سلام
سلام بچه ها میدونم خیلی زود دارم تموم میکنم ببخشید من برنامه های دیگه ای داشتم قرار نبود انقدر زود به هم برسن و۰۰۰ ولی خیلی مسخره شده و از طرفی ایده ای هم برای ادامش ندارم این پارت مینویسم تموم میشه به جاش یک داستان دیگه میخوام شروع کنم
(۸ سال بعد)از زبان مانی:رفتم خونه مانا و ماتیسا و مارتا دویدن سمتم از زبان ماتیسا: رفتیم سمت مانی با هم داد میزدیم چی شد اما هیچی نمیگفت هر چی داد میزدیم هیچی نمیگفت
یهو مانی افتاد مانا شروع به جیغ زدن مارتا مثل ابر بهار گریه میکرد من همینطور که اشک از چشام میومد شونه های مانی و گرفته بودم میگفتم چی شد ولی جواب نمیداد
از زبان مانی: دیدم حالشون خیلی بده تصمیم گرفتم بگم گفتم تموم کردن
یهو همشون زدن زیر گریه و همینجور جیغ میزدن 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
از زبان راوی:خب اميدوارم متوجه شده باشید......مرینت و آدرین مردن😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
از زبان راوی : همه انقدر گریه کردن که دیگه اشک واسشون نمونده بود فردا مراسم تشییع جنازه بود (فردا) امروز روز مراسم بود همه لباس مشکی پوشیدن و رفتن مراسم
(۱۰سال بعد) از زبان راوی: امروز بچه ماتیسا مانا و مارتا بدنیا میاد بچه ی مانی هم الان دو سالشه عکس هاشون میزارم
بچه ها جا نمیشه من بچه هاشون بزارم شما تصور کنید خودتون
بای بای
بعدشم داستانت خیلی قشنگ بود ای کاش تموم نمیکردی 🥺❤️
قربونت برم اجی جونم بجاش از شنبه میخوام یک داستان جدید شروع کنم شنبه معرفیش میزارن
اره اجی جونم بزار اونم بزارم تو لیست طرفداراش زیاد بشه😊❤
اجی جونم داستانتو گذاشتم تو لیست که هرکس لیست نگاه کرد بیاد بخونه😍😊❤️
ممنوووووون اجیی
قربونت اجی جونم😊❤
اجی تو مسابقه ادیت من شرکت میکنی🥺🥺❤❤🙏🏻🙏🏻