خب دوستان اینم پارت دهم 💜 امیدوارم خوشتون بیاد 💜
وقتی زنگو میزنی یه دختر درو بازمیکنه . بعد یهو اون صفحه ی مجازیه روی هوا ظاهر میشه . اون دخترو اون صفحه رو نگاه میکنه و میگه : منتظرتون بودیم ..... من فرزانم .... خواهر افسانه ..... بیاین داخل . تو سر تکون میدی و با اعضا میرین داخل .
میشینین رو مبلا . فرزانه : نوشیدنی چی میخورین ؟ . تو : ممنون چیزی نمیخوریم..... راستش ما کارمون یکم فوریه ..... احیانا خواهرتون کی میان؟ . فرزانه : لازم نیست از جایی بیاد ..... اون همین الان تو این دنیاس ولی رفته مغازه شیر کاکائو بخره الان میاد .
تو : خب پس خوبه منتظر میشیم تا برگرده . تو ذهن اعضا : نامجون: پوففف افسانه ای به این بزرگی شیر کاکائو میخوره ؟😐💔 . کوکی : یعنی بپرسم شیرموز دارن یا نه ؟🤔 . ( نکته : شما هنوزم نامرئی این ولی چون فرزانه خواهر افسانس میتونه مثل اون شما رو ببینه ) . جین : ورلد واید شیر کاکائو ....... . ( 😹💔 ) جیمین : جیمین ... ناز ... خوشگل ... مهربون . تهیونگ : آیم گود بوی .... . شوگا : هعییی دلم برات تنگ شده عزیز دلم ..... تو تنها عشق زندگیمی ..... همیشه با اون بدنت سفید و نرمت آرامش میگیرم ....... ای تخت عزیزم ..... (😐💔😹🔪🔪 ) جیهوپ : چیکن نودل سوپ .... آها....چیکن نودل سوپ ..... ( 😐😹💔🔪)
یکم بعد افسانه میاد و میشینه رو مبل پیش شما .( قبلش اون صفحه مجازیه دوباره ظاهر میشه و افسانه هم میخونتش ) افسانه : خب پس اگر انقدر اون گوی رو لازم دارین بهتون میدم ....اما باید احتیاط کنین .
افسانه : میدونین که گوی فقط موقعی کار میکنه که اون آدم ..... یعنی اون میوک تو ( با توعه ) لیشا .... باید آدم بدی باشه .... و یه مورد دیگه ..... اگه به هر نحوی تو اون ادمی باشی که اول کار بدی میکنه ....تمامی قدرت اون گوی میره داخل وجودت و باعثمرگت میشع ..... باید خیلی مراقب باشین ....... .
تو : نگران نباش ما مطمئنیم که اون آدم بدیه ..... ضمنا اون اول میخواست مارو بکشه . ( نکته : برای اینکه راحت باشین فرزانه رفته تو اتاق ) ( یه نکته ی دیگه : چون بار دوم بود وقتی اون صفحه ظاهر شد فقط از طرف خدایان زمان فارملیتا و کارملیتا نوشته شده بود که میوکت لیشا میخواد تو رو بکشه و اون میتونه به تو اون گوی رو بده ..... کل خاطراتتو نشون نداد )
افسانه : خب پس باشه ..... . میره تو اتاق و اون گوی رو لای یه پارچه میاره و میده به تو . افسانه : خب پس بیاین اینم گوی .... میتونین فقط تا ۳ ساعت ازش استفاده کنین بعد از سه ساعت خود به خود برمیگرده اینجا . تو تشکر میکنی و با اعضا دوباره از اون دروازه میرین به خوابگاه اعضا .... بعدشم تو زمانو میبری به زمان حال ( تو همون خوابگاه اعضا )
جونگ کوک : خب ما الان قراره چیکار کنیم ؟ . تو : هیچی فقط میریم به انبار لیشا .... منم این گویو پرت میکنم سمتش .... اونم مجبور میشه با دستاش بگیرتش ... فقطم یه لمس کوچیک کافیه تا قدرتش از بین بره..... کارمون از همیشه راحت تره . زود باشین یکم خودتونو جم و جور کنین که بریم .
همتون آماده میشین . زمانو متوقف میکنی و میرین سمت انبار لیشا . وقتی میرسین میرین داخل و تو و لیشا درگیر میشین ..... تو عم اون گویو پرت میکنی سمتش و لیشا میگیرتش .....
اما اتفاقی نمیفته ! ...... لیشا هنوز قدرتشو داره و میتونه تکون بخوره و متوقف نشده !!!! . تو : اما این چطور ممکنه ؟!؟!....تو باید ...... . اما دیگه نمیتونی حرفتو ادامه بدی چون میوفتی زمین . اعضا فوری میان بالاسرت ...... تو کم کم نفست بند میاد و بیهوش میشی ....... . اعضا با دستت اون جعبه ی کوچیکو تبدیل به دروازه میکنن و تو رو میبرن پیش افسانه ......
وقتی میرسن ...... افسانه میبرتت تو اتاق و سعی میکنه با قدرتش تو رو نجات بده . از اون ور بیرون اتاق همه ی اعضا دارن گریه میکنن ... .
افسانه بالاخره میاد بیرون ....... اعضا میرن پیشش . جین با چشمای قرمز : چی ....چیشد ؟ .... . افسانه اشک تو چشمهاش جمع میشه ولی جلوی خودشو میگیره و میگه : متاسفم .....نتونستم نجاتش بدم 💔 . اعضا دوباره میزنن زیر گریه . جیمین : ولی همچین چیزی نمیشه 😭😭😭😭💔💔💔 .... لیشا آدم بدیه . .. اون بار ها سعی کرد ما رو بکشه ..... . جونگ کوک : اصن این همه میگفتن افسانه افسانه تویی ؟...... تو با این همه قدرت نمیتونی جون یه آمونیک ساده رو نجات بدی ؟؟؟!!؟!؟!؟ .....💔💔💔 .... . جونگ کوک داره حرف میزنه که یهو اعضا خودشونو تو خوابگاهشون میبینن . تهیونگ: یعنی چییی 💔💔💔💔 .....همین ؟! .....تموم شد ؟؟!؟! 😭😭💔💔💔 . نامجون : ت.....تموم شد ......بعد از اینکه .....بعد اینکه ____ افتاد ..... لیشا هم افتاد رو زمین ......... اون یکی از هدفای زندگیشو از دست داد .....پس...خودشم زنده نموند ! .......... راوی : قبل از اینکه این اتفاق نحس بیوفته ...... ____ باید خوب به حرف افسانه فکر میکرد ...... هیچکس از شما مطمئنن این جمله رو یادتون نرفته ...> پرت شدن اون گوی توسط ____ به سمت لیشا ..... یه کار بد و از روی بدخواهی بود .... ____ باید یه کاری میکرد که لیشا خودش به اون گوی دست بزنه ......... بعد از مرگ ____ ...... اعضا خیلی غمگینن .... طوری که حتی آهنگ هاشون هم غمگین شده ...... دیگه تو برنامه ها نمیخندن ..... حتی آرمی ها هم خیلی زود متوجه این موضوع شدن و همشون خیلی نگرانن ...... امروز .... ( مثلا ) ۲۴ مارس سال ۲۰۲۰ ..... ۲ ماه از مرگت گذشته و الان بار بیستمه که اعضا سر خاک ____ اومدن ( یه قبر خالیه که عکس تو رو روش زدن چون جنازت تو اون یکی دنیاست ) ...... مثل همیشه گریه میکنن و هنوزم که هنوزه ...... نمیتونن قبول کنن که داستان خودشون با ____ .... اینطوری تموم شده ....... کسی که مثل یه فرشته ی نجات پیششون ظاهر شد و بخاطر جونشون ......جون خودشو فدا کرد ..... همه به اون روزی فکرمیکنن که افسانه بهشون هشدار داد ...... همیشه با خودشون میگن اگه ما به حرفش فکر میکردیم و به ____ هشدار میدادیم اینطوری نمیشد ! . و خودشونو مقصر میدوننن ..... ولی سرنوشت عوض نمیشه ..... حتما سرنوشت ____ هم .... این بوده ........... خب دوستان این پارت که آخرین پارت داستان فرشته ی نجات بود هم تموم شد 💔 میدونم غمگین تمومش کردم و انتظار اینو نداشتین .......ولی همه ی داستانا خوب تموم نمیشن ..... من دارم فکر میکنم که فصل دومشو شروع کنم ....... ولی زیاد مطمئن نیستم ..... تو کامنتا نظرتونو بگین و بگین که فصل دومشم بذارم یا همینجا تمومش کنم .. عاشقتونم ..... بای 👋💔
اشکم در اومد😭😭😭😭😭 ولی عالی بود. خیلی دوست داشتم یه داستان بخونم که با پایان غمگین تموم شه مرسی💛🧡💛🧡
توروخدا فصل دو رو بزار راستی منم اسمم کیاناست
ادامه این
ش بده 💕💕💕💕
عالی بود 🥺🥺🥺💙💙💙💙
عالی بود
عالی بود اشکم دراومد😭😭😭😭😭
خواهش گوگولی من فصل دوم هم بزار حیفه داستان به این خوبی اینجوری تموم شه پس منتظر فصل دوم هستم😅
کیانا اشکال که نداره به اسم صدات کنم
عزیزم خیلی بد تمومش کردی من خیلی سرش گریه کردم و دارم میکنم . من عاشق این بودم و تا پارت ۹ رو ۵ بار خوندم و بخاطر امتحانا امروز اخرین پارتشو خوندم خیلی بد تمومش کردی لطفا لطفا تو فصل ۲ دختره رو زنده کن ، نذار پسرا انقدررر ناراحت باشن
قلبم به درد اومد نههه💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔
کیانا جون من خواهش میکنم ادامشو بزار خواهش میکنم من عاشق این داستانت بودم اینطوری تموم شد داشتم اشک می ریختم تروخدا ادامشو بزار😥😥🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
😭🤧خیلی بد تموم شد
لطفا زود تر فصل ۲ رو بذار
ادامش بده چون داستانت از داستانی که من نوشتم بهتره🤩😘😘😘😘
فقط اخر فصل دوم همه ادم بد ها از بین برن تا پایان خوش داشته باشه من سر این که اون دختره مرد کلی گریه کردم😭😭😭
من همینجوری ام سر اینجور چیزا گریه میکنم😁😁😁😁😁😂😂😂😂