
تیکی و ایوان بحث خیلی بدی کردن و آخر سر ایوان رفت و تیکی شروع به گریه کرد اخر از عصبانیت و ناراحتی رفت آشپزخونه و همه وسایل بلور رو شکست و بعد از اون هم سر صدا شکستن شیشه تیکی رو همون شیشه ها راه رفت و از آشپزخونه اومد بیرون (کفش پاش نیس) بعد اینکه رفته دوباره اتاق زد شیشه اتاقش رو شکوند و تلفنش رو برداشت و به تریکس زنگ زد .... تیکی : تریکس شماره پلگ رو بده😢 تریکس : تیکی..... تیکی تو چرا به من زنگ زدی اصلا چرا داری گریه میکنی ، ایوان باهات کاری کرده😓
تیکی : نه ، نه ، نه ، فقط لطفا شماره پلگ رو بده لطفاا😢 تریکس : باشه ........ تیکی سریع به پلگ زنگ زد و تا هم گفت : پلگ .... ایوان در اتاق رو باز کرد 😨 گوشی از دست تیکی افتاده و شکست ، پلگ از پشت گوشی فهمید صدا صدای تیکی هست و داره گریه میکنه ولی دیگه اون شماره در دسترس نبود ..... پلگ رفت پیش تریکس (خونه تریکس) پلگ : تریکس میدونی خونه تیکی کحاس؟😪😓 تریکس : پسر چیشده تیکی که بهم زنگ زد گریه میکرد تو هم میگی خونش کجاس اینجا چه خبره؟😦 پلگ :به تو هم زنگ زد؟...
تریکس ماجرا رو تعریف کرد ..... پلگ هم همینطور..... تریکس : خیلی نگرانم😷😓 پلگ : یک حسی بهم میگه تیکی این وسط بیگناهه و قربانی این ماجرا ها شده و الان در خطره😔😪 حرف پلگ درست بود در اصل حس پلگ درست بود ، تیکی قربانی تمامی ماجرا هست ..... الان هم در خشم و عصبانیت ایوان ز*ن*د*ا*ن*ی شده ، ایوان تیکی رو داشت ک*ت*ک میزد.....
با هزار تا دردسر پلگ و تریکس اخر آدرس خونه تیکی رو پیدا کردن و سریع رفتن اونجا ، وقتی رفتن با پلیس بودن پلیسا ایوان رو بردند و پلگ و تریکس و هم تیکی رو بیمارستان...... ۲ روز بعد * پلگ : تیکی حالت خوبه بهتری؟ (تمامی این دو روز پلگ مراقبش بود ولی دریغ از نگاهی به تیکی) تیکی : پلگ..... میشه دوباره نگاهم کنی؟ واقعا میخام دوباره اون چشم های سبزت رو ببینم ، این منم تیکی ...... دوست دورانی بچگیت☺ پلگ تیکی رو نگاه کرد و هر دو اشک ریختن
پلگ : هنه چی درست میشه قول میدم ، قول میدم تنهات نزارم ، قول میدم از دست اون ایوان نجاتت بدم ، قول میدم دوباره میخندی😢 تیکی با خنده ملیح و دل نشاطی گفت : باور میکنم .... باور میکنم 😊😢 همراه با خنده اشکاش میرخت☺ ای کاش واقعا همینطور و قول هایی که پلگ داد عملی میشد 😟 ای کااااش ، ای کاش همه همه چی درست میشد ، اما ای کاش ، وقتی میگیم ای کاش یعنی دیره برای همه چی دیره 😔
متن پایانی این پارت * 《وقتی که فکر میکنی همه چی درست شده اون موقع هست که تازه دردسر اصلی خودش رو نشون میده و همه چی رو خراب میکنه ، طوری که راه ساختنی نداشته باشه》
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سیلام منم کاربر مرینت اکانتم پرید🤣 یعنی گوشی رو عوض کردم اکانتم از گوشیم پرید و رمزمو یادم نی🥲 خوب بچه ها ادامه داستان رو تو این اکانتم مینویسم😁
پارت آخر بود؟🥺
لطفا به این زودیا تمومش نکن حتی اگر تا پارت 10 هم ادامه بدی باز هم کش دارش کن.😇
۱۰ تا پارت داره آخه😅
خب فصل 2 و 3 براش بزار
عالی بود
ج چ:وقتی شکست میخوری بنظرم باید بگی:این نیز بگذرد🙂
ممنون
خیلی زیبا بود