
ناظر عزیز و محترم لطفا منتشرش کن💕🙏
کارا نگاه از ادرین ب.رن.م.ي.د.ا.ش.ت و گفت:ميخوام بشينم. ادرین به صندلي تک نفره کنار من اشاره کرد و گفت:مرینت تو اونجا بشين کارا اينجا. با تعجب به ادرین نگاه کردم. بلند شدم و گفتم:من ميرم اشپزخونه راحت باشيد. و به ادرین نگاه م.ر.م.و.ز.ي انداختم. همين که وارد اشپزخونه شدم امیلی نزديکم اومد شونه هامو گرفت و گفت:چرا اومدي عز.يز.م؟ با چشام اونهارو نشون دادم. امیلی از من جدا شد و به انها نگاه کرد اخما.ش داخل هم رفت... روبه من شد و گفت:يک لحظه اينجا واستا عز.يز.م.

مری حرفي نزد فقط با حرکت سر قبول کرد...امیلی نفس عميقي کشيد و از اشپزخونه خارج شد..ادرین با ديدن مامانش روش رو از کارا گرفت و به مادرش چشم دوخت.امیلی عصبي(من چرا دارم انقدر ادبی مینویسم؟😐 امیلی:از خودت باید بپرسی من از کجا بدونم😑) بود او حق نداشت با کارا حرف بزند.کارا ش.ي.ط.ا.ني در جسم ادم بود.(این اسلاید کاراسات😐)پارسا که با چشم هاي عص.با.ن.ي مادر غر.ي.ب.ه بود گفت:چيزي شده مامان؟ امیلی نگاهش به کارا افتاد که داشت انها را با تعجب نگاه ميکرد.
امیلی :بيا تو اتاق ادرین. ادرین سرش رو به تاييد تکان داد و به سرعت از جا بلند شد و همراه مادر به اتاق امد. امیلی داخل اتاق شد و در را براي ادرین باز گذاشت داخل اتاق جینا شده بودند. امیلی روي تخت نشست .ع.ص.با.ني بود نميدانست به ادرین چه بگويد.
ادرین وارد شدخيلي خو.ن.س.رد گفت:جانم مامان؟ امیلی :ادرین ز.ن.ت.و و.ل کردي داري با اون کارا د.ي.و.و.ن.ه حرف ميزني؟ها؟به چه ح.ق.ي ز.ن.ت.و تنها گذاشتي؟خيلم خوب ميگيم ت.ن.ه.ا.ش گذاشتي .چرا مي.ش.يني با اون د.خ.ت.ر.ه حرف ميزني ها؟ _مرینت مگه چيزي گفته؟ امیلی ل.ب.ش را گ.ا.ز گرفت و گفت :اي خدا مگه حتما بايد چيزي بگه من از چشاش خوندم. _مامان اون هيچ م.ش.ک.ل.ي نداره. _تو از کجا ميفهمي همون دو کلمه حرفم که به زور با هم ميزنيد.
ادرین وارد شدخيلي خو.ن.س.رد گفت:جانم مامان؟ امیلی :ادرین ز.ن.ت.و و.ل کردي داري با اون کارا د.ي.و.و.ن.ه حرف ميزني؟ها؟به چه ح.ق.ي ز.ن.ت.و تنها گذاشتي؟خيلم خوب ميگيم ت.ن.ه.ا.ش گذاشتي .چرا مي.ش.يني با اون د.خ.ت.ر.ه حرف ميزني ها؟ _مرینت مگه چيزي گفته؟ امیلی ل.ب.ش را گ.ا.ز گرفت و گفت :اي خدا مگه حتما بايد چيزي بگه من از چشاش خوندم. _مامان اون هيچ م.ش.ک.ل.ي نداره. _تو از کجا ميفهمي همون دو کلمه حرفم که به زور با هم ميزنيد.
ادرین خواست چيزي بگه که در باز شد و مرینت وارد شد. هردو نگاهش روي انها افتاد. مرینت به کيف گوشه اتاق اشاره کرد و گفت:ميشه اون کيف رو بديد ماداريم ميريم. امیلی تعجب کرد نگاه ب.د.ي به ادرین کرد و با همان نگاه مهربونش روبه مرینت گفت:چرا عز.يز.م؟ _اخه فردا يک عالمه درس دارم.
امیلی گفت:حالا عصري بريد. مری به سمت کيف رفت و گفت:حالا بهتره چه فرقي ميکنه. امیلی سرش را تکان داد راضي نبود به سمت در رفت و گفت :ميرم مامانتو راضي ميکنم توهم حاضر نشو. امیلی در را باز کرد و سريع خارج شد و در را بست.ادرین داشت مرینت را ن.ظ.ا.ر.ه ميکرد.مرینت کيف را برداشت و وسايل کنارش را داخلش گذاشت و بلند شدو خواست وسايل را از روي زمين بردارد که ادرین دور با.زو.ي اورا گرفت و به سمت خود چرخاند.مرینت از رفتار ادرین تعجب کرد ..بازهم به چشم هاي او که نگاه ميکرد ا.س.ت.ر.س ميگرفت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود زود بعدی رو بزار
چرا داری کامنتمو نگاه میکنی بدو برو داستانت رو بنویس
۵ شددددددددددد
پریییییی ۲۱ کووووووو
ببخشید شارژ گوشیم کمه الان نمیتونم بزارم ولی شارژ شد با 9اسلاید میزارم
خدااااا
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
❣❤
فالویی بفابو
فالویی
عالییییییییییییییییییییییییی ❤😄
به داستان منم سر بزن چون اکم پریده بود پارت های قبلیش تو اون یکی اکانتم بود برای همین به خلاصه داستان سر بزن💚🌿
مرسیییی
حتما
تنک:) 🙌❤
اجی لیانا چه کاریه خب چرا ادبی اش کردی خیییللللللللییییی رو مخه 😕
اره منم قبول دارم
باشه همون متن قبلی میکنم😐
افرین ...😂
سلام اجی ببخشید یه مدت بود بهت سر نزده بودم عذر می خوام
سرم شلوغه مدرسه هاهم که هست لیش
عالی بود داستانتو دنبال می کنم
می دونم خیلی دیره اما دستاوردت تبریک میگم😐🍃
مرسییی اجی
اتفاقا اولین نفرم هستی❣
مثل همیشه عالی
اجی زود زود زود پارت بعدی رو بزار
مرسیییی
عالیییییییییییییییییییییییییییی بود اجی جون منتظر پارت بعد هستم😆😆😆😆😆😆😆😘😘😘😘😘😘💕💕💕💕💕💕😍😍😍😍😍😻😻😻😻😻😻😆😆😆😆😆😆😘😘😘😘😘😘💕💕💕💕😍😍😍😍
ج چ: ااا منم دقیقا فکر میکردم کارا لیلا باشه و گفته بودم که کارا زشته😂😂
مرسیییییییی اجی