ميره منم برم. همين که الیا رفت.جولیکا گفت:مریــــــــــــــــنت اون اا باتو کارداره .
خ.ط نگاه جولیکا رو دنبال کردم که چشام توي دوتا شيشه مشکي عينک افتابي ثابت موند. دستش به سمت عينک رفت و عينک از روي چشمها برداشته شد.ادرین بود که با نگاش ميخواست از من که ع.ج.ل.ه کنم. چشاي سبزش دوباره منو به ا.س.ت.ر.س مينداخت. رز:نه بابا .....و با حالت بامزه اي گفت:اون يک خو.ش.گ.ل واقعیه...جولیک جو.نم تو يه مرد رو.يا.يي ديده بودي؟ خندم گرفت.جولیکا گفت:نه ولی جیم چرا. صداي بوق ماشين باعث شد اون تا نگاهشونو بگيرن و بگن:مری انگار راست راسکي با توئه؟ سرمو تکون دادم و چند قدم جلو رفتم و گفتم:م.ت.ا.س.ف.ا.ن.ه. رز خودشو به من رسوند و گفت:نگو که ادرینه. _ادرینه. صداي بلند و پرتعجب باعث شد به عقب برگردم. _ادریننننن؟
اما بود..کيفشو روي شونش صاف کرد و جلواومد. _اون شو.هر.ته. جولیکا :نا.م.ز.د.ش. با دست به ادرین گفتم که بياد اينور اول چ.پ چ.پ نگاهم کرد ولي بعدچرخيد و دقيقا جلوي پام ترمز کرد هرسه تاشون کنارم ايستاده بودند.اما باتعجب گفت:مطمئني اون شو.هر.ته؟ چرخيدم طرفش تو چشاش پر از تعجب و ح.س.ا.د.ت بود گفتم:ميخواي از خودش بپرس. با سرعت به سمت ماشين رفت منو و جولیکا هم به دنبال اون به دم ماشين رفتيم. رز خواست چيزي بگه که با دستم به ادرین نشونش دادم و گفتم:دوستم رز و جولیکا. رز:خوشبختم. ادرین لبخندي زدو گفت:منم همينطور
و براي جولیکا هم فقط سريعي تکان داد ادرین با چشم اما را نشون داد و گفت: و ايشون؟ بي توجه گفتم:اما بغل دستي اون دوست ديگم. ازاينکه از واژه دوست استفاده نکرده بودم خيلي خوشحال بودم. سرشو تکون داد با خنده گفتم:نميخواست بياين خودم پياده ميرفتم. _ميخواستين پياده برين مارسی. _مگه ح.ت.م.ي شد. _بله سوار شيد تا دير نشده. با بچه ها خداحافظي کردمو نشستم. ادرین هم با سرعت روند. _با ماشين فرانک ميخوايم بريم؟ _ميبينيد که... بليت پيدا نکردم. _خيلي ضروريه رفتنتون؟ يک نيم نگاه بهم کرد و گفت:بله خيلي. پنجره را کمي پايين دادم و نفسي کشيدم.داشتيم از شهر خارج ميشديم تا اون لحظه سکوت کرده بودم که ياد لباسام افتادم و سريع گفتم:من لباس ندارم که. _رفتم دم خونتون مادرتون اماده کرده بود...انگار خيلي عجله داشتين. _مادرم اره خيلي ولي من هر.گز سرشو تکون داد و کمي به سرعتش افزود.ضبط ماشين روشن بود و اهنگ در حال پخش بود اهنگي ع.ص.ب.ي کننده که باعث ميشد ادم سر.د.ر.د بگيره سرم را به شيشه تکيه دادم ولي نه اهنگ واقعا روي ا.ع.ص.ا.ب.م بود.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییییییییییییییییییییی ❤🍓
ممنونن
چیشد بعدییییییییییییییییی
منتشر شد
هورا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بعدی
امد
عالی لطفا زود تر بزار خواهش می کنم 🥺🥺🥺🥺🥺♥️♥️♥️
ممنون
عالی بود
مرسی
خیلی خیلی باحال بود یوهو
پیش به سوی پارت بعدی
مرسی
عالی
ممنون
اجی عالی بوددددددد
منتظرم پارت بعدم الان بزارش
مرسییییی اجی
های کیوتی💛
میخوای آیدل بشی🦋
به تست کمپانیFDکار آموز میخواد سر بزن💞
مرسی از پیشنهادت
ولی متاسفانه از ایدلی چیزی سر در نمیارم
واییییییییی عالیییی بود بعدی عاشق این داستانتم
مرسییییییییی