
داستان طنز:خانم ریزه میزه💜🖤
حالا تواین گیر ودار گوشی صاب مرده ام شروع کرده بود به زنگ خوردن آهنگ تکون بده هم پخش میشد منم که باااجنبههههه......پاشده بودم درهمون حالت سرگیجه ام تکون میدادم. مامان بابا وعرفان که مرده بودن ازخنده عرفان موبایلش رو درآورده بود وفیلم میگرفت همین که دیدم جیغ زدم:فیلم نگیرررررر!!!!....... عرفان درحالی که ابرو انداخت بالا گفت:نچ سیوش کردم میزارم درآینده نشون اون بدبختی بدم که میخاد بیاد تو رو بگیره....... نیشم تابناگوش باز شد وگفتم:عب نرررره ،شورهرش پیدا شه فیلم روهم نشون بده. برگشتم دیدم مامان وبابا چپ چپ نگاهم میکنن وااااا .......مگه حرف بدی زدم؟؟؟؟؟نععععع بوووخووودااااا .............. مامان بااخم گفت:دخترشالتو سرت کن بیابرو دیرت شد ازتو بی انضباط ترهم اونجا هست؟؟؟
شونه ای بالا انداختم وشالم رو انداختم رو موهام وگفتم:گشنمه. مامان باچشم غره گفت:خجالت نکشی ها برو ازروی ٱپن برات لقمه گرفتم بردار بخور اون لیوان شیررو هم بخوری. حالت عوق گرفتم که یه چیزی دنننگگگگگ...... خورد پس کله ام ومامان جونم گفت:صد بار گفتم این أدا هاتو درنیار،ای خدا کی اینو شفا میدی؟؟ لبخند پت وپهنی زدم وبه طرف آشپزخونه رفتم لقمه رو برداشتم وکامل چپوندم تو حلقم حاال داشتم خفه میشدم هاولی به هربدبختی بود قورتش دادم یه نگاه به اطرافم انداختم دیدم لیوان شیره داره چشمک میزنه ایییششش لیوان های شیرهم حیا ندارن دیگه چشمک میزنن بی تربیتا...... لیوان رو برداشتم مماغمو بایه دست گرفتم وشیررو یه نفس سر کشیدم یعنییی حاضربودم زهر کوفتم کنم ولی شیر مرگم نکنم.... یه نگاه به موبایلم انداختم إعهههه نفس جون زنگ زده
گوشی رو انداختم تو جیبم وبه طرف عرفان جون رفتم وگفتم:-داداشیی جوووونممممم........ عرفان:الناز بدو که اتوبوس میره هااا ...... یعنی خر کردن این آدم به سخت ترین شکل ممکن صورت میگرفت پس سعی کردم از در،دیگه ای وارد شم وگفتم:میگم عرفان صبح اومدم اتاقت چرا متکات رو بغل کرده بودی؟؟؟ یهو از جاش پریدوگفت:بدو برو تو حیاط من آماده میشم میام میرسونمت که دیرت نشه. نیشم تابناگوش باز شد عرفان یه حرف رکیک زیر لبی بارم کرد که البت نشنیدم ورفت تا آماده بشه بعلهههه اینم از روش باج گیری ماا .......... همین که وارد کالس شدم یه چیزی دددنگگگگ....خورد به ناکجم.... برگشتم دیدم بهار خاک برسره یعنی اونقدر ازاین کار متنفر بودم که نگوووو .......دلم
میخاست خفه اش کنم برگشتم و با غیض گفتم:مگهه دستم بهت نررسههه روااااانییییی. پابه فرار گذاشت ومنم دنبالش نفس اون طرف ازخنده داشت دسته ی صندلیش رو گاز میزد همین که بهار خواست جاخالی بده الهام دوست صمیمیش پرید گرفتش ومنم تا تونستم کوفتم به ناکجش تا این باشه دست روی من بلند کنه بهار درحالی که اشک توی چشم هاش حلقه زده بود گفت:غلط کردم الی بی خیال من شو. آخرین ضربه رو هم زدم چشمکی به الهام زدم وگفتم:دمت گرم الهام جون خیلی حال دادی. الهام خندید وگفت:اوچیکتم الی جووون خندیدم وبه طرف صندلی ام که دقیقا کنار صندلی نفس بود رفتم درحالی که لپش رو میکشیدم گفتم:چطول مطولی هواا جووون؟؟؟؟؟؟
نفس درحالی که دستمو کنار زد و لپشو ماساژ میداد گفت:اوخ الهی دستت بشکنه چرا لپمو میکشی؟؟اون گوشی بی صاحابت رو چرا جواب نمیدی؟؟؟ من:خب ادامه بده عشخم ،چرا خورشید میتابه؟؟چرا میچرخه زمین؟؟عشخ من بگو چرا تو فقط بگو همین. -خفه شی االهی عین آدم جواب بده. نیشمو باز کردم وسرجام نشستم ابرو انداختم باال وگفتم:سرم شلوغ بود عشخم مخذلت موخام. حالت عوق گرفت:نگو که باآرش جون بودی؟؟ پس گردنی نثارش کردم و گفتم :چه ربطی داشت االغ من جواب تلفن ندم یعنی باآ رشم دیه؟؟؟؟ بانیش باز سرتکون داد من:حیف صاحاب داری وگرنه پاشنه ی کفشمو تو حلقت میکردم دختره ی چشم سفید. خندید.....کال نفس یکی از خوش خنده ترین بچه های کالسه والبته دوست صمیمی من دقیقا از کالس اول ابتدایی باهم بودیم فقط کالس اول دبیرستان
نفس درحالی که دستمو کنار زد و لپشو ماساژ میداد گفت:اوخ الهی دستت بشکنه چرا لپمو میکشی؟؟اون گوشی بی صاحابت رو چرا جواب نمیدی؟؟؟ من:خب ادامه بده عشخم ،چرا خورشید میتابه؟؟چرا میچرخه زمین؟؟عشخ من بگو چرا تو فقط بگو همین. -خفه شی االهی عین آدم جواب بده. نیشمو باز کردم وسرجام نشستم ابرو انداختم باال وگفتم:سرم شلوغ بود عشخم مخذلت موخام. حالت عوق گرفت:نگو که باآرش جون بودی؟؟ پس گردنی نثارش کردم و گفتم :چه ربطی داشت االغ من جواب تلفن ندم یعنی باآ رشم دیه؟؟؟؟ بانیش باز سرتکون داد من:حیف صاحاب داری وگرنه پاشنه ی کفشمو تو حلقت میکردم دختره ی چشم سفید. خندید.....کال نفس یکی از خوش خنده ترین بچه های کالسه والبته دوست صمیمی من دقیقا از کالس اول ابتدایی باهم بودیم فقط کالس اول دبیرستان
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
راستی داستانای منم بخونین ممنون میشم
مرسی💕
حتما😍
خیلی ممنون