یک خبری بدم که این داستان در کل ۱۰ پارت هست😁
تیکی خیلی داغون شده بود😢 اون مرد هم دیگه دلش کامل خونک شده بود و امروز میخواست آخرین کارش رو با تیکی بکنه (امروز ۱۰ دسامبر هست) وقتی مرد تیکی رو برد یک جای روشن صدای تق تق اومد و یک دفعه کرکره انبار رفت بالا و پلگ با عصبانیت تمام وارد شد😠 و تیکی باصدای بلند ک دیگه کل انرژیشو جنع کرده بود گفت : پلگ کمکم کن لطفاااا😢
اینجا دو تا اشتباه خیلی بزرگ رخ میده که باعث نیشه بزرگترین اشتباه در اون مکان اتفاق بی افته.... 1- تیکی نباید تا اون حد درمونده و نالان و بلند درخواست کمک نیکرد تا پلگ بیشتر عصبانی نشه 2 - اون مرد ناشناس نباید میگفت که میخواد تیکی رو *** کنه که پلگ واقعا از حد ممکنش عصبانیتش رد شد و.....
3 سال بعد * تریکس : وای پسر بالاخره آزاد شدی 😀 پلگ : اره این سه سال هم تموم شد آخر 😅 بریم پیش تیکی خیلی دلم براش تنگ شده 😢 تریکس : نمیشه 😞 پلگ : چرااا؟😬 تریکس : چون تیکی برای آزاد کردن تو خودش رو فدا کرد ، رفت ز****ن اون لیوای شد (لیوای همون مردی بود که تیکی رو گرفته بود) پلگ : چی داری میگی برای خودت😠 تریکس : میدونم الان نارحتی ولی من بیشتر ناراحتم😧
پلگ : چراااا چراااا این کار رو کردی ، تیکیییییی ، ناااابودم کردییی😢 تریکس : هممون رو نابود کرد 😪 نمیدونی چه حالی شدم وقتی تو مراسمش دیدم همش میخنده 😢 و قطره اشکی هر دوتاشون ریختند ..... ملگ : من برای هیچی رفتم اون تو من برای تیکی اون کار رو کردم و این بود جواب کارم 😠😢 تریکس : اینم شد تحربه ای که نباید زیادی اعتناد کرد😢
تو این سه سال یک راز بزرگ وجوده داره که هیچ کسی جز تیکی و برادر لیوای (ایوان) نمیدوند ....... حدس میزنید اون راز چیه ؟ چرا تیکی همچین کاری رو کرد ؟ اگه به زور بوده چرا در مراسمش خندیده ؟ هر کسی جواب درست رو بگوید ۲ تست آخرش لایک و ۵ تست آخرش کامنت گذاشته میشود و همچنین فالو میشود
لایک نمیکنی فندوق😢❤
زود بگو قضیش چیه
وایسا برم بنویسم💃👀
عالی بود
ندانم
ممنون
اشکال نداره😅
🥲
عالی بود❤
ج چ: شاید لیوای به تیکی گفته اگه نخندی خودت یا پلگ رو م.ی.ک.ش.م🤔😐
حدست تا حدی درست بود😁
راستی چرا داستان آدرین اگرستو ادامه نمیدی ؟
ازبس نوشتم رد شد و وقتی منتشر شد زدن گزارش کردن دیگه ننوشتم😔
نه تو باید ادامه بدی وگرنه من میمیرم
ام .... چون باهم فامیل بودن یا همکار ؟
نه ولی حدس جالبی بود😉
همینه