سلام دوستای هزیز این ادامه ی داستان امیدوارم کیف کنین... 😂😂😂😐
وی گفت: من مورد سوع قصد قرار گرفتم. گفتم: چی؟ چرا؟ مگه تو کار بدی کرده بودی؟ وی گفت: نه فقط چونکه به طور کرموز فرار کرده بودم؛ گفتم: فعلا که آسیب ندیدی؟ ولی تا یتد حال و روز جیمین افتادم، حرفم رو پس گرفتم و گفتم: اون موقع گفتی که آسیب به جیمین کار تو نبوده؛ پس کار کی بوده؟
وی گفت: باور کن کار من نبوده! من چطور میتونم به دوست خودم آسیب برسونم؟ گفتم: پس اگه کار تو نبوده؛ پس اونی که توی کاشین بود، کی بود؟ وی گفت: منظورت چیه؟
ـ یعنی من توی ماشین بودم؟ خودت میدونی ماشین من سیاه براق هست و در هاش به سمت بالا باز میشند؛ کمی که فکر کردم، دیدم وی راست میگه! برای همین زود رفتم به همون جایی که، ماشین بود و وی بدبخت را با همون حال ول کردم و رفتم... اابته میدونستم وی برای دونستن حقیقت دنبالم میاد.. به آن مکان که رسیدم، دیدم هیچ ماشین اونجا نیست؛ ولی تا پشتم رو کردم که برم، دیدم ماشین در حال فراره!! ..
دنبال ماشین دویدم.. ماشین با یه عکس العمل سریع ترمز کرد و من که در حال دویدن بودم، خواستم وایسم که، لیز خوردم و محکم به صندوق عقب ماشین برخورد کردم؛ افتادم روی زمین چند بار قلت زدم، از بینی ام داشت خون میومد... ماشین که حرکت کرد و دور زد، دیدم راننده وی بود.....
یک ساعت کامل روی زمین اون کوچه، دراز کشیده بودم؛ دیدم وی تازه داره میاد، فهمیدم؛ کار کار خودش بود! مگه چطور ممکنه این قدر دیر بیاد! با همون دماغ خونی به طرف وی رفتم؛ وی هم با دیدن من نقش بازی کردن رو شروع کرد: حالت خوبه؟ چرا از دماغت خون میاد؟ ولی من تا این حرف ها رو میشنویدم، عصبانی 😡تر میشدم... برای همین هم محکم به صورت وی زدم.... گفتم: خوب بلدی آدما رو گول بزنی! خوب بلدی نقش بازی کنی! وی گفت: سولی!
گفتم: وقتی دوستت واست ارزشی نداره، پس من هم به اندازه ی یه نقطه ی کوچیک واست ارزش ندارم! وی گفت: یعنی چی؟ هر دوی شما واسم با ارزشید! گفتم: هه واسه ی تو ارزش داریم؟ 😡😡 فکر میکنی من حرف تو باور میکنم؟ به همین خیال باش! جیمین متوجه کار های........... تو شده که از من درخواست دوستی کرد! وی تا این رو شنید، ناخداگاه عصبانی شد و گفت: یعنی تو میخوای با جیمین دوست بشی؟
گفتم: شاید... نکنه برای همین به جیمین آسیب زدی؟ اگه از اون لحاظ هست، حتما با جیمین دوست میشم!
وی با عصبانیت بیشتری دست هام رو فشورد و گفت: من بودم که به خاطر تو دست به هر کاری زدم! به خاطر تو من با مادرم دشمن شدم! حالا میخوای اینطوری بری؟
گفتم: تو به من آسیب زدی و باعث شدی که با یه عالمه دردسر روبه رو شدم؛ الان میگی داری ازم مراقبت میکنی؟ 😡😡😡😡وی گفت:پس اگه اینطوره از هم جدا میشیم! گفتم: چه بهتر! منم با جیمین دوست میشم!
از اونجا ( از کنار وی رفتم) نگاهی به پشتم انداختم، احساس گناه و تنهایی کردم! گفتم: هر کی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد، عشق اون باهش زجر همه دقایقم شد؛ اونی که عاشق بود و روزی از جدا شدن میترسید، ترسش به دروغش نمی ارزید!
خب تست چطور بود؟
خیلی عالیه، 😀
ممنون
خوب بود 👏🏻♥️♥️
آفرین خوب نوشته بودی حرفی برا گفتن ندارم بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم
💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
ممنون