سیلامممم🙂💫اومدم با پارت بعدی🙂🤞🏼فقط اینکه... اونی ک داستانو مینویسه دوپارتی نبوده داستان🙂😸پس داستان ادامه داره...:)
بعد از خوردن شام همه داشتن میرفتن منم داشتم اماده میشدم که برم که یهو یوکی :یورا کجا میخوای بری یورا:خونه خودم ،یوکی:مگه تو خونه داری اگه قرا باشه پاتو تو اون خونه ای که کوک خریده بزاری من میدونم تو ،یورا:مامان درسته که ترکم کرده اما من هنوز عاشقشم و دلیلی نمیشه که پامو تو اون خونه نزارم Emma:وا یورا با این کار فقط حال خودتو بد تر میکنی اون خوخه پر خاطره است میتونی بیای خونه ما یورا :من،حاضرم تو اشغالی ها بخوابم ولی خونه تو پامو نذارم Emma:ببین تنها خونه من که نیست نامجون هم اونجا هست بعدشم اصلا به من چه من که گفتم نامجون نگی نگفتی نامجون:اوففف بسته دیگه یورا میری وسایلات رو برمیداری میای خونه ما ،نمیتونم تنهات بزارم باید پیشم باشی
یورا:اوففف میگم من حالم خوبه اصلا شما چرا انقدر به من گیر میدید اینو گفتم بدون هیچ حرف دیگه اس زدم بیرون .هیچ کدومشون نمیفمن من چی میکشم و نمیخوام درکم کنن این درد منه نه اونا ،داشتم میرفتم به سمت خونه یه یهوو صداهایی از کوچه بن بست میمومد اول ترسیدم برم ولی بعد به خودم جرعت دادم که برم رفتم اونا دو تا مرد هیکلی بزرگ بودن که یه زن بچه رو داشتن خفت میکردن رفتم سمتشون یورا: ولشون کنید اقای ۱:به به شما کی باشید خانم زیبا یورا :گفتم ولشون کنیدددد اقای ۲:اکه نکنیم چی میشه داشتن هی بهم نزدیک میشدن منم هی می رفتم عقب مه خوردم به دیوار خیلی ترسیده بودم که دیدم یکی از پشتزد تو سر یکی شون اون خودشو پوشونده بود من نمیتونستم ببینم کیه داشت اونا رو کتک میزد. که داد زد گفت :سریع از اینجااااا برووووووووو دلم براش میسوخت اون به خاطر من به این شکل در اومد بعد من بزارم برم که دوباره داد :بروووووووو دیگه واقعا رفتم داشتم بدو بدو از اونجا دور میشدم که نامجون اومد جلوم:یورا چته یورا :م م مننن خوبم نامجون :اره معلومه منو برد سوار ماشین کرد Emma:دختر چرا تو اینجوری شدی اخرم کار دست خودت میدی حالا من گفته باشم نامجون:عزیزم لطفا بس کن
🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂
🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂
🙂🙂🙂🙂🙂🙃🙂🙂🙂🙂🙂🙂
🙂🙂🙂🙂🙂🙂👋
چرا پارت بعد رو نمیزاری
امروز میزارمش💫